قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

حالا ویراتا از بالای پله صورتی رنگ تالار قصر از طلوع آفتاب تا غروب آن به نام پادشاه قضاوت می‎کرد. کلامش اما مانند ترازوئی بود که قبل از سنجش وزنه مدت طولانی‎ای می‎لرزد: نگاه صریح او در روح متهم فرو می‎رفت، و پرسش‎هایش به عمق جرم‎ها مانند گورکنی که با پشتکار در تاریکی زمین نقب می‎زند نفوذ می‎کردند. رأی او قاطع بود، اما هرگز رأی خود را در همان روز اعلام نمی‎کرد، همیشه فاصله سرد شب را میان بازجوئی و اعلام رأی قرار می‎داد: ساعات طولانی تا طلوع خورشید را در باره ظلم و عدالت تفکر می‎کرد و اغلب صدای قدم زدن بی‎قرارانه‎اش در اتاق و بعد روی پشت‎بام  خانه به گوش می‎آمد. اما قبل از دادن رأی خود دست و پیشانی‎اش را در آب فرو می‎کرد، زیرا رأی او گرم‎تر از گرمای هیجان بود. و همیشه بعد از دادن رأی از مجرمین میپرسید که آیا رأیش اشتباه به نظر می‎آید؛ اما به ندرت اتفاق می‎افتاد که کسی به رأی او اعتراض کند؛ ساکت جایگاه او را می‎بوسیدند و با سری خم گشته حکم را مانند آنکه از دهان خداوند خارج گشته می‎پذیرفتند.
دهانش اما هرگز رأی به مرگ نداد، حتی برای مقصرترین مجرمین، و در برابر کسانیکه به او هشدار می‎دادند مقاومت می‎کرد. زیرا که او از خونریزی بیم داشت. حوض گرد اجداد راجپوتا که بر لبه آن جلاد سرها را برای جدا ساختن خم می‎ساخت و سنگ‎هایش از خون‎های منعقد گشته بر آنها سیاه گشته بود با گذشت سال‎ها توسط باران دوباره سفید گشتند. و دیگر در سرزمین فاجعه‎ای رخ نداد. او مجرمین را در زندان‎های سنگی حبس می‎کرد یا آنها را به سنگ خرد کردن برای ساختن دیوار باغ‎ها به کوه می‎فرستاد، و در آسیاب‎های برنج کنار رودخانه، جائیکه باید به همراه فیل‎ها چرخ آسیاب را می‎چرخاندند به کار می‎گمارد. اما او به زندگی احترام می‎گذاشت و مردم برای او احترام زیادی قائل بودند، زیرا که در رأی‎هایش هرگز نقصی نبود، هرگز در سؤال کردن اهمال نمی‎کرد، هرگز خشم در کلامش نبود، کشاورزان با اختلاف و دعواهایشان از راه‎های دور در گاری‎هائی که توسط بوفالوها کشیده می‎گشتند پیش او می‎آمدند تا او میان آنها داوری کند؛ راهبان به سخنان او گوش می‎سپردند و توصیه‎هایش برای پادشاه ارزشمند بود. شهرت او رشد کرد، مانند رشد بامبوس‎های جوان، راست و روشن در شب. و مردم نامی را که در قدیم به او داده بودند فراموش کردند، زمانیکه او را با نام آذرخش شمشیر ستایش می‎کردند، و او را در سراسر سرزمین راجپوتا چشمه عدالت نامیدند.
در ششمین سال قضاوت، وقتی ویراتا از روی پله صحن جلوی قصر رأی می‎داد، چنین رخ می‎دهد که عده‎ای شاکی مرد جوانی از قبیله وحشی کازارها Kazare را که بر روی صخره‎ها زندگی و به خدایان دیگری خدمت می‎کردند پیش او می‎آورند. پاهای مرد جوان در این سفر چند روزه به علت پیاده آمدن زخمی شده بود، و چهار بار به دور بازوهای قوی‎اش زنجیر پیچیده بودند، طوریکه نمی‎توانست دیگر با کسی با خشونت رفتار کند، همانطور که چشمان تهدیدآمیزش نشان می‎دادند، چشمانی که در زیر ابروهای قهوه‎ای تاریک‎اش با عصبانیت می‎چرخیدند. آنها او را کنار پله قرار می‎دهند و با زور به زانو زدن جلوی قاضی وامی‎دارند، بعد خود تعظیم کرده و دست‎هایشان را به علامت شکایت بالا می‎برند.
ویراتا با تعجب به غریبه‎ها نگاه می‎کند: "برادران، شماها چه کسانی هستید که از راه دور می‎آئید، و این شخص که شما به زنجیر کشیده و پیش من آورده‎اید چه کسی است؟"
سالخورده‎ترین آنها تعظیم می‎کند و می‎گوید:
"سرور من، ما شبانیم، و مردمانی صلح‎طلب که در قسمت جنوبی سرزمین زندگی می‎کنیم، این مرد که بدترین فرد قبیله خود می‎باشد، جانوری است که بیشتر از انگشتان دستش آدم کشته. مردی از دهکده ما از دادن دخترش به این مرد که از قبیله پرهیزکاران نیست خودداری کرده، زیرا که آنها گاو میکشند و گوشت سگ میخورند، و او دخترش را به یک تاجر از دره به همسری داده است. در این وقت این مرد از خشم در گله‎های ما شروع به دزدی کرد، او پدر و سه برادر دختر را در شب کتک زد، و هر وقت فردی احشام آن مرد را به کوه برای چریدن می‎برد این مرد او را می‎کشت. یازده نفر از اهالی دهکده ما را این مرد به این ترتیب کشت، تا اینکه ما جمع شدیم و به تعقیب این رذل که مانند حیوان وحشی است پرداختیم و او را اینجا پیش عادل‎ترین قاضی سرزمین آوردیم تا تو این سرزمین را از عامل خشونت نجات دهی." ویراتا صورتش را به طرف جوان زنجیر گشته می‎گرداند.
"آیا چیزهائی که اینها می‎گویند حقیقت دارد؟"
"تو کی هستی؟ آیا تو پادشاهی؟"
"من ویراتا هستم، خدمت‎گزار پادشاه و خدمتگزار حق و قانون‎ام، و من کیفر می‎دهم و درست و غلط را تشخیص می‎دهم."
جوان زنجیر شده مدت طولانی‎ای سکوت می‎کند. بعد قیافه عبوسی به خود می‎گیرد.
"چطور می‎توانی از راه دور بدانی چه چیزی درست و چه غلط است، وقتیکه دانسته‎های تو از گفته‎های آدم‎ها آب می‎خورند!"
"شاید حرف‎ها و استدلال تو خلاف حرف آنها باشد، تا اینکه من حقیقت را بشناسم."
مرد دستگیر شده ابروهایش را تحقیرانه بالا می‎اندازد.
"من در برابر آنها از خودم دفاع نمی‎کنم. تو از کجا می‎توانی بدانی من چه کرده‎ام، در صورتیکه خودم هم نمی‎دانم وقتی خشمگین می‎شوم دست‎هایم چه می‎کنند! من کار خوبی با آنها کردم، زیرا که یک زن را بخاطر پول فروختند، من کار خوبی با پسران و نوکرانش کردم. آنها آزادند که از من شکایت کنند. من آنها را خوار می‎شمرم، و رأی تو را هم خوار می‎شمرم."
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:32  توسط سعید از برلین  |