قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
حالا او بعد از لمس بدنش توسط موج سفید نور به سمت ساحل بازمی‎گردد، جامه‎اش را بر تن می‎کند و با سیمائی روشن دوباره به سمت چادر می‎رود تا اعمال شب گذشته خویش را در روشنائی صبح تماشا کند. ترس در چهره مرده مردان هنوز حفظ گشته بود، جنازه‎ها با چشمان گشاد و ایمائی پاره گشته و ناتمام آنجا افتاده بودند: دشمن پادشاه با پیشانی‎ای شکافته و خائنی که قبلاً فرمانده جنگ سرزمین برواگهر بود با سینه‎ای سوراخ گشته. ویراتا چشمان آنها را می‎بندد و جلوتر می‎رود تا دیگرانی را که در خواب کشته بود تماشا کند. آنها نیمه مستور در میان حصیرهای خواب خود افتاده بودند، دو چهره برایش غریب ‎آمد، آنها غلامان این مرد اغفالگر و از سرزمین جنوب بودند، با موهائی فرفری و پوستی سیاه. اما وقتی نگاهش به چهره آخرین جنازه می‎افتد پیش چشمانش سیاه می‎گردد، زیرا این برادر بزرگش بل‎آنگور Belangur شاهزاده کوه‎ها بود که به کمک دشمن پادشاه آمده و او در سیاهی شب ندانسته با دست خود برادرش را کشته بود. با حرکتی تند خود را به سمت قلب زخم برداشته او خم می‎کند. اما قلب برادر دیگر نمی‎زد، چشمانش باز بودند و نگاهش ثابت، و مردمک‎های سیاه چشمانش قلب او را سوراخ می‎کردند. در این وقت تنفس ویراتا از کار می‎افتد، و او مانند مرده‎ای در میان مرده‎ها می‎نشیند، نگاهش را برمی‎گرداند تا چشمان خیره کسیکه مادرش پیش از وی او را به دنیا آورده بود از عملش شکایت نکند.
اما بعد از دور صدای فریادها به پرواز می‎آید؛ غلامان پس از تعقیب دشمن مانند پرندگان وحشی فریاد شادی می‎کشیدند و با غنائم فراوان و حسی شاد به سمت چادر می‎آمدند. و چون آنها دشمن پادشاه را کشته می‎یابند و در میان یاران کشته او حواصیل‎های مقدس را می‎بینند، بالا و پائین می‎پرند و می‎رقصند و ویراتا را که بی‎توجه در میان آنها نشسته بود می‎بوسند و او را با نامی بجز آذرخش شمشیر تشویق می‎کنند. آنها غنائم را روی گاری‎ها می‎گذاشتند، اما چرخ‎ها آنقدر در زیر بار در خاک فرو می‎رفتند که مجبور به زدن بوفالوها با خار می‎گشتند و قایق‎های کوچک تهدید به غرق شدند می‎کردند. یک رسول در رود می‎پرد و می‎رود تا خبر را به پادشاه برساند، بقیه اما با غنائم آهسته و بخاطر پیروزی خود شادی کنان می‎رفتند. ویراتا اما ساکت نشسته و در رویا فرو رفته بود. او فقط یک بار به صدا آمد، و آن هم هنگامی بود که آنها می‎خواستند جامه‎های کشته شدگان را از تنشان بربایند. بعد او بلند می‎شود، دستور می‎دهد که هیزم و الوار جمع کنند و اجساد را روی آن قرار دهند، که سوزانده شوند تا روحشان برای پیوستن به دگردیسی پاک گردد. غلامان متعجب می‎گردند از اینکه او برای توطئه‎گرانی که باید توسط شغال‎های جنگل پاره پاره شوند و استخوان‎هایشان در زیر نور خورشید بی‎رنگ گردد چنین کاری انجام می‎دهد، اما آنها دستور او را اجرا می‎کنند. پس از آماده شدن هیزم‎ها، ویراتا خودش آن را آتش می‎زند و عطر و صندل در آتش می‎اندازد، ــ بعد صورتش را برمی‎گرداند و ساکت می‎ایستد، تا اینکه چوب‎ها به خاکستر سرخی تبدیل گشته و به زمین می‎ریزند. در این میان غلامان ساختن پلی را که دیروز غلامان دشمن پادشاه با افتخار شروع به ساختن کرده بودند به پایان می‎رسانند، جنگجوها تزئین شده با گل‎های موز پیشاپیش می‎رفتند، پشت سرشان غلامان و شاهزادگان بر روی اسب. ویراتا می‎گذارد که آنها پیش از او بروند، زیرا که آواز خواندن و فریاد کشیدن آنها روحش را می‎خراشید، و وقتی او براه می‎افتد که فاصله دلخواه او ایجاد شده بود. او در وسط پل متوقف می‎گردد و مدت درازی به آب روان رود می‎نگرد، ــ افراد جلوی او و افراد پشت سرش خیال می‎کردند که باید مواظبت کنند، جنگجوها متعجب بودند. و آنها دیدند که او چگونه بازویش را با شمشیر بالا برد، انگار که می‎خواهد در برابر آسمان آن را به نوسان آورد، اما او بعد بازویش را خم کرد و گذاشت که دسته شمشیر آهسته از میان دستش بلغزد و در رود افتد. از هر دو سوی ساحل پسران برهنه به این خیال که شمشیر تصادفی از دست او در آب افتاده شروع به پریدن در آب می‎کنند تا آن را از قعر رودخانه بالا آورند، اما ویراتا آنها را شدیداً از این کار بر حذر می‎دارد و با چهره‎ای بی‎حرکت و پیشانی‎ای سیاه گشته در میان تعجب غلامان خود به رفتن ادامه می‎دهد. دیگر کلمه‎ای لبش را به حرکت نینداخت، و در این حال آنها ساعت به ساعت به جاده زرد وطن نزدیک می‎گشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:22  توسط سعید از برلین  |