قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

زمان که مانند حوضی سیاه، منعکس کننده و آرام در زیر پاهای ویراتا قرار داشت از این روز به بعد خود را می‎گستراند و مانند طوفانی که همیشه بر ضد او بود رو به ذهن‎اش هجوم می‎برد. او می‎خواست که زمان او را به هیجان آورد و با خود مانند یک الوار شکسته به سمت ساعت منجمد گشته آزادی ببرد. اما زمان بر ضد او جریان داشت: او با تقلا برای تنفس مانند شناگر ناامیدی در آب فرو می‎رفت، و ساعت به ساعت ناامیدتر می‎گشت. و چنین به نظرش می‎آمد که انگار قطرات آب روی دیوار دیگر تمایلی به چکیدن ندارند، زمان در بین فاصله چکیدن قطرات آب خود را سخت گسترانده بود. او دیگر نمی‎توانست آن وضعیت را تحمل کند و آنجا بماند. این فکر که مرد جوان قسم خود را فراموش کند و او مجبور به ماندن در این زیرزمین ساکت شود و محکوم به پوسیدن گردد او را مانند فرفرهای از این دیوار به آن دیوار می‎کوبید. سکوت او را خفه می‎کرد: او با لعن و نفرین بر سر سنگ‎ها فریاد می‎کشید، او به خود و خدایان و پادشاهان لعنت می‎فرستاد. با ناخن‎های خونین بر صخره که او را تمسخر می‎کرد چنگ می‎کشید و خود را با سر به در می‎کوبید، تا اینکه بیهوش بر زمین می‎افتاد، و وقتی دوباره بهوش می‎آمد از جا می‎جهید و به دنبال موش صحرائی تیز و سریعی در میان آن چهاردیواری به این سو و آن سو می‎دوید.
ویراتا این هجده روز انزوا تا رسیدن ماه کامل را با امواجی از وحشت گذراند. از غذا و آب متنفر شده بود، زیرا که بدنش پر از ترس بود. او دیگر توانا به نگهداشتن افکارش نبود، فقط لبانش برای آنکه زمان بی‎پایان را از روزی به روز دیگر تقسیم کند چکیدن قطرات آب به زمین را می‎شمرد. و بدون آنکه بداند موهای اطراف شقیقه‎هایش که ‎مانند پتک می‎کوبیدند سفید شده بود.
در سی‎امین روز اما جلوی در سر و صدائی بلند می‎شود و در سکوت می‎ریزد. بعد قدم‎ها از رفتن می‎ایستند، درب به شدت بازمی‎گردد، نور داخل می‎گردد، و پادشاه در برابر زنده به گور در تاریکی می‎ایستد. و او را با مهربانی در آغوش می‎گیرد و می‎گوید: "من از کار تو شنیدم، که بزرگ‎تر است از آنچه تا حال از کتاب پدران ما شنیده شده است. کار تو مانند ستاره‎ای بر بالای زندگی پست ما خواهد درخشید. خارج شو تا آتش خدا تو را درخشان سازد و مردم چشمان خجسته یک عادل و صالح را تماشا کنند."
ویراتا دست‎هایش را جلوی چشمان خود نگاه می‎دارد، زیرا که نور مانند خاری در چشمانش که به تاریکی عادت کرده بودند فرو می‎رفت. او مانند مستی از جا برمی‎خیزد، و غلامان باید او را نگاه می‎داشتند که نیفتد. اما قبل از آنکه او از در خارج شود می‎گوید:
"پادشاه، تو مرا یک عادل و صالح نامیدی، اما من حالا می‎دانم کسیکه قضاوت می‎کند بی‎عدالتی روا می‎دارد و خود را از گناه پر می‎سازد. هنوز مردانی در این گودال‎ها هستند که بخاطر قضاوت من رنج می‎برند، و من حالا تازه از رنج آنها آگاه شده‎ام: هیچ چیز نباید با چیزی تلافی گردد. پادشاه، بگذار زندانی‎ها را آزاد سازند و مردم را از سر راهم دور کن، زیرا من از محبت و تشویق آنها خجالت می‎کشم." پادشاه با دست اشاره‎ای می‎کند، و غلامان مردم را پراکنده می‎سازند. حالا باز آنجا ساکت می‎شود. بعد پادشاه می‎گوید:
"تو برای قضاوت کردن بر بلندترین پله قصر نشستی. اما حالا که تو توسط آگاه گشتن از رنج خردمندتر از هر قاضی دیگری گشته‎ای باید در کنارم بنشینی تا کلمات تو را بشنوم و من هم از عدالت تو بیاموزم."
"بگذار تا من از این خدمت جدا شوم! از زمانیکه می‎دانم: هیچ کس نمی‎تواند قاضی کس دیگری باشد دیگر قادر به قضاوت کردن نیستم. مجازات کار خداست و نه کار انسان، زیرا کسیکه سرنوشت دیگری را لمس کند در گناه سقوط می‎کند. و من می‎خواهم زندگانی‎ام را بدون گناه کردن زندگی کنم."
پادشاه جواب می‎دهد: "پذیرفته می‎گردد. تو نه قاضی سرزمین بلکه مشاور اعمال من می‎شوی، و به من در باره جنگ و صلح، مالیات و ربح به عدالت نظر می‎دهی تا من دچار اشتباه در تصمیم گیری نشوم". ویراتا دوباره زانوی پادشاه را به نشانه تمنا می‎گیرد. "پادشاه، به من قدرت نده، زیرا قدرت به عمل تحریک می‎کند، و پادشاه من، کدام عمل عادلانه و بر ضد یک سرنوشت نمی‎باشد؟ اگر به جنگ توصیه کنم، در آن مرگ می‎بینم، و آنچه نظر دهم به عمل تبدیل می‎گردد، و هر عمل نتیجه‎ای تولید میکند که من از آن بی‎خبرم. تنها کسی می‎تواند عادل باشد که در سرنوشت و کاری سهیم نباشد، کسی که در انزوا زندگی کند: هرگز به شناخت نزدیک‎تر از زمانیکه آنجا در انزوا به سر ‎بردم نبودم، بدون یک کلمه حرف از دیگران، و عاری از گناه. بگذار که در خانه‎ام در مسالمت زندگی کنم و فقط به قربانی کردن در پیشگاه خدایان بپردازم، تا تمام گناهانم را پاک سازم."
پادشاه می‎گوید: "با اکراه می‎گذارم بروی. اما چه کسی اجازه دارد با یک خردمند مخالفت و خواست او را ضایع کند؟ بر اراده خود زندگی کن، برای سرزمین پادشاهی من افتخار است که کسی در مرزهایش زندگی می‎کند و اعمالش بدون گناه است". آنها با هم تا دروازه قصر می‎روند، بعد پادشاه از او خداحافظی می‎کند. ویراتا تنها می‎رود و عطر شیرین هوای آفتابی را در بینی‎اش می‎کشد، روحش تا حال هرگز چنین سبک نبود، وقتی رها از تمام خدمت‎ها به طرف خانه می‎رفت، از پشت سرش صدای سریع و آهسته پای برهنه‎ای را می‎شنود، و با برگرداندن سر خود مرد جوانی را که رنج‎اش را او به جان خریده بود می‎بیند. جوان خاک رد پای او را می‎بوسد، تعظیم می‎کند و ناپدید می‎گردد. در این لحظه ویراتا برای اولین بار بعد از کشتن برادرش لبخند می‎زند و با شادی به خانه می‎رود.
      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط سعید از برلین  |