قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

ویراتا در خانه خود روزهای درخشانی را زندگی می‎کرد. بیداری او، اجازه دیدن روشنائی آسمان به جای تاریکی، احساس کردن رنگ‎ها و رایحه زمین مقدس و موسیقی‎ای که با شروع صبح آغاز می‎گشت نتیجه دعاهای شاکرانه‎اش بود. او هر روز معجزه تنفس و افسون آزادی را مانند هدیه بزرگی گرامی می‎داشت، بدن خود را، نرمی همسرش را و قدرت پسرانش را پارسا منشانه احساس می‎کرد، از حضور خدای هزار شکل در همه جا با خشنودی یاد می‎کرد، از اینکه دیگر با سرنوشت دیگران بازی نمی‎کند و هرگز با خدای نادیدنی هزار چهره از در دشمنی وارد نمی‎شود اندکی مغرور بود و روحش را با آن به پرواز می‎آورد. از بام تا شام کتب حکمت مطالعه و راه‎های مختلف عبادت را تمرین می‎کرد، از جمله فرو رفتن در سکوت، عمیق گشتن دوستانه در ذهن، برای فقرا کار نیک انجام دادن و نماز قربانی بجا آوردن. ذهنش اما شاد شده بود و حرف‎هایش نرم‎تر، حتی با غلامانش، و خانواده‎اش او را بیشتر از هر زمان دیگر دوست داشتند. او یاور فقرا و تسلی‎بخش تیره‎بختان بود. دعای مردم زیادی گرداگرد خانه‎اش در نوسان بود، و آنها مانند قدیم او را دیگر <آذرخش شمشیر> و <چشمه عدالت> نمی‎نامیدند، بلکه <مزرعه مشورت>. زیرا نه تنها همسایه‎ها از خیابان پیش او می‎آمدند تا از او تقاضای حکم شرعی کنند، بلکه از راه دور هم غریبه‎ها با وجود اینکه او دیگر قاضی آن سرزمین نبود نزد او می‎آمدند تا او نزاع‎شان را حل و فصل کند، و همه بلافاصله نظر او را می‎پذیرفتند. و ویراتا به این خاطر خوشبخت بود، زیرا او احساس می‎کرد که پند و مشورت بهتر از دستور دادن و بر قرار ساختن صلح میان مردم بهتر از قضاوت کردن است: او زندگی خود را از زمانیکه دیگر هیچ سرنوشتی را مجبور نساخت بدون گناه احساس می‎کرد، و با این حال در سرنوشت بسیاری از مردم شرکت داشت. و او ظهر عمرش را مستانه دوست می‎داشت.
به این نحو سه سال و بعد از آن سه سال دیگر مانند فقط یک روز روشن می‎گذرند. روح ویراتا مرتب ملایم‎تر می‎گشت: وقتی نزاعی پیش او می‎آوردند، دیگر روحش نمی‎فهمید که چرا این همه ناآرامی بر روی زمین وجود دارد و انسان‎ها با وجود آنکه زندگی‎ای گسترده و رایحه شیرین هستی را پیش رو دارند اما باز با حسادت‎های کوچک خود بخاطر مال به هم هجوم می‎برند. او به کسی حسادت نمی‎ورزید و کسی هم به او حسادت نمی‎کرد. خانه‎اش مانند جزیره‎ای از صلح بر زندگی‎ای هموار ایستاده بود، بی‎تأثیر از جریان‎های شدید هیجان و طوفان آز.
یک شب ویراتا در ششمین سال آرامش خود برای خوابیدن به اتاقش رفته بود که ناگهان صدای جیغی تیز و سر و صدای ضرباتی را می‎شنود. از جا می‎جهد و می‎بیند که پسرانش یک برده را به زانو زدن واداشته و با شلاق طوری بر پشت‎اش می‎زنند که خون از جای شلاق می‎ریخت. چشمان از درد گشاد شده برده به او خیره نگاه می‎کردند: نگاه برادر کشته شده‎اش دوباره در روح او زنده می‎گردد. ویراتا با عجله به سویشان می‎رود، دست آنها را می‎گیرد و می‎پرسد که آنجا چه خبر است.
از صحبت‎ها چنین مشخص می‎شود که آن برده وظیفه‎اش آوردن آب از چشمه بوده و باید آب در بشکه چوبی به خانه می‎آورده، و چندین بار در گرمای ظهر، با تظاهر به خستگی با بارش دیر آمده و مکرراً تنبیه شده بوده است، تا اینکه دیروز، بعد از یک مجازات سخت فرار کرده و پسرانش سوار اسب شده و او را در آن سوی رود در یک دهکده می‎گیرند، او را با یک طناب به زین اسب می‎بندند، و با کشیدن و مجبور ساختن او به دویدن، او را با پاهای پاره و زخم شده دوباره به خانه بازمی‎گردانند. و برای هشدار به برده فراری و دیگر برده‎ها که ترسان و با زانوهای لرزان به برده زانو زده نگاه می‎کردند او را سخت شلاق می‎زدند، تا اینکه ویراتا با رفتن خود پیش آنها شکنجه خشونت‎آمیزشان را متوقف می‎سازد.
ویراتا به برده نگاه می‎کند. سنگ‎ریزه‎ها در زخم‎های خیس و خونین پاشنه پایش فرو رفته بودند. چشم‎های وحشت‎زده برده مانند چشم حیوانی که باید سر بریده شود گشاد شده بودند، و ویراتا در پشت سیاهی ثابت چشمان او روزهای سیاه خود را می‎بیند و به پسرانش می‎گوید: "او را رها کنید، جرمش پاک شده است."
برده خاک جلوی پای او را می‎بوسد. برای اولین بار پسرانش از او می‎رنجند. ویراتا به اتاق خود بازمی‎گردد. ناآگاه از اینکه چه می‎کند، پیشانی و دست خود را می‎شوید، با لمس آب ناگهان با وحشت آنچه که ذهن بیدارش فراموش کرده بود را می‎فهمد: که او برای اولین بار دوباره قاضی شده بوده و برای سرنوشت کسی حکم داده است. و برای اولین بار بعد از شش سال دوباره خواب از او می‎گریزد.
هنگامی که او بی‎خواب در تاریکی دراز کشیده بود، چشمان وحشت‎زده برده به سویش می‎آیند (یا اینکه چشم‎های برادر کشته شده‎اش بودند؟) و چشمان عصبانی پسرانش، و او از خود بارها و بارها می‎پرسد که آیا از فرزندانش ظلم بر برده روا نشده است. بخاطر اندکی تنبلی سنگ و خاک خانه‎اش را خونی ساخته بودند، برای مسامحه کوچکی بر بدن زنده‎ای شلاق زده شده بود، و این گناه او را بیشتر از ضربات شلاقی می‎سوزاند که بر پشت خویش مانند نیش داغ افعی حس کرده بود. این مجازات البته برای مردم آزاد اجرا نمی‎گشت، بلکه فقط برای برده‎ای که بدنش طبق قوانین پادشاهان از زمان تولد به خودش تعلق داشت. اما این قانون پادشاه در نگاه خدای هزار چهره هم عادلانه بود، زیرا که جسم یک انسان کاملاً به خواست ناشناسی جاری می‎گردد، عاری از هر اختیار، و همه بی‎گناه در برابر او، بی‎تفاوت از اینکه آیا او این زندگی را می‎درد یا آشفته می‎سازد؟
ویراتا از جا برمی‎خیزد و شمعی روشن می‎کند تا در کتاب آگاهی نشانه‎ای بیابد. نگاهش در هیچ کجا بجز در قوانین طبقات و کاست‎ها تفاوتی میان انسان و انسان نمی‎یابد، هیچ کجا در هستی هزار چهره برای طلب عشق تفاوت و فاصله وجود نداشت. با عطش از چشمه دانش می‎نوشید، زیرا روحش برای پرسش هرگز برانگیخته‎تر از حال نبود؛ در این وقت شعله شمع پت پتی می‎کند و خاموش می‎گردد.
          
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:57  توسط سعید از برلین  |