قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دیسیپلین یکی از خصوصیات ملی و ممتاز اسرائیل به شمار می‎آید؛ یک دیسیپلین بی نقص و جامع ــ و با این حال نه آن دیسیپلین آهنینی که از جمله در کشورهای خودکامه، جائیکه آدم تمام دستورات را کورکورانه باید انجام دهد برقرار است. نه، ما به دیسیپلینی متعهدیم که فردی رنگ شده است. برای مثال اگر ما یک کیوسک تلفن با تابلوی خراب است ببینیم، بلافاصله این تمایل شدید که فقط از این اتاقک تلفن کنیم در ما جان می‎گیرد، و ما از ده مورد نه مورد آن را چنین انجام می‎دهیم. یک تابلو با نوشته لطفاً بقیه پول خود را فوراً در کنار صندوق پرداخت بشمارید، به شکایات بعدی رسیدگی نخواهد شد باعث می‎گردد ناچاراً محل پرداخت پول را ترک کنیم، پول را دیرتر بشمریم و داد و فریاد براه اندازیم، زیرا که از ما دزدیده‎اند. یا اگر بر روی دری نوشته ورود ممنوع آویزان باشد، بعد داخل نمی‎شویم. مگر اینکه ما حتماً به داخل شدن نیاز داشته باشیم. یا به این خاطر که ببینیم در پشت در بسته چه می‎گذرد. یا بخاطر دلایل دیگر.
من با این تفصیلات کم کم به خاله ایلکا می‎پردازم، همان خانم سالمند و دوست‎داشتنی‎ای که چند سال پیش به تمیز کردن کف اتاقش مشغول بود، و یک آخ آهسته گفت و دیگر نتوانست خود را راست کند. چیزی از زانویش صدمه دیده بود، و خاله ایلکا باید به بیمارستان برده می‎شد، جائیکه او را در بخش 14 بستری کردند.
هنوز چند لحظه بیشتر از بستری شدن خاله ایلکا نگذشته بود که از سرپرستار می‎خواهد تلفنی تمام ما را به کنار تخت بیمارستان بخواند و علاقه‎ خاله ایلکا به نان و پنیر را به ما یادآوری کند، زیرا که نان و پنیر از طرف بیمارستان خیلی سخت و فقط با حملات شدید قلبی تجویز می‎گردد.
در شورای خانوادگی تصمیم بر این گرفته شد که من مناسب‎ترین مرد برای این سفارش هستم. به دستم پاکتی دادند که در آن نان‎پنیر در خاکستر پخته شده قرار داشت، و من خیلی زود جلوی سیم خاردار دو جداره کشیده شده به دور منطقه بیمارستان ایستاده بودم.
درب آهنی بسته بود. ابتدا پس از آنکه مدتی مؤدبانه به در کوبیدم یک نگهبان نیرومند ظاهر گشت و گفت: "روزهای ملاقات بعد از ظهر روزهای دوشنبه و پنجشنبه از ساعت 2.45 تا 3.30 است."
من گفتم: "خیلی متشکرم. اما حالا که من اینجا هستم."
نگهبان گفت: "آقای عزیز، این به نفع بیماران است. ملاقات‎ها آنها را به هیجان می‎آورد و پروسه بهبود را طولانی می‎کند. مجسم کنید چه اتفاقی رخ خواهد داد اگر ما بیوقفه به ملاقات کننده‎ها اجازه ورود بدهیم."
من می‎گویم: "حق کاملاً با شماست. خیلی وحشتناک خواهد شد. و حالا لطفاً اجازه بدید که من داخل بشم."
او می‎گوید: "نه. من دستور اکید دارم. شما فقط از روی نعش من داخل ساختمان می‎شید."
"من مایل به چنین کاری نیستم. من مایلم پیش خاله ایلکا برم."
"هیچ کاری نمی‎شود کرد. اما شیفت کار من ساعت 2 تمام می‎شود. شاید که پیش جانشینم شانس بیشتری داشته باشید."
مرد نه تنها یک متعصب بود، بلکه حتی به این کارش فخر هم می‎فروخت.
من با نفرت در قلب و فحش‎های رکیک بر لب برمی‎گردم و او را نفرین می‎کنم: "امیدوارم تمام بیماری‎های موجود در این بیمارستان همزمان به جانت بیفتد، دیوانه مردم آزار! خواهیم دید، من از لج تو هم که شده برای ملاقات خاله ایلکا امروز داخل بیمارستان می‎شم! تا بترکی!"
کمی دیرتر باز هم به درب ورودی می‎کوبم، اما به اشتباه قبل دچار نمی‎شوم، بلکه به دربان جدید می‎گویم:
"من از طرف هیئت تحریره <اورشلیم پست> آمده‎ام و باید مقاله‎ای در باره بیمارستان شما بنویسم."
نگهبان شماره دو می‎گوید: "لحظه‎ای صبر کنید، من به دکتر گِبن‎نِمر Gebennehmer تلفن می‎کنم."
دکتر گبن‎نمر، یک مرد با رفتاری مؤدبانه، مرا با مهربانی کامل پذیرفت و پیشنهاد نشان دادن مؤسسه را به من داد.
من گفتم: "خیلی متشکرم آقای دکتر. اما من خودم به تنهائی راهم را پیدا می‎کنم. این تکنیک جدید خبرنگاری‎ست، می‎دانید: جمع‎آوری برداشت‎های بدون واسطه. خواهش می‎کنم به خودتون زحمت ندید."
"ابداً زحمتی برایم ندارد. برایم لذتبخش است."
دکتر گبن‎نمر بازویش را دوستانه در بازویم انداخت. "بعلاوه شما به اطلاعات تخصصی هم نیاز دارید. بفرمائید."
او مرا در بخش‎های 11 و 12 و 13 همراه خود می‎کشید و در این حال خیلی با هیجان از عقیده‎اش در باره وظیفه اصلی مطبوعات می‎گفت. او معتقد بود که باید به مخاطبین درک بهتری از علم عمومی پزشکی و مخصوصاً از مدیریت مالی بیمارستان‎ها آموزش داده شود. من صحبت‎هایش را باجنباندن سر تأیید می‎کردم و گاه به گاه یاداشتی برمی‎داشتم، با چنین جمله‎هائی: "یک تا سه و چهار تا شش، مادر بزرگ یک ساحره بود" یا چنین چیزهائی، معمولاً اما با قافیه.
نظم بسیار خوبی که در بعضی از بخش‎ها حاکم بود توسط تعداد بیشماری ملاقات کننده کمی مختل می‎گشت. به طور متوسط دو خانواده کامل در کنار هر تخت نشسته بودند.
"دکتر گبن‎نمر توضیح می‎دهد: "من واقعاً نمی‎دانم این همه آدم با اینکه امروز روز ملاقات نیست چطور داخل بیمارستان شده‎اند."
من او را آرام می‎سازم: "مهم نیست، مهم نیست."
ناگهان از روی یکی از تخت‎ها صدای زن سالخورده‎ای در گوشم می‎پیچد:
"سلام، فری Feri! آیا پنیر را با خود آوردی؟"
وضعیت ناگواری بود. دکتر گبن‎نمر مرا با چهره نامطبوع و سؤال کننده‎ای نگاه می‎کرد.
من می‎گویم: "شالوم خاله ایلکا! چه تصادف جالبی!"
"تصادف؟ آیا سرپرستار تلفن نکرد؟ نان‎پنیر کجاست؟"
من سریع پاکت را به او دادم و سعی کردم به دکتر گبن‎نمر ثابت کنم که من همیشه یک پاکت نان پنیر با خودم حمل می‎کنم، اما او بدون حرفی شانه‎اش را بالا انداخت و رفت.
خاله ایلکا در زمان بسیار کوتاهی محتوای پاکت را می‎خورد و برای فردا یک محموله آبنبات نعنائی سفارش می‎دهد. همینطور برنهارد Bernhard و میتسی Mitzi را باید همراه می‎آوردم. و البته همینطور همسرم را. وقتی با ترس گفتم که فردا روز ملاقات نیست، خاله ایلکا با ژستی معنی دار ازدحام  در اتاق را نشانم داد و مرا به خانه فرستاد.
ما فوراً دست به کار می‎شویم. میتسی با چرخ خیاطی کلاه کوچک پرستاری دوخت، بعد از مغازه سلمانی‎اش سه پیش‎بند سفید آورد، و بعد با کمک سه چوب جارو یک برانکارد ساختیم. این تمام چیزهائی بود که ما احتیاج داشتیم.
روز بعد یک تاکسی ما را تا نزدیک بیمارستان می‎برد، جائیکه ما پوشش‎مان را عوض کردیم. همسرم برای گشت‎زنی فرستاده شد و خبر آورد که نگهبان همان نگهبان دیوانه دیروزی‎ست که من جزئیاتش را شرح داده بودم. من روی برانکارد دراز می‎کشم و با ملافه سفیدی رویم را می‎پوشانم. برنهارد و میتسی مرا حمل می‎کردند، همسرم دستم را در دست خود نگاه داشته بود و گاه به گاه لبان خشک شده و تب آلودم را تر می‎ساخت. تهاجم با مؤفقیت انجام می‎گیرد. گاو نر دیوانه کلک را می‎خورد و اجازه می‎دهد که ما راحت داخل شویم.
ما به دلیل امنیتی از بیراهه و از میان بخش‎های مختلف می‎رویم و هنگامیکه بخش 14 به چشم می‎آید، یک نفر با دست بزرگش ملافه‎ام را کنار می‎زند:
دکتر گبن‎نمر فریاد می‎کشد: "شما؟! مگر دیوانه شده‎اید؟"
من با زحمت می‎گویم: "حالا وقت شوخی کردن نیست. من دارم می‎میرم."
"چه اتفاقی افتاده است؟"
"یک مار نیشم زده."
دکتر گبن‎نمر رنگش می‎پرد و خودش مرا شخصاً به اتاق مشاوره می‎کشد. من فقط فرصت کردم که آبنبات نعنائی‎ها را به برنهارد بدهم و زمزمه کردم: "سریع، و خاله ایلکا را هم از طرف من ببوسید ..."
بقیه خود را دور ساختند و مرا در چنگال دکتر گبن‎نمر باقی گذاشتند. دکتر گبن‎نمر در حال پر ساختن سرنگ از ماده ضد زهر بود و اعلام کرد که به من آمپولی از یک محلول خنثی کننده که تنها داروی مؤثر ضد سم مار است خواهد زد. من کمی مضطرب شدم. بیشتر از آن رو: زیرا من شروع به پرسیدن از خود کردم که آیا واقعاً لازم است اجازه دهم اینجا با من چنین رفتار کنند و شاید هم مسمومم سازند، فقط به این خاطر که خاله ایلکا قبل از عمل‎اش می‎خواهد حتماً آبنبات نعنائی بمکد؟ من تصمیم می‎گیرم به این سؤال با نه جواب بدهم، و با یک جهش از اتاق بیرون می‎روم، به حیاط می‎د‎وم و روی یک ماشین برقی که در بخش‎ها برای جابجائی بیماران به کار می‎رود پریدم و به راننده گفتم: "حرکت! مهم نیست به کجا! برانید، برانید!"
در یکی از بخش‎های دور افتاده خود را قاطی ملاقات کننده‎ها کرده و فرار می‎کنم.
هنگام شب دوباره به خانواده‎ام می‎پیوندم و می‎شنوم که خاله ایلکا در بهترین وضعیت قرار دارد و فقط کمی خود را چون به ملاقاتش نرفته بودم توهین شده احساس می‎کرد. و مجلات سوئیسی می‎خواست. میتسی پیشنهاد حفر یک تونل در زیر سیم خاردار را می‎دهد؛ اما این کار حداقل سه روز طول می‎کشید، و ما نمی‎توانستیم خاله ایلکا را در این مدت بدون ملاقات و بدون مجله بگذاریم. و از طرف دیگر حالا نمی‎توانستیم ریسک بکنیم و دست به یک ملاقات دسته جمعی بزنیم، بلکه باید به آکسیون فردی رضایت می‎دادیم. بنابراین من لباس آرایشگری‎ای را که از پشت دگمه می‎خورد پوشیدم و ظاهرم را با یک عینک شیشه کلفت و یک کلاه نانوائی کامل کردم.
گاو نر دیوانه باز کنار درب بیمارستان ایستاده بود. سریع دستمالی جلوی صورتم می‎بندم و مانند توتُن‎ها با گام‎های آهسته از کنارش رد می‎شوم و یک <بله> تیز و تند می‎شنوم و بعد صدای محکم کوبیدن پاشنه کفش‎هایش را به هم. من خرامان و بازرسی کنان از میان بخش 11 و 12 می‎گذرم و وقتی به بخش 13 نزدیک می‎شوم احساس می‎کنم کسی بازویم را گرفت و گفت: " آقای پروفسور، خدا را شکر که شما اینجا هستید! عجله کنید! یک عمل جراحی فوری ..."
من از زیر ماسکم زمزمه کنان گفتم: "متأسفم، دکتر گبن‎نمر، من در سر خدمت نیستم."
"اما آقای پروفسور، این یک مورد فوریست!". دکتر گبن‎نمر مرا با خود به اتاق عمل می‎کشد، و قبل از اینکه من بدانم چه اتفاقی افتاده، دست‎هایم را شسته و در زیر نورافکن‎ها ایستاده بودم. در این وقت یک بیمار خوابیده بر تخت به اتاق عمل آورده می‎شود.
خاله ایلکا می‎پرسد: "آیا مجله‎های سوئیسی را آوردی؟"
دکتر گبن‎نمر می‎گوید "او هنوز در حال هذیان گوئی‎ست" و فوری خاله ایلکه را با عجله به حالت بیهوشی کامل می‎رساند.
من هم خود را به بیهوش شدن نزدیک می‎دیدم. من هنوز قوزک پا عمل نکرده بودم.
وقتی پرستار اتاق عمل از من پرسید که آیا یک چاقوی بزرگ و یا کوچک جراحی می‎خواهم، ناگهان به سمت دکتر گبن‎نمر برگشتم و خیلی جدی گفتم:
"بفرمائید، شما به عهده بگیرید."
دکتر گبن‎نمر از غرور و خوشحالی چهره‎اش سرخ گشت. این برای اولین بار بود که یک پروفسور دست او را برای عمل آزاد گذاشته بود، و او فوری شروع به پاره کردن قوزک پای خاله ایلکا می‎کند.
احساسی که هنگام دیدن عمل در من پدید آمد، با احساسی که گاهی در آشپزخانه وقت تماشای پاک کردن ران مرغ به من دست می‎دهد یکسان بود، با وجودیکه من با کمال میل ران مرغ می‎خورم و ترجیحاً همراه با خیار شور.
من با زحمت می‎گویم "معذرت می‎خواهم" و اتاق عمل را با اندکی تلو تلو خوردن ترک می‎کنم. در بیرون از اتاق برای نفس تازه کردن فوری ماسک را از صورتم برمیدارم. در این لحظه گاو نر دیوانه سر می‎رسد، دوستانه بر شانه‎ام می‎کوبد و می‎گوید:
"دیدید ــ امروز شما می‎تونید خاله بیمارتان را ملاقات کنید!"
من کاملاً فراموش کرده بودم که پنجشنبه است و ساعت از دو بعد از ظهر می‎گذرد. در اصل باید متوجه این موضوع می‎گشتم. چون در سراسر بیمارستان یک  ملاقات کننده هم وجود نداشت.
 
_ پایان _
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:7  توسط سعید از برلین  |