قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

"باید به الهه انتقام قسم بخوری که تو در تمام این یک ماه سکوت خواهی کرد، و من به تو کلید و لباسم را می‎دهم. کلید را بگذار جلوی در اتاق نگهبان، بعد آزادی و می‎توانی بروی. اما تو به قسم خود به خدای هزار شکل پایبند خواهی ماند و بعد از پایان یک ماه این نامه را پیش پادشاه می‎بری تا مرا از اینجا بیرون آورد و بتوانم دوباره به عدالت حکم دهم. به خدای هزار چهره قسم می‎خوری که اینکار را انجام خواهی داد؟"
مانند زمین لرزه‎ای از عمق زمین "من قسم می‎خورم" از لبان مرد جوان خارج می‎گردد.
ویراتا زنجیر او را باز می‎کند و جامه خود را از تن درمی‎آورد.
"بیا، لباسم را بپوش و لباس خود را به من بده و چهره‎ات را خوب بپوشان تا توسط نگهبانان شناخته نشوی. و حالا این چاقو را بگیر و ریش و مویم را ببر تا من هم توسط آنها شناخته نشوم."
زندانی چاقو را می‎گیرد، اما دست لرزانش به پائین می‎افتد. نگاه فرمان دهنده ویراتا در او نفوذ می‎کند، و مرد جوان کاری را که به او دستور داده شده بود انجام می‎دهد. مرد جوان مدتی سکوت می‎کند. بعد خود را روی زمین می‎اندازد و کلمات با فریاد از دهانش خارج می‎شوند: "سرور من، من حاضر نیستم که بخاطر من رنج بکشید. من آدم کشتم، با دستان گرم خود خون ریختم. حکم تو عادلانه بود."
"نه تو می‎توانی بسنجی و نه من، اما من بزودی روشن خواهم گشت. حالا برو، همانطور که قسم خورده‎ای بعد از گرد شدن ماه پیش پادشاه می‎روی تا او مرا از اینجا آزاد سازد: بعد من دیگر به اعمالی که انجام می‎دهم دانا خواهم بود، و حکم من برای همیشه خالی از بی‎عدالتی خواهد گشت. برو!"
مرد جوان تعظیم می‎کند و زمین را می‎بوسد ... در با سنگینی به روی تاریکی باز می‎گردد، یک بار دیگر نور از مشعل به دیوار می‎تابد و بعد تاریکی به روشنائی هجوم می‎برد.

ویراتا را که کسی نمی‎شناخت صبح روز بعد به نزدیک شهر می‎برند و به او شلاق می‎زنند. هنگامیکه اولین شلاق بر بدن لختش فرود می‎آید از درد فریاد می‎کشد. بعد دندان‎هایش را محکم به هم می‎فشرد. در هفتادمین ضربه ذهنش از کار می‎افتد و نگهبانان او را مانند لاشه حیوانی با خود می‎برند.
ویراتا در سلول دوباره به هوش می‎آید، او احساس می‎کرد که از پشت بر روی آتش روشنی قرار گرفته است. اما اطراف پیشانی‎اش خنک بود، با هر نفس بوی گیاهان وحشی به بینی‎اش داخل می‎گشت: او احساس می‎کند که یک دست روی موهایش قرار دارد و زیزفون از آن می‎چکد. آهسته پلک‎هایش را می‎گشاید و می‎بیند: همسر نگهبان در کنار او ایستاده بود و پیشانی‎اش را با مواظبت می‎شست. و وقتی چشمانش را به سوی زن کاملاً باز نمود، ستاره درخشنده همدردی از نگاه زن به استقبالش می‎آید. و توسط سوزش اندامش معنی تمام رنج‎های احسان و نیکی را درک می‎کند. آهسته به روی زن لبخند می‎زند و دیگر دردش را احساس نمی‎کند.
در روز دوم توانست از جا برخیزد و بدن سردش را با دست‎هایش لمس کند. او احساس می‎کرد با هر قدمی که برمی‎دارد جهانی نو رشد می‎کند، و در روز سوم زخم‎های بازش بسته و حس و نیرو به او بازمی‎گردند. حالا او می‎نشست و گذشت زمان را فقط با قطرات آبی که از دیوار می‎چکیدند احساس می‎کرد، قطرات آبی که سکوت بزرگ را به هزاران تکه زمان کوچک که ساکت در روز و شب رشد می‎کردند تقسیم می‎ساختند، مانند یک زندگی که در هزاران روز خودبه‎خود دوباره به مردانگی و پیری رشد می‎کند. هیچکس با او صحبت نمی‎کرد، تاریکی سفت و سخت در خون او خیره ایستاده بود، اما خاطره حالا رنگین از درون به شکل چشمه آرامی جان می‎گرفت، به تدریج در برکه آشتی مشاهده که در آن تمام زندگی‎اش منعکس بود جاری و مخلوط می‎گشت. آنچه او به صورت تکه تکه مشاهده می‎کرد، حالا یکی شده بودند، و شفافیتی سرد بدون ضربه امواج تصویر پاک را در نوسان قلب نگاه داشته بود. هرگز احساس‎اش مانند این حس بی‎جنبش مشاهده انعکاس جهان چنین پاک نبود. حالا با گذشت هر روز چشم‎های ویراتا روشن‎تر می‎گشت، از میان تاریکی چیزهائی به استقبال او می‎آمدند و احساس او به خود جلب می‎کردند. و همچنین همه چیز در درونش در اثر مشاهده در سکوت روشن‎تر شده بود: هوای زیزفونی مشاهده، بی‎آرزو از بالای ظاهری به ظاهر دیگر سر می‎خورد، خاطره، با اشکال مختلف تحول مانند دست مرد اسیر با سنگریزه‎های ریخته شده در عمق زمین بازی می‎کرد. خویش خود فراموش کرده و بی‎جنبش و افسون گشته بود، و موجودات با فرم‎های ناشناس خود را در تاریکی به او نشان می‎دادند، او قدرت خود و خدای هزار چهره را در هیبت آنها قوی‎تر احساس می‎کرد، بدون احتیاج، از بردگی اراده شفاف جدا گشته، مرده در زندگان زنده در مرده‎ها ... تمام ترس از ناپایداری به میل ملایم جدائی از جسم مبدل می‎گردد. او حس می‎کرد که انگار با گذشت هر ساعت عمیق‎تر در تاریکی زمین و ریشه سیاه خاک فرو می‎رود، و اما هنوز آبستن ریشه‎ای تازه است.
ویراتا هجده شب با فراموش کردن خود از مشاهده اسرار خدا لذت برد، رها از خواهش‎های خویش و رها از تیغ‎های زندگی. آنچه او بعنوان ستم انجام داده بود بعنوان سعادت خود را به او نشان می‎داد، و او گناه و عذاب را در خود فقط مانند تصاویری رویائی بالای بیداری جاویدان دانش احساس می‎کرد. در نوزدهمین شب اما از خواب می‎جهد: یک فکر زمینی او را لمس کرده بود و مانند سوزن مشتعلی خود را در مغز او فرو می‎کرد. وحشت موهای بدنش را به لرزه می‎اندازد و انگشتان دستش مانند برگ‎های درختان شروع به لرزیدن می‎کنند. این اما فکر وحشت‎انگیزی بود: مرد جوان می‎توانست به سوگند خود وفادار نماند و او را فراموش کند، و او باید هزاران، هزاران و هزاران روز اینجا بماند، تا گوشت ازبدنش جدا و زبانش در سکوت منجمد شود. یک بار دیگر میل به زندگی مانند پلنگی بر کالبدش می‎جهد و پوسته را پاره می‎کند: زمان و ترس و امید و سردرگمی انسان‎ها در جانش جاری می‎گردد. او دیگر نمی‎توانست به خدای هزار چهره زندگی جاودان بیندیشد، بلکه فقط به خود فکر می‎کرد، چشمانش گرسنه نور گشتند، پاهایش که از سنگ سخت وحشت داشتند حالا دوردست را، دویدن و پریدن را می‎خواستند. او باید به زن و پسران، به خانه و مال، به وسوسه گرم جهان که با حواس مست و با گرمای زنده خون احساس می‎گردد فکر می‎کرد.
                     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 3:18  توسط سعید از برلین  |