قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

داستان زیر از کتاب <جریان هابیل و قابیل> از <اپراهیم کیشون> می باشد که شامل ۴۱ داستان کوتاه است و اولین بار در سال ۱۹۷۶ در مونیخ به چاپ رسید.

 

اوضاع رضایت بخش نبود. هواپیمای ربوده شده چند دقیقه پیش به زمین نشسته بود، تروریست ها درخواست خود را مخابره کرده و در آخر پیام داده بودند که در صورت برآورده نشدن آن، آنها هواپیما را منفجر خواهند ساخت. در برج مراقبت فرودگاه ِ <لیدا> هیئت رسیدگی به بحران مشغول مشورت بودند تا برای این مشکل راه حلی بیابند.

"تنها یک راه وجود دارد – باید این راهزنان را خسته کرد. باید نیروی کشش آن ها را خرد کرد، در صورت امکات تا مرز جنون."

"جالب است، اما چگونه؟"

"برای این سؤال هم تنها یک جواب وجود دارد: <شولتهایس!>"

ده دقیقه دیرتر، به وسیله ماشین رئیس ستاد ارتش و با اسکورت ماشین های پلیس، ستاره بوروکراسی کشور ما ظاهر می شود. او مستقیماً از بیمارستان میآمد، جایی که او با رهبران سندیکای نانواها در باره یک افزایش درآمد دو در صدی جلسه داشته و سه شبانه روز بی وقفه در حال مذاکره بود. در اثنای مذاکره کلیه نانواها به علت دچار شدن به خستگی مفرط به بیمارستان منتقل شدند، تنها شولتهایس بود که هنوز سرحال و پر از انرژی بود. و حالا وزیر دفاع شخصاً در حال تعلیم دادن به او بود.

"اگر نتوانیم سرنشینان هواپیما را بدون شرط آزاد کنیم، آن ها را با تروریست های زندانی معامله خواهیم کرد. شولتهایس، شما در مذاکره با هواپیماربایان آزادی کامل دارید. از متدهای معمول استفاده کنید. طوری گفتگو کنید که انگار آن ها مالیات دهندگان اسرائیلی می باشند."

شولتهایس بعد از گفتن "اوکی" سفارش یک استکان چای با لیمو می دهد و خواهش می کند خانم تلفنچی دفتر کارش را پیش او بیاورند.

بعد از آمدن <ایلانا> و نشستن کنار دستگاه تلفن، ارتباط تلفنی با هواپیما برقرار میشود.

از کابین خلبان صدای مردانه کلفتی به گوش می آید:

"مرگ بر یهودی ها. اینجا سازمان اکتبر سیاه صحبت می کند. به درخواست هایم فوری عمل کنید."

شولتهایس صحبت او را قطع کرده و می گوید:"یک لحظه صبر کنید لطفاً، صداتون ضعیف به گوش می رسه. کی سیاهه _  سازمان و یا اکتبر؟"

"وراجی نکنید و درخواست ها را _"

"می بخشید _ اما شما اصلاً کی هستید؟"

"بعنی چه _ من کی هستم؟"

"از کجا باید بدانم که شما حقیقتاً یک تروریست هستید؟ شما می تونید یک مسافر معمولی هواپیما باشید."

"به چه دلیل من به عنوان یک مسافر معمولی هواپیما باید با شما صحبت کنم؟"

"شاید تروریست ها لوله تپانچه را روی شقیقه شما قرار داده و به این کار تحدیدتان می کنند."

"خب، که چی؟"

"اگر که این طور باشد وضعیت به کلی تغییر می کند. و این به کاری که ما انجام میدهیم و مذاکره مستقیم نامیده می شود مربوط نمی شود، بلکه این کار وساطت نام دارد."

" لعنت بر شیطان، مگه چه تفاوتی می کنه؟!"

"تفاوت بسیار عظیم، آقای عزیز. در صورت وساطت باید من یک اداره دیگری را در جریان کار قرار دهم. نیت من خیر است و مایلم با شما تشریک مساعی کنم، اما نمی توانم از قوانیین تعیین شده پیروی نکنم. لطفاً خودتان را معرفی کنید."

"فرمانده جمال رفعت."

"با یک «ک» در وسط؟"

صدای بریده بریده و خشن نفس کشیدن به گوش می آید و بعد خلبان هواپیما خود را معرفی می کند:

"او رهبر گروه است، شما میتونید حرف منو باور کنید."

"من شما را به عنوان یک شاهد موقتی قبول می کنم. شماره پاسپورت؟"

"97381/75103"

"تاریخ و محل صدور؟"

در این لحظه فرمانده رفعت خود را وارد گفتگو می کند:

"اگر مذاکرات تا بیست ثانیه دیگر شروع نشود هواپیما را منفجر خواهیم ساخت."

"چه وقت بیست ثانیه شروع می شود؟"

"منظورتون چیه؟"

"منظورم این است که _ این بیست ثانیه از چه زمانی شروع می شود؟"

"از همین حالا، فوری، از همین لحظه."

"ساعت چند است؟"

"11.29 دقیقه، لعنت بر شیطان."

"ساعت من اما 11.22 دقیقه را نشان می دهد _ بگذارید یک بررسی کوتاه کنم. در چنین موقعیتی هر ثانیه می تواند نقش مهمی بازی کند. لطفاً صبر کنید."

فرمانده رفعت نعره زنان می گوید "الو!" اما رابطه قبلاً قطع شده بود و همچنان برای سه دقیقه نیز قطع ماند. سپس دوباره رابطه تلفنی فرمانده رفعت با برج مراقبت برقرار می گردد و او صدای ایلانا را می شنود:

"چه کسی براتون تعریف کرد که من با <شائیم> بیرون رفتم؟ <دودیک> دروغ میگه... فرمانده رفعت؟ بالاخره. همه در جستجوی شما بودند. لطفاً صحبت کنید."

و فرمانده رفعت صحبت می کند:

"ما درخواست آزادی فوری 390 مبارز آزادیبخش فلسطینی را داریم که در زندانهای شما اسیرند. من نام آنها را دیکته..."

شولتهایس میگوید:"خواهش میکنم از پشت تلفن نگید، بعلاوه در خواست آزاد ساختن 390 نفر خیلی بالاتر از تعرفه معمول است. ما اصلاً وسیله انتقال برای این تعداد زیاد زندانی را نداریم. من با آزادی شش یا هفت و حداکثر هشت نفر حساب کرده ام."

"390 نفر."

"نه نفر. و یکی از آن ها به لکنت زبان میتلاست."

"من معامله نمی کنم."

"بسیار خوب، ده نفر. شش نفر بلافاصله بعد از امضای قرار داد، سه نفر در 31 اکتبر و _"

"همین الساعه و همه آن ها."

"همه ده نفر؟"

"300 نفر."

"یازده نفر بدون قبض رسید."

"250 نفر و این آخرین حرف من است."

"دوازده نفر. برای من بیشتر از این ها خرج برداشته است."

دوباره رابطه میان برج مراقبت و کابین هواپیما قطع می شود. بعد از برقراری ارتباط جملات بریده مبهمی به گوش فرمانده رفعت می رسد:"صادرات و واردات گالیله... شِشتّر... گورِویتچ، میزراشی... همه رفته اند... هیچ کس دیگر اینجا نیست..." بعد خلبان هواپیما با عصبانیت به صحبت می پردازد:"برج مراقبت، توجه کنید. هواپیماربایان خود را آماده به کار انداختن مواد منفجره کرده اند. آن ها سی دقیقه به شما فرصت می دهند. آن ها کاملاً جدی هستند. برج مراقبت، توجه کنید. آیا فهمیدید؟ این یک اولتیماتوم است! سی دقیقه!"

شولتهایس جواب می دهد:"فهمیدم، اما من آن را به صورت کتبی می خواهم. من باید در مقابل مافوقم خود را بیمه کنم. به هواپیماربایان بگویید که آن ها باید بر روی کاغدی تقریباً اینگونه بنویسند: ما، تروریست های  امضاء کننده زیر، محل اقامت... به این وسیله تأیید می کنیم که هواپیمای نشسته در فرودگاه <لیدا> متعلق به شرکت هواپیمایی <زابنا> را به وسیله مواد شیمایی... و غیره و غیره. در سه نسخه تنظیم شود. عبری، عربی و Flämisch. اگر با عکس گذرنامه باشد بهتر است."

خلبان هواپیما جوابی نمی دهد و به جای او رفعت به صحبت می آید و تقاضای آمبولانسی از صلیب سرخ می کند.

شولتهایس او را تصحیح کرده و گوشزد می کند که صلیب سرخ در کشور او صلیب دیوید نام دارد.

رفعت تجاهل به نشنیدن کرده و با التهاب می گوید:"ماشین هنگام نزدیک شدن باید مجهز به یک پرچم سفید باشد."

"به چه اندازه؟"

"چی _ به چه اندازه؟"

"بزرگی پرچم باید چه اندازه باشد؟"

"برام بی تفاوته، احمق! یک پرچم سفید!"

"ما دو نوع پرچم داریم، یکی 78 در 45 و دیگری 75 در 30 سانتیمتر می باشد که این یکی متأسفانه در رختشویی است. اگر پرچم دیگر برایتان بزرگ به نظر می آید میتوانم از <هایفا> کوچکترش را سفارش بدهم که بیاورند."

از گلوی رهبر تروریست ها آه بلندی بر می خیزد:"بدون پرچم بیایید."

"من و یا آمبولانس؟ لطفاً تصمیم بگیرید. وگرنه نمیدانم که چه باید در صورتجلسه بنویسم. الو؟ الو؟"

در آن سوی خط، فرستنده قطع شده بود. بعد هواپیماربایان اعلان می کنند که گروگان ها را با 25 زندانی فلسطینی معاوضه خواهند کرد، به این شرط که آن ها دیگر مجبور به مذاکره با شولتهایس نباشند.

شولتهایس پیشنهاد تشکیل یک کمیسیون متشکل از یک تروریست مورد تأیید از <گازا>، یک کارمند دادگستری مستقل و دکتر <بار بیزوآ> از وزارت راه و ترابری میدهد.

فرمانده رفعت سؤال می کند که آیا می شود برای او دکتری بفرستند. صدایش گرفته به گوش می آمد. همینطور از صدای معاون او که حالا میکروفون را در دست داشت و توضیح می داد که فرماندهی عملیات آماده است بلافاصله بعد از پر شدن باک هواپیما به سمت کشور دیگری پرواز کنند، نشانه های بارزی از خرد شدن اعصاب تشخیص داده می شد.

ایلانا با گفتن "من شما را به مرکز سوخت فرودگاه وصل می کنم" می گذارد که حاضرین دیالوگی را که در پی خواهد آمد بشنوند.

<سیوا> (تلفنچی مرکز سوخت فرودگاه):"متأسفم، اما رئیس قسمت تشریف ندارند."

رفعت:"کی برمیگردد؟"

سیوا:"اطلاع ندارم. مطمئناً حالا در حال غذا خوردن هستند."

رفعت:"مخزن را باز کنید وگرنه فاجعه به بار خواهیم آورد."

سیوا:"کلیدها پیش <مودشه> است."

رفعت:"من تا سه می شمرم. بعد از شمردن شماره سه دوستانم هواپیما را منفجر خواهند کرد. یک _ دو _"

شِشتِر:"الو، اینجا شِشتِر صحبت می کند، صادرات و واردات گالیله. چه خدمتی میتونم براتون انجام بدم؟"

رفعت:"(با تلاش برای صحبت کردن):"اینجا... سیاه... منظورم اکتبر سیاه است... ما می خواهیم از این جا برویم... برویم... برویم..."

در این جا شولتهایس دنباله گفتگو را می گیرد.:"فرمانده رفعت؟ همه چیز روبراه است. تانک بنزین همین الساعه به حرکت می افتد."

او سری برای وزیر دفاع تکان می دهد. وزیر دفاع سری برای رئیس فرماندهی عملیات تکان می دهد.

مردم بقیه دادستان را از طریق گزارش روزنامه ها می دانند، گزارشی که در چرخش تند رویدادها چیز بی ارزشی از آن از قلم افتاده است؛ آن ها می بایست این جمله را هم به آن گزارش می افزودند:"شولتهایس، بعد از به پایان رساندن موفقیت آمیز مأموریت محوله در فرودگاه، بلافاصله برای ادامه مذاکره با نانوایان راهی بیمارستان شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 22:13  توسط سعید از برلین  |