|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
دادستان: برای انجام چه کاری در داخاو بودید؟
آدولف: همین الساعه بخاطرم آمد که من در لینز Linz بودم.
دادستان: پس چگونه امضای شما پای این پرونده آمده است؟
آدولف: این امضاء دیرتر به پرونده اضافه شده است. من مایلم توجه شما را به این موضوع جلب کنم که ارقام آورده شده در این پرونده کاملاً خوانا نیستند. مخصوصاً عدد ۴ ناخواناست و میتواند خیلی راحت با عدد ۷ اشتباه گرفته شود.
دادستان: بنابراین دو ضربدر دو میشود هفت؟
آدولف: من آنرا نگفتم. من ریاضیدان نیستم. اظهار نظر من منحصراً مربوط میشود به شکل عدد ۴ که مرا به یاد شکل عدد ۷ در پرونده شماره ۶۰۱۳ انداخت.
دادستان: آیا میخواهید حالا اظهار کنید که شما در آن لحظه مورد بحث کجا بودید؟
آدولف: در داخاو.
رئیس دادگاه: مدعی علیه، شما باید به سؤال "دو ضربدر دو چند میشود" جواب بدهید.
آدولف: هفت نمیشود. من هرگز نگفتم که هفت میشود. من فقط گفتم که عدد ۴ در بعضی از پرونده ها مرا به یاد عدد ۷ می اندازد.
دادستان: ما حالا اما در باره «بعضی از پرونده ها» صحبت نمیکنیم. ما در باره پرونده شماره ۶۰۱۳ صحبت میکنیم.
آدولف: من چون در زمان تنظیم این پرونده در لینز بوده ام، بنابراین مسئول این پرونده نیستم.
دادستان: پس شما در لینز بوده اید و نه در داخاو؟
آدولف: تا آنجائیکه من میتوانم به یاد آورم، بله.
دادستان: برای من جای کمترین شکی باقی نمانده که شما خیلی خوب میدانید که دو ضربدر دو چند میشود.
آدولف: من باید دوباره تکرار کنم که ریاضیدان نیستم.
دادستان: دو انگشت از دست راستتان را بلند کنید.
آدولف: (این کار را انجام میدهد) من بخدای قادر مطلق ...
دادستان: من از شما نخواستم که مراسم سوگندخوری را بجا آورید، بلکه تنها از شما خواستم که دو انگشت خود را بلند کنید.
آدولف: اجازه دارم در این ارتباط یک شهادت بدهم؟
دادستان: بله، بفرمائید.
آدولف: لِه من در سال ۱۹۴۳ به شورای پشتیبانی منتقل شد، طوریکه دیدار او برای شولتز در آن سال در <زالس کامر گوت> غیر ممکن بوده است.
دادستان: من متوجه این ارتباط نمیشوم.
آدولف: آقای دادستان، وقتی من قسم میخورم، بنابراین قسم یاد میکنم که حقیقت را بگویم. لِه من هیچ ارتباطی با قضیه شولتز ندارد.
دادستان: بسیار خوب. او هیچ ارتباطی با شما نداشته است. اما این ریطی به قضیه ما ندارد. قضیه از این قرار است که لِه من چند انگشت خود را بلند کرد.
آدولف: تا آنجائیکه میتوانم بخاطر بیاورم لِه من هرگز انگشتی بلند نکرد.
دادستان: منظور من هم لِه من نبود، بلکه منظورم شمائید. حالا انگشتهائی که بالا برده اید چند تا شده اند؟
آدولف: فکر کنم: دو. احتیاطاً و در هر صورت مایلم بدانید که هر اعتراضی بر علیه نادرستی تقریبی در این زمینه را بهیچ وجه قبول نمیکنم. من ریاضیدان نیستم.
دادستان: از این موضوع بگذریم. حالا دو انگشت از دست چپ خود را بلند کنید.
آدولف: (اینکار را انجام میدهد).
دادستان: حالا چند انگشت میبینید؟
آدولف: ده انگشت.