قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

لوئیجی: تعارف نمیکنم، من الان میل به کشیدن ندارم!  

رُزتا: با دوستایِ گروهت مایلی ولی با ما نه! بگو دوستمون نداری دیگه!

پدر بزرگ: حتماً با موزیک کلاسیک هم دشمنی داری!

لوئیجی: نه، مامان، چرا متوجه نیستی ... من کمی فکرم مغشوشه ... چه میدونم ... شاید به طور ناگهانی و ناخواسته کثرت گرایی ِ طبقهُ متوسط با آن تربیتِ کاتولیکی و اخلاقی گُه و کثافتش در من زنده شده باشه ... من ترجیح میدم که اول مقداری غذا بخورم، البته اگر امکانش باشه.

رُزتا: آخ خدای من، الان یادم افتاد که یخچالمون خالی ِ خالیه: برنج نداریم، ماکارونی هم همینطور ... واقعاً که باعث تأسفه!

پدر بزرگ: چه انتظاری داری، سه روز میشه که خرید نکردیم ...

رُزتا: میدونی، ما بقدری با بسته بندی کردن و فروش مواد سرگرمیم که به غذا اصلاً فکر نمیکنیم!

لوئیجی: شماها سه روزه که غذا نخوردید؟

رُزتا: چرا، گاهی چیزی میخوریم ... یک تکه نان، یک لیوان شیر ... از این گذشته برای من هم به خاطر رژیم لاغریم بد نیست ... ماری جوآنا اشتها را کم میکنه!

پدر بزرگ: کاملاً اشتباهِ، بعضی اوقات وقتی چلیم میکشم ... بقدری گرسنه میشم که میتونم پایهُ میز رو تا آخر بخورم ...

رُزتا: آره، اما نه گرسنگی درست و حسابی ... یکبار یک کاسهُ پر اسپاگتی جلوش گذاشتم، درست جلوی دماغش ...  اصلاً بهش دست نزد ... فقط اشتها به پایه های میز داره ... نگاه کن، ببین چطوری پایه های میز رو دندان زده و خورده ... میز نوی ِ نو بودش! اما حالا چی براتون درست کنم؟

پدر بزرگ: اوه، پایه های کمد رو بگو که هنوز سالم موندن!

لوئیجی: گوش کنید، شما آب رو برای جوش آمدن بذارید رو اجاق من میرم و سریع از بیرون چیزی میخرم!

پدر بزرگ: نه، نمیخواد تو بری خرید. من میرم پایین. سر تو رو کلاه میذارن!

رُزتا: آره پاپا تو برو ... نمک و نان هم بخر و سری هم به شیر فروش بزن ببین آیا قلیون رو تعمیر کرده یا نه!

پدر بزرگ: باشه، انجامش میدم ... برای لوئیجی سُس گوجه فرنگی هم میخرم ... بعدش با هم یه دونه از اون جلیمهای اعلاء میکشیم! پدر بزرگ خارج میشود.

رَُزتا میخندد: پاپامون ماشاءالله خوب سرحال هستش، درست میگم؟

لوئیجی: اگه حقیقتو بخواهی من حالات پدر بزرگو کمی عجیب و غریب میبینم ... گاهی اوقات معمولی هستش واللا اکثراً تا اندازه ای شوت به نظر میاد.

رُزتا: میبینی، رعایت انصاف رو نمیکنی ... منهم شوت به نظر میام؟

لوئیجی: نه، برعکس ... به نظر من، تو بیش از حد کوک شده به نظر میایی ...

رُزتا: شاید من بیش از حد کوک شده باشم اما حالم خیلی از قدیم بهتره. خبر داری که دیگه من لیبریوم، فرونال و برلودین مصرف نمیکنم؟ خیلی وحشتناک بود. شبها به قرصی احتیاج داشتم که به خوابیدنم کمک کنه و در روز قرصی که به بیدار بودن مجبورم کنه، و وقیتیکه عصبی میشدم میبایستی دوباره قرص آرامبخشی مصرف کنم، و چه اندازه به خاطر کار در بیمارستان عذاب میکشیدم، هنوز یادت هست؟ چقدر شیفت شب و اضافه کاری در این بیمارستان که گُهستان اسمشو گذاشته بودم ازارم میداد!

لوئیجی: هنوز هم باید این همه اضافه کاری کنی؟

رُزتا: هر چیزی اندازه ای داره! دیگه اضافه کاری بی اضافه کاری!

لوئیجی: معرکه است، و شیفت شب؟

رُزتا: اونم برچیده شد.

لوئیجی: یعنی فقط در شیفت روز کار میکنی؟

رُزتا: شیفت روز هم بی شیفت روز.

لوئیجی: پس چه کاری در بیمارستان انجام میدی؟

رُزتا: هیچ کاری. من دیگه در بیمارستان کار نمیکنم، منظورم اینه که از کار اخراجم کردند!

لوئیجی: به چه دلیلی؟

رُزتا: تکرار غایب بودن در سر کار. بعضی از روزها هم حوصله و میل خالی کردن ظروف شاش و گُهِ بیماران را نداشتم و از اینکه مثل خدمتکاران باید در بیمارستان کار میکردم خسته شده بودم. یک کار پست و دستمزدی پستتر! دیگه اما بسه! من در خانه میمانم و با پدر بزرگت ماری جوآنا میکشم و به بیمارستان اصلاً فکر نمیکنم ... و میزند زیر آواز: شاد زندگی کن، خندان زندگی کن، اگر تو گریه کنی، ثروتمند و پادشاه هم گریهُ شان خواهد گرفت!

لوئیجی: و پول؟ منظورم اینه که تکلیف حقوقت چی میشه؟

رُزتا: من که گفتم، ما به نحوی زندگیمونو میچرخونیم. مزرعهُ کوچکمان، فروش ... چند تایی کار کوچک دیگر ...

لوئیجی: ابنو بهش میگی گذروندن زندگی؟ به پدر بزرگ بگو که من یکدفعهُ دیگه برای سر زدن میام ...

رُزتا: چی شد دوباره؟ کجا میخوای بری؟

لوئیجی: مایل نیستم که دوباره عصبانی بشم و بعد باز هم دعوایمان بشود ... و در پایان دعوا هم باید خودمو مقصر بودنم . اگر من حشیش نمیکشیدم و ال اس دی مصرف نمیکردم، شما دو نفر هم به این فکر نمیافتادید که خودتون رو درب و داغون کنید!

رُزتا: کی درب و داغونه؟

لوئیجی: تو و پدر بزرگ، تو دیگه هیچ چیز برات مهم نیست ... حتی از کار کردن هم دست کشیدی! تو حتی دیگه برات سیاست و مبارزه ای که در این نقطه شهر در جریان است هم مهم نیست.

رُزتا: هفتهُ پیش در مجمع عمومی اشغال کنندهُ خانه های خالی شرکت کردم ...

لوئیجی: یک هفتهُ پیش! اما دوشنبه، همین دیروز را میگم، وقتیکه راجع به نبود کودکستان بحث بود تو آنجا نبودی ... وقتیکه فکر میکنم تو بودی که در این محله تمام اشغالگران خانه های خالی را سازماندهی میکردی! شرط میبندم از اینکه تمام هشت خانهُ اشغال شده هرچه زودتر باید خالی گردند و اسباب و اساسامون بیرون ریخنه خواهد شد بیخبری.

رُزتا: این حقیقت داره؟ صدای زنانه ای  از پشت در به گوش میرسد. در به صدا میآید.

صدای زنانه: اجازه دارم داخل شم؟ مزاحم که نیستم؟

رُزتا: بیا تو کاملیا ... لوئیجی هم اینجاست!

کاملیا دختری جوان و هراسان: سلام!

لوئیجی: سلام کاملیا! و صندلی ای را جلو کشیده و به نشستن تعارفش میکند.

رُزتا: کاملیا، میدونیکه محله مونو باید تخلیه کنیم؟

کاملیا: به این خاطر هم آمده ام. ما نمیدونیم چه باید بکنیم ... شاید که هفتهُ دیگه مأمورها بیایند.

رُزتا: ای خوکها! اما اینبار از خودم دفاع میکنم، اگر حتی سر سوزنی از اساسیه ام را خراب کنند ... از پنجره  آب جوش  میریزم رو سرشون!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند ۱۳۸۶ساعت 13:24  توسط سعید از برلین  |