|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
رزتا: خدای من! یکی دیگه هم به جمع اضافه شد!
آنتونیو: منو نیش زد! عقرب منو نیش زد! ... چه سوزشی داره، ... مادر! زود پادزهرو رد کنید بیاد!
رزتا: بیا، بره اونجا که با زهر مخلوط میشه!
پدر بزرگ جعبه از هم پاره گشته اش را جمع میکند: مخصوصاً این کار رو کرد! ای داد بی دود!! نگاه کنید! نازنین عقربمو خراب کرد!! عقربمو کشت! آنتونیو قرصهایش را قورت میدهد.
پدر روحانی: نور را میبینی؟
رزتا: حالا میتونی مزه شوک مغزی رو بچشی!
آنتونیو: شگفت انگیز! با شکوه! بهتر از سالاد ماری جوآنا ... به، به، چه نوری!
پدر روحانی: تو هم مثل من رنگهای مختلف را میبینی؟
آنتونیو: آره، یک رنگین کمان!
دوست: صدای دلنواز موزیک را هم میشنوی؟
آنتونیو: آره، آره! موزیک! یکی داره از دور شیپور میزنه!
رزتا: داره نیروی دریایی سرود ملی رو میزنه؟!
پدر روحانی: نه ... این صدای شیپور نیست ... صدای ارگه!
رزتا: آره، منم میشنوم: صدای ارگه که آواز خوانی ِ دریانوردی را همراهی میکنه ...
پدر بزرگ: حالا داره آهنگ یک والس رو میزنه ...
لوئیجی: حالا مازورکا میزنه، لهستانیها چه قشنگ مازورکا میرخصند ...
پدر روحانی: نه، داره آهنگ: <بپر بغل پدر، فرزندم> را میزنه!
رزتا: آره،<بپر بغل پدر، فرزندم> رو با ریتم والس و با شیپور میزنه! برقصیم؟
پدر روحانی: آره، برقصیم! به غواصی، درون دریای عمیق شیرجه باید رفت!
آنتونیو: با سر!
رزتا: مواظب باشید، خیلی بالا نپرید، وگرنه از پنجره پرواز میکنید!
پدر روحانی: چه اهمیتی داره؟ ما با کمال میل پرواز میکنیم!
آنتونیو: آره، پرواز ... پرواز! پدر روحانی مایلید با من پرواز کنید؟
پدر روحانی: چه بهتر از این! خواهش میکنم رهبری در پرواز را به عهده بگیرید! اول خیز بر میداریم ... من دارم پرواز میکنم ... من پرواز میکنم ...
آنتونیو: اوه، پرواز ... من پرواز میکنم ...من پرواز میکنم ...پرواز ... انسان برای پرواز کردن به دنیا میاید ... پرواز کنیم!
رزتا: چکار میکنید ...واقعاً که دیوانه اید! ... بایستید! آنتو نیو و پدر روحانی بعد از چند خیز بلند، با سر از پنجره به بیرون میپرند. دیر شد!
پدر بزرگ بطرف پنجره میدود و به بیرون نگاه میکند: آنها پرواز میکنند! آنها پرواز میکنند! حالا فرود آمدند ...
لوئیجی از کنار پنجره: چه حماقتی! نگاه کن، گردنشون شکست ...
رزتا: هنوز هم در آغوش یکدیگرند ... مانند تمثیلی از یک سازش تاریخی!
دوست: شاید هنوز زنده باشند ... آره، آره، تکان میخورند ...
رزتا: آره واقعاً، فقط پاهاشون شکسته!
پدر بزرگ: اینا مگه به این زودی میمیرن؟ جون سگ دارن، پدر سگها! پدر بزرگ خنده پر طنینی میکند.
رزتا هم همانگونه میخندد: آخ که چه روزی بود! بگذارید حالا من کمی نفس تازه کنم!
لوئیجی: مامان، هرچند که من شاهد ماجرا بودم، اما از خودم سؤال میکنم، که آیا تمام این اتفاقات را من واقعاً با چشمهای خودم دیدم!؟ ... هیجان بازیگران به آرامش مبدل میگردد و به نظر میرسد که همگی دوباره به حالت عادیشان برگشته اند.
دوست میخندد: برادر زاده شما، این دلقک ... با آن باسن مهر خورده اش! میتونید او را در اداره اش تجسم کنید؟
رزتا: من فکر میکنم که تمام اینها تصور و خیالاتی بیش نبوده ... من معتقدم که ما فقط و فقط گیج و پریشان خیال بودیم و رویا میدیدم ... از دور صدای آژیر آمبولانسی بگوش میرسد که به سرعت نزدیک میشود.
پدر بزرگ: نه، خواب و خیال چیه؟ مگه صدای آژیر آمبولانس رو نمیشنوی که برای بردن دو خلبانمون در راهند؟
دوست: من باید از شما خانم رزتای عزیز واقعاً تشکر کنم ... من نزد شما روز زیبایی را تجربه کردم ...
لوئیجی در حال خنده: چقدر من خندیدم ... نزدیک بود تو شلوارم ادرار کنم! اولین باره که به من تا این اندازه در خانه خوش گذشت!
رزتا: مرسی لوئیجی، این بهترین تعریف برای مادرت بود!
پدر بزرگ: من هم سالیان درازی بود که اینطور نخندیده بودم ...
دوست: حقیقتاً که خانوادهُ معرکه ای هستید ... لوئیجی، خیلی خوش شانسی که چنین مادر و پدر بزرگی داری ...
رزتا: بس کنید دیگه، وگر نه گریه ام میگیره ...
پدر بزرگ: تو هم جوان خوبی هستی، پسرم ... فقط حیف که باید مانند احمقها هروئین تزریق کنی!
دوست: لطفاً ادامه ندید پدر بزرگ ... منو به یادش نندازید ... تقریباً فراموشش کرده بودم. حالا دوباره هوس تزریق کردم ...
پدر بزرگ: در هر حال، چند ساعت با دوستان بودن بهتر از آن تزریق طلایی آخر است ... این برای اولین بار است که من تمام بعد از ظهر را بدون کشیدن ماری جوآنا گذروندم!
رزتا: خیلی عجیبه، من هم چندین ساعت میشه که حتی یک جوینت نکشیدم ...
لوئیجی: منم همینطور ...
دوست: احتیاجی نیست که منو به یاد بیهده بودن تزریق بندازید ... باید صادقانه بگم که در تمام این ساعات ابداً دل درد نداشتم و دهانم هم آن چسبندگی همیشگی را نداشت ... شاید که روش ترک اعتیاد را آموخته باشم: با دوستان بودن و شوخی های بی مزه کردن، خندیدن و هر روز نیش زیبای یک عقرب را نوش جان کردن.