قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اضافه وزن به طور غریبی مستقل از ژاپن یا وسائل الکتریکی به وجود می‏آید. حتی اگر آدم در خارجه چیزی هم نخریده باشد باز چمدانش چند کیلوئی بیشتر از قبل از سفر وزن دارد. کارشناسان اظهار می‏دارند که وزن ویژه محصولات ساخت وطن در غربت تغییر میابند. دیگران بمب اتم را مسئول آن می‏دانند. در هر صورت _ مسافر هواپیمائی که بخاطر اضافه وزن پریشان است، همیشه برای این که بتواند از تهدید به پرداخت جریمه بگریزد با مشکل روبروست. هر بار سعی می‏کند از میان بانوان کنار باجه روانه کردن بار و مسافر مهربان‏ترینشان را کشف کند، یکی را که از چشمش کمی نور خفیف انسانیت به او بتاباند _ و در صدایش هم در واقع همدردی صادقانه‏ای در نوسان باشد.
"براتون متأسفم آقای محترم _ شما پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن دارید. لطفاً در دومین باجه سمت چپ پول را واریز کنید."
واژه‏ها قادر به بیان نفرتی که آدم در چنین مواقعی احساس می‏کند نیستند. اصلاً این فرد چه خیال کرده؟ فقط چون روی بلیط چاپ شده است بردن ساک‏دستی بیش از بیست کیلو ممنوع است؟ خوب به زن دیگران طمع کردن هم ممنوع است و کسی به آن اهمیت نمی‏دهد. عاقبت این کارها به کجا خواهد کشید؟
عاقبت ماجرا به مدیر مسئول شرکت هواپیمائی کشیده می‏شود، یک مأمور با ادب و اصلاح کرده که به شکایت منصفانه‏ات مؤدبانه گوش می‏سپارد، تو را شخصاً دوباره به سمت باجه هدایت می‏کند و پس از گفتگوی کوتاهی با مأمور بیرحم ترخیص به تو توصیه می‏کند که برای پنج کیلو و پانصد گرم اضافه وزن در دومین باجه سمت چپ پول را پرداخت کنی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 22:37  توسط سعید از برلین  |