قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

من میگویم:"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً".

گارسون جواب میدهد:"صبر کنید".

دختر چاق حالا در قصر مرد پولدار زندانی شده بود. معشوق جدید از پنجره داخل میشود، آواز دونفره ای با او میخواند و بعد نبرد تن بتن آغاز میگردد.

"یک پرس سوپ سبزی، لطفاً!"

گارسون جوان صورتم را لمس میکند تا به خاطر بسپارد که سفارش را چه کسی داده است و خود را عقب عقب دور میکند. بعد از چند دقیقه خانمی از گوشه دیگر رستوران به علت ریخته شدن سوپ سبزی داغ روی پستانهایش با صدای زیر جیغ میکشد.

گارسون هق هق کنان میگوید:"امروز، سومین باره که این اتفاق برام می افته!"، اما مشتری نشسته در کنار زن دستور سکوت به گارسون میدهد. معشوق فقیر حالا حلق مرد ثروتمند را در پنجه گرفته و در را برای فرار دختر چاق باز نگاه داشته بود، بیخبر از آنکه در پشت در معشوق سوم در انتظار دختر است. اما با این وجود سومین معشوقه هم نمیتواند دختر را بدست آورد، زیرا که قصر بوسیله سوار نظام شورشی محاصره شده بود.

درست در این لحظه حس کردم که گارسون جستجوگرانه روی صورتم دست میکشد:"بفرمائید آقای عزیز، سوپ سبزی برای شما" و بشقاب سوپ را روی شانه راستم قرار میدهد. من میتوانستم از بوی غذا بخوبی تشخیص دهم که سوپ سبزی نمیباشد. با انگشت اشاره دست چپم هویت محتوای بشقاب را جگر چرخ کرده غاز تشخیص دادم. بدون شک از داخل آشپزخانه هم میشد صفحه تلویزیون را تماشا کرد.

با احتیاط شروع به خوردن میکنم. مشتزنی دو عاشق به اوج خود رسیده بود. مزه غریب بدون چاشنی ای را که در حال جویدن حس کردم قسمتی از ته کراواتم بود که من در تاریکی آنرا بریده بودم.

پس از آنکه دو خاطرخواه مشتزن کشف کردند که با همدیگر برادر تنی اند و به این خاطر همدیگر را در آغوش گرفته بودند من هم تصمیم به ترک رستوران گرفتم. خود را عقب عقبکی با همراهی سومین آواز از دهان دختر چاق به در خروجی نزدیک ساختم. میبایستی حتماً قبل از شروع نبرد تن بتن بعدی خود را به در خروجی میرساندم وگرنه نمیتوانستم دیگر آنجا را ترک کنم.

در کنار در خروجی اتفاق جالبی غافلگیرم میسازد: صندوقدار چنان با نغمه آواز به وجد آمده بود که برای گرفتن پول از من وقت نداشت و مرا با بد خلقی به بیرون هل داد.

خدا کند اسرائیل هم بزودی تلویزیون خود را داشته باشد. 

 

ـ پایان ـ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 19:6  توسط سعید از برلین  |