قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
اما حالا در حالیکه سیاهی از دیوارهای اتاق فرو می‎ریختند ناگهان چیزی اسرآمیز در فکرش نفوذ می‎کند: اتاقی که  او با نگاهی کور به دیوارهایش دست می‎کشد دیگر اتاق او نیست، بلکه زندانی است که روزی او در آن با احساس وحشتناکی به این شناخت رسیده بود که آزادی عمیق‎ترین حق بشر است و هیچکس اجازه زندانی کردن کسی را ندارد، نه برای تمام عمر و نه برای یک سال. او آگاه می‎گردد که این برده‎ها را اما در دایره ناپیدای خواست و تصمیمات اتفاقی خویش حبس و به زنجیر کشیده است، طوریکه آنها آزادی برداشتن قدمی برای زندگی خود را نداشتند! در حالیکه او ساکت نشسته بود و احساس ‎می‎کرد که چگونه افکار سینه‎اش را می‎گشایند، از بلندی ناپیدائی نور در او نفوذ می‎کند و شفافیت در او بیدار می‎گردد. حالا او به این آگاه گشته بود که تا زمانیکه انسان‎ها را در اختیار خواست خود نگاه دارد و بر آنها طبق قانون انسان‎های فانی و نه قانون آن خدای هزار چهره ازلی نام برده ‎نهد گناه کار است. و او سر به نماز می‎گذارد: "خدای هزار چهره، سپاس‎گزارم از این که برایم از تمام فرم‎های خود نشانه می‎فرستی، که این نشانه‎ها مرا به گناهانم هشیار و همیشه به تو در مسیر راه نامرئی خواسته‎ات نزدیک‎تر می‎سازند! اجابت فرما که من آنها را در چشمان شاکی برادر ازلی که همه جا به ملاقاتم می‎آید، و کسی که از نگاه من می‎بیند و رنج‎هایش رنج من است تماشا کنم، تا زندگی‎ام را در پاکی بگذرانم و بدون گناه تنفس کنم."
چهره ویراتا دوباره شاداب شده بود، با چشمان روشن به درون شب گام نهاد، سلام سفید ستاره‎ها را نوشید، زوزه باد سحری را به درون تنفس کرد و از میان باغ به سمت رود رفت. او خود را هنگامیکه خورشید از سمت شرق بالا آمد درون رود مقدس فرو می‎کند و به خانه بازمی‎گردد، جائیکه خانواده‎اش برای برگزاری نماز صبح جمع شده بودند.

او به جمع آنها می‎پیوندد، با لبخند خوبی به آنها سلام می‎کند، برای زن‎ها در اتاق‎هایشان دست تکان می‎دهد، بعد به پسرانش می‎گوید:
"شماها می‎دانید که از سالیان پیش تا حال فقط این فکر روحم را به حرکت می‎اندازد که یک مرد عادل باشم و بر روی زمین بدون گناه زندگی کنم؛ حالا دیروز این اتفاق افتاد که خون در خاک خانه‎ام به راه افتاد، خون یک آدم زنده، و من می‎خواهم از گناه این خون پاک شوم و کفاره پس بدهم برای جرمی که زیر سایه سقف خانه من رخ داد. باید برده‎ای که بخاطر چیزی جزئی سخت تنبیه شد از این ساعت آزاد باشد و هر کجا که مایل است برود، تا اینکه او به آخرین قاضی شکایت از من و شماها نبرد."
پسران ساکت ایستاده بودند، و ویراتا یک دشمنی در این افراد ساکت احساس می‎کند.
"من در مخالفت با حرفم سکوت احساس می‎کنم. من اما نمی‎خواهم بدون شنیدن نظرتان با شماها مخالفت کنم."
بزرگ‎ترین پسر شروع به صحبت می‎کند: "تو می‎خواهی به یک مجرم که بی‎حرمتی کرده آزادی ببخشی، پاداش به جای تنبیه. ما در خانه برده‎های زیادی داریم و رفتن این یک نفر اهمیتی ندارد. اما هر عملی از خود تأثیری به جا می‎گذارد که مانند زنجیر به هم مرتبط‎اند. اگر او را آزاد کنی، بعد چگونه اجازه داری بقیه برده‎هایت را وقتی تمایل به رفتن کنند نگهداری؟"
"اگر آنها مایل به رفتن از خانه من باشند بنابراین باید به آنها این اجازه را بدهم. من نمی‎خواهم سرنوشت هیچ فرد زنده‎ای را نگاه دارم، زیرا کسی که به سرنوشت دیگران شکل دهد به گناه آلوده می‎شود."
دومین پسر می‎گوید: "اما تو نشانه قانون را از بین می‎بری. این برده‎ها مال ما هستند مانند زمین و درخت این زمین و میوه‎های این درخت. آنها از طریق خدمت کردن به تو وصل‎اند و تو به آنها متصلی. تو موضوعی را نادیده می‎گیری که از هزاران سال پیش تکامل یافته است: برده آقای زندگی خود نیست، بلکه خدمت‎کار صاحب خود می‎باشد."
"فقط یک حق از جانب خدا وجود دارد، و آن حق زندگی کردن است که با نفس دهان او به هر کس بخشیده می‎گردد. برای انجام کارهای خوب به من هشدار دادی، به کسی که کور بود و فکر می‎کرد آزاد از هر گناهی است: من سال‎ها قبل جان فردی را گرفتم. اما حالا شفاف می‎بینم و می‎دانم: فرد عادل اجازه تبدیل انسان‎ها به حیوان را ندارد. من می‎خواهم به همه آزادی بدهم تا بتوانم بدون احساس گناه در برابرشان بر روی زمین زندگی کنم."
تمرد بر پیشانی پسران ایستاده بود. و بزرگ‎ترین آنها با خشم جواب می‎دهد:
"چه کسی مزارع را برای اینکه برنج از تشنگی نمیرد آب خواهد داد، چه کسی بوفالوها را در مزارع هدایت خواهد کرد؟ ما باید به خاطر خواست وهمناک تو نوکری کنیم؟ تو خودت در تمام زندگی دست‎ات را خسته نساختی و هرگز به خود زحمت ندادی، و خدمت دیگران زندگی‎ات را رشد داد. و عرق دیگران در حصیری هم که رویش دراز می‎کشی هنگام بافت ریخته شده است، و بالای سرت وقت خواب برده با بادبزن باد می‎زند. و ناگهان می‎خواهی آنها را برانی، که هیچکس دیگر بجز ما، پسران خونی‎ات به خود زحمت ندهد؟ شاید باید بوفالوها را هم برای اینکه به آنها شلاق زده نشود از خیش جدا کنیم و ریسمان‎ها را خودمان به جای آنها بکشیم؟ زیرا که نفس دهان خدای هزار چهره در آنها هم جریان داد. پدر، به شرایط موجود دست نزنید، زیرا این هم از خداست. زمین هیچگاه با میل خود را باز نمی‎کند، باید با آن با خشونت رفتار کرد تا اینکه میوه از آن سرچشمه گیرد، خشونت در زیر ستاره‎ها قانون است، ما نمی‎توانیم خود را از آن محروم سازیم."
"من اما می‎خواهم خود را از آن محروم سازم، زیرا که قدرت به ندرت در سمت حق می‎ایستد، و من می‎خواهم بدون ظلم بر روی زمین زندگی کنم."
قدرت در همه چیز وجود دارد، می‎خواهد انسان باشد یا حیوان یا اینکه زمین صبور. جائی که تو سروری، باید حاکم هم باشی: سرنوشت فرد حاکم به سرنوشت انسان‎ها گره خورده است."
"اما من می‎خواهم خود را از هر چیزی که مرا به گناه می‎اندازد جدا سازم. بنابراین به شماها دستور می‎دهم، برده‎ها را از خانه آزاد کنید، و نیازهای‎مان را خود انجام می‎دهیم."
خشم در چشمان پسران متورم می‎گردد، به زحمت می‎توانستند خشم خود را بروز ندهند. بعد پسر بزرگ می‎گوید: "تو گفتی نمی‎خواهی دست به سرنوشت کسی بزنی. برای اینکه به گناه نیفتی مایل نیستی به برده‎هایت دستور بدهی؛ به ما اما دستور می‎دهی و در سرنوشت ما دخالت می‎کنی. من از تو می‎پرسم، پس اینجا حق در برابر خدا و انسان‎ها چه می‎شود؟
ویراتا مدتی طولانی سکوت می‎کند. وقتی چشمانش را بالا می‎آورد در نگاهشان آتش طمع می‎بیند و روحش دچار وحشت می‎گردد. بعد آهسته می‎گوید: "شماها به من پند خوبی دادید. من نمی‎خواهم با شماها با خشونت رفتار کنم. خانه را بردارید و به اراده خود آن را تقسیم کنید، من دیگر سهمی نه در املاک دارم و نه در گناه. تو حرف خوبی زدی: کسی که حاکم است، آزادی دیگران را در بند می‎کند، اما بیش از همه آزادی روح خود را. کسی که می‎خواهد بدون گناه زندگی کند، اجازه سهیم بودن در خانه و مهارت‎های دیگران را ندارد، اجازه ندارد از زحمت دیگران زندگی بگذراند، از عرق ریختن دیگران بنوشد، اجازه ندارد در شهوت زن و در کاهلی سیر بودن متوقف گردد: فقط کسی که تنها زندگی می‎کند می‎تواند برای خدای خود زندگی کند، فقط کسی که کار می‎کند می‎تواند او را احساس ‎کند، فقط فقر او را کاملاً در اختیار خود دارد. اما من می‎خواهم به خدای نادیدنی نزدیک‎تر باشم تا به خانه خود، من می‎خواهم بدون گناه زندگی کنم. خانه را بردارید و در صلح آن را تقسیم کنید."
ویراتا روی برمی‎گرداند و می‎رود. پسرانش شگفت‎زده ایستاده بودند؛ حرص و آز اشباع گشته در کالبدشان شیرین می‎گداخت، اما با این حال در روحشان خجالت‎زده بودند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:7  توسط سعید از برلین  |