قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دوست: باسن یک پلیس مانند اثر انگشت انسان است و هیچ نشیمنگاهی مانند باسن دیگری نیست!

آنتونیو: میخواهید دوباره دستم بندازید و یا اینکه من مست هستم؟

دوست: ببینم، مگه تا حالا نشنیدید که کارآگاهان و پلیسهای مخفی اسم رمز خودشونو  روی قوزک و یا کف پایشان خالکوبی کرده اند؟

آنتونیو: معلومه که شنیدم.

پدر بزرگ در حال خنده: داستان آن مأمور اف بی آی را شنیدید که به عنوان اسم رمز روی یکی از خایه هاش یک عینک، یک بینی و یک دهان خندان خالکوبی کرده بود ... یک صورت که شباهت دیوانه کننده ای با کسینجر داشت؟

دوست در حال خنده: و چه چیزی روی آن یکی خالکوبی کرده بود؟

پدربزرگ: هیچی، آخه اون یکی تخمش بدون خالکوبی شبیه پرزیدنت فورد بود!

دوست: حرفمون کجا قطع شد؟ ...  بله میگفتم که پلیس مخفی هر کشوری جای مخصوصی برای خالکوبی علامتشون در نظر میگیرند. ما علامتمان را روی باسنمان خالکوبی میکنیم ...

آنتونیو: روی نشیمنگاه؟!

رزتا: روی ِ هر کپل یکی ...

آنتونیو: عمه تو هم به عنوان معاون پلیس خالکوبی شدی؟

رُزتا: روی هر دوتاش ...

آنتونیو: و چه چیزی خالکوبی شده؟

پدر بزرگ: روی کپل چپ، عقاب آمریکایی خالکوبی شده ... چونکه ما وابسته به آمریکا هستیم ... . در پس زمینه هم پرچم آمریکا با تمام ستارگانش و آنقدر زیادند که موقع خالکوبی  آنها فریاد آدمو میبره به آسمان هفتم! . روی کپل  راست، پرچم ملی ایتالیا ... آخ، آخ، نمیدونی خالکوبی پرچم ایتالیا چه درد سری داره!

رُزتا: باید بگم که اثر بی همتاییست ... هنگام راه رفتن، با حرکت عضلات انگار پرچم خالکوبی شده به حرکت در میاد!

آنتونیو: نه، هرگز نمیتونم این داستان علامت شناسایی خالکوبی شده روی باسن را باور کنم ...

دوست:حالا که این کافر تنها با دیدن خالکوبی ایمان میآورد، پس: بی حرکت! باسنها به عقب در یک خط! دوست و پدر در یک ردیف میایستند، صورتشان رو به تماشاگران است و آنتونیو پشت آنها قرار گرفته.

پدر بزرگ: کمر شلوارها باز! ... شلوارها پایین! آندو مشغول در آوردن شلوارهایشان میشوند.

آنتونیو: باور نکردنیه!

رِزتا: جلوی پرچم خبردار بایست، خدای من! آندو دوباره شلوارشان را میپوشند.

پدر بزرگ: مطمئن شدی حالا؟

آنتونیو: من هنوزم باورم نمیشه ... یک چنین چیزی در تمام عمرم تا حالا ندیده بودم!

دوست: آره، خالکوبیهای قشنگیند ...

آنتونیو: و خالکوبی تو چه شکلیست؟

رزتا: برای چی میپرسی؟ نکنه میل داری که عمه هم باسنشو بهت نشون بده! خجالت نمیکشی؟

آنتونیو: اما، عمه جون ...

رزتا: بهتره که تو علامتتو نشون بدی ...

آنتونیو: من نه خالکوبی دارم و نه جای مهر داغ ...

کُر: تو خالکوبی نداری ...؟

پدر بزرگ: ما برات انجامش میدیم ... و بعد رئیس دزدها رو بهت معرفی میکنیم.

آنتونیو: و این رئیس کانگسترها چه کسی است؟

پدر بزرگ: یک کشیش. پدر روحانی کلیسای همین بغل. اسمش <دُن پی ِ رینو> است. اونو میشناسی؟

آنتونیو: دُن پی ِ رینو؟ مأمور جاسوس مورد اعتماد ما؟

پدر بزرگ: او نقش بازی میکنه، اما در اصل رئیس مافیاست، و برادرش از پی ِ رینو هم خطرناکتره. منظورمو که متوچه میشی؟

آنتونیو: نه.

پدر بزرگ: آروم باش جوون، تو باید اونو ملاقات کنی. میفهمی که؟

آنتونیو: آره.

پدر بزرگ: میدونی چطوری؟

آنتونیو: نه.

رزتا: او به اینجا خواهد آمد، و تو ناگهان پیدات میشه، و ...

آنتونیو: من هفت تیر رو میکشم و میکشمش!

پدر بزرگ: نه، هفت تیر نه، هفت تیر رو به کار نمیبری. شلوارتو میکشی پایین و باسنتو نشونش میدی!

آنتونیو: چرا؟

پدر بزرگ: برای اینکه تو منگنه قرارش بدیم ... او باسنتو میبینه و بدون معطلی میفهمه که با کی طرفه!

دوست: فراموش نکن که تو به رستهُ مخصوص تغلق داری و یک پلیس معمولی خل و چل نیستی!

پدر بزرگ: باور کن، وقتی که خالکوبی باسنتو ببینه، مثل برق دستگیرش میشه اوضاع از چه قراره!

آنتونیو: اما منکه رو باسنم هنوز خالکوبی ندارم!

رزتا: مهم نیست، تو خودتو آماده کن. به جای خالکوبی برات با مهر داغ ترتیبشو میدیم... بهتر از خالکوبی. پاپا برات انجامش میده ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۶ساعت 1:26  توسط سعید از برلین  |