|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
ما تلویزیون نداریم و این یکی از بزرگترین دستاوردهائیست که بدون شک دولت جوان ما اجازه دارد آنرا به خود منسوب کند. و ریشه های نیروی مستور در ما نیز در این نکته مخفیست. متأسفانه کشورهای متخاصم که ما در محاصره شان قرار گرفته ایم سلاح سرّی ما را کشف کرده اند و دور تا دور ما را با فرستنده های تلویزیونی که ما را گریزی از آنها نیست پوشانده اند.
چند قدم بیشتر از هتل محل اقامتم در حیفا Haifa دور نشده بودم که با جمعیت انبوهی روبرو گردیدم که در جلوی در ورودی یک رستوران کوچک جمع شده و با گردنهای کشیده تلاش میکردند ببیند داخل رستوران چه میگذرد.
کنجکاوی روزنامه نگاری وادارم ساخت خود را با زور داخل رستوران کنم.
منظره ایکه جلوی چشمانم قرار داشت تا اندازه ای ناامید کننده بود. نه زد و خوردی، و نه حتی یک بحث هیجان انگیز در جریان بود، هیچ. مشتریها کنار میز در سکوت نشسته و تکان نمیخوردند. برای بدست آوردن اطلاعات به گارسون که دختر جوانی بود رجوع میکنم، او هم مانند بقیه بیحرکت به پیشخوان تکیه داده بود.
دختر بدون آنکه مسیر نگاهش را عوض کند جواب میدهد "بیروت. تازه شروع شده."
با تعقیب نگاه دختر در گوشه رستوران یک دستگاه تلویزیون کشف میکنم که در این لحظه بر صفحه تصویرش جهنمی بر پا شده بود. تازه حالا دستگیرم میشود حضور مشتریانی که با نظم رو به یک سو در سالن نشسته اند _ و انبوه جمعیت در خارج از رستوران _ بخاطر پخش یک فیلم وسترن از تلویزیون میباشد.
تصویر فیلم شفاف بود، دوبله ی هندی واضح و بلند بگوش میرسید، و هر که به زبان هندی تسلط نداشت میتوانست زیرنویس آنرا به زبان عربی بخواند. سوژه فیلم در باره دختری چاق بود که جوانی با کفایت دوستش میداشت، اما او عاشق یک مرد ثروتمند بود. یا بر عکس. در هر صورت او در حالیکه دو رقیب به دوئل مشغول بودند گونه جدیدی از ترانه گمنام "ایتشی کاکیتشی Itschi Kakitschi" را میخواند.
من احساس گرسنگی میکردم. ناسلامتی من در یک رستوران بودم. "کحا میتونم بشینم>" ابن سؤال را از گارسون دیگری که بیحرکت به دیوار تکیه داده بود و صحنه دوئل را تماشا میکرد پرسیدم.
دختر بدون نگاه کردن به من وز وزکنان جواب میدهد: "هر جا میخواهید بشینید و مزاحم من نشید."