قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

و هنگامیکه ویراتا قصد داشت پرسش‎گرانه به دفاع از خود برخیزد، دوباره زن او را با خود می‎کشد: "بفرما، دستگاه بافندگی را که خالی است ببین! همسر من پاراتیکا Paratika روزها اینجا می‎ایستاد و پارچه سفید می‎بافت، بافنده بهتری از او در کشور پیدا نمی‎شد. مردم از راه دور می‎آمدند و برای او کار می‎آوردند، و کار برای ما زندگی می‎آورد. روزهایمان روشن بود، زیرا که پاراتیکا مردی مهربان و پشت‎کارش خلل ناپذیر بود. او از فاسدین و از خیابان اجتناب می‎کرد، سه فرزند در زهدانم بیدار ساخت، و ما آنها را بزرگ کردیم تا مانند او  مردانی مهربان و عادل شوند. بعد او از یک شکارچی شنید ــ اگر خدا می‎خواست، هرگز مرد غریبه نمی‎آمد ــ که کسی در سرزمین وجود دارد که برای رسیدن به خدا خانه و میراث خود را رها کرده و با دست خود یک خانه ساخته است. در این وقت احساس پاراتیکا تاریک و تاریک‎تر می‎شود، او شب‎ها بسیار به فکر فرو می‎رفت و به ندرت کلمه‎ای حرف می‎زد. و یک شب وقتی من از خواب بیدار شدم، او از کنارم به جنگلی که منطقه پرهیزگاران نامیده می‎شود و تو از آنجا می‎آئی رفته بود تا در فکر خدا باشد. اما زمانیکه او به خدا می‎اندیشید ما را فراموش کرد، فراموش کرد که ما از نیروی بازوی او زندگی می‎کنیم. فقر بر خانه ما حاکم شد، بچه‎ها دیگر نان برای خوردن نداشتند و یکی بعد از دیگری مرد، و امروز هم این آخرین فرزندم بخاطر تو مرد. زیرا که پدر او را تو فریفتی. فقط به این خاطر که تو به ماهیت واقعی خدا می‎خواهی نزدیک‎تر باشی باید سه فرزندم در زمین سخت نقل مکان کنند. والا مقام، چطور می‎خواهی این کفاره را پس بدهی، وقتی من از تو در پیشگاه قاضی مردگان و زندگان شکایت کنم که اندام کوچک فرزندانم قبل از خارج شدن جان از بدن با هزار رنج و عذاب خم گشتند، و تو در این حال برای پرندگان غذا می‎ریختی و از تمام رنج‎ها دور بودی؟ چگونه می‎خواهی کفاره این گناه را پس بدهی که تو مرد عادلی را که به من و پسربچه‎های بی‎گناه غذا می‎داد با این توهم احمقانه که او در عزلت نزدیک‎تر به خداست و نه در خانه خود فریفتی تا دست از کار بکشد؟"
ویراتا بارنگی پریده و لبانی لرزان ایستاده بود.
"من این را نمی‎دانستم که انگیزه‎ای برای دیگران بوده‎ام. من فکر می‎کردم به تنهائی عمل می‎کنم."
"عاقل، پس حکمت‎ات کجاست، وقتی تو چیزی را کودکان می‎دانند نمی‎دانی، که تمام کارها توسط خدا انجام می‎گیرد، که کسی نمی‎تواند خود را با زور از او و از قانون گناه جدا سازد! تو بیش از یک آدم متکبر چیزی نبوده‎ای، که فکر می‎کردی آقا و مسلط بر اعمالت هستی و می‎توانی به دیگران آموزش دهی: آنچه برای تو شیرین بود حالا تلخی من و زندگی تو مرگ این کودک گشته."
ویراتا لحظه‎ای می‎اندیشد و بعد تعظیم می‎کند.
"تو درست می‎گوئی، و من می‎بینم: معرفت حقیقت همیشه در یک درد بیشتر است تا در نزد آرامش حکما. آنچه را که من می‎دانم، از تیره‎بختان آموخته‎ام، و آنچه را که مشاهده کرده‎ام، از دریچه نگاه رنج‎دیدگان بود، از نگاه برادر ازلی‎ام و نه آنطور که من فکر می‎کردم از نگاه یک مرد فروتن خدا، من یک آدم متکبر بودم: این را من از رنج تو می‎دانم، رنجی که حالا من آن را می‎کشم. مرا به این خاطر ببخش، که من اعتراف می‎کنم: من در حق تو گناه کرده‎ام و احتمالاً در حق خیلی‎های دیگر، و من این را حدس نمی‎زدم. زیرا که حتی آدم بیکار هم عملی انجام می‎دهد که او را بر روی زمین گناه‎کار می‎سازد، فرد خلوت‎نشین هم در تمام برادران خود می‎زید. زن، مرا ببخش! من می‎خواهم دوباره از جنگل خارج شوم تا پاراتیکا هم دوباره به خانه‎اش بازگردد و برای تو زندگی تازه‎ای در زهدان بجای فرزندان قبلی بیدار سازد."
او دوباره تعظیم می‎کند و لبه لباس زن را با لبانش می‎بوسد. در این وقت اما خشم از زن می‎گریزد و او شگفت‎زده به رفتن پیرمرد نگاه می‎کند.

فقط یک شب دیگر را او در کلبه‎اش به سر می‎برد، به ستاره‎ها نگاه می‎کند که چگونه با رنگی سفید از عمق آسمان خارج می‎شوند و دوباره صبح خاموش می‎گردند، یک بار دیگر پرنده‎ها را برای خوردن غذا صدا می‎زند و آنها را نوازش می‎کند. بعد چوب‎دستی و کاسه گدائی‎اش را برمی‎دارد و همانطور که سال‎ها پیش آمده بود به شهر بازمی‎گردد.
بزودی خبر پخش می‎گردد که مرد مقدس گوشه عزلت خود را ترک گفته و دوباره به خانه بازگشته است، به این خاطر مردم سعادتمندانه از خیابان‎ها هجوم آوردند تا مرد به ندرت دیده شده را ببینند، برخی هم با ترس مخفیانه‎ای فکر می‎کردند شاید نزدیک شدن به او از طرف خدا اعلام یک فاجعه معنا بدهد. ویراتا از میان مردم که برایش دست تکان می‎دادند با احترام گام برمی‎داشت و کوشش می‎کرد جواب سلام و استقبال مردم را با لبخند شادی که همیشه مهربانانه بر لبانش می‎نشست بدهد؛ اما برای اولین بار قادر به این کار نمی‎گردد و چشمانش جدی و دهانش بسته می‎مانند.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:58  توسط سعید از برلین  |