|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
رُزتا: نه اینکه تو تو کونش شکر دمیدی!
پدر بزرگ: مگه من چی گفتم؟ من فقط گفتم:" نسل شما یک تودهُ شکست خورده و واقعیتی به گل نشسته است، تخم حرامها، بزغاله های فاحشه ...
رُزتا: ادامه بده ...
پدر بزرگ: کون پاره ها، اوا خواهرها، معتادها ....
رُزتا: ادامه بده، ادامه بده ...
پدر بزرگ: ... تبهکاران بی حیا، ارازل ترسان از نور، علفهای هرزه و موشهای صحرایی! سرها از بدن جدا و بدون استثنا همگی روانهُ اردوگاه کار"، اما من یک مرد هستم و اجازه دارم چنین چیزهایی را بگویم!
رُزتا: اما بیشترین چیزی که باعث شد به فکر فرو بروم حرفهای لوئیجی قبل از ترک خانه بود:" شماها همش وراجی میکنید و درست آن فکری را که سیستم از شماها میخواد در مغزتون جای دادید"، "دنیای شماها را ما بقدر کافی میشناسیم ... دنیای شما دنیای گهی هستش! اما دنیایی که ما تصور و آرزوش را میکنیم ... شماها هرگز کوشش نکردید که دنیای ما را درک کنید! با این وجود آنرا محکوم کرده و ادعا میکنید که ما چیزی برای گفتن نداریم! فاصلهُ نسل ما و شما کیلومترهاست اما شماها هنوز با ما طوری گفتگو میکنید که انگار با یک عکس فامیلی درون قاپ عکسی نشسته بر دیوار".
لوئیجی: معذرت میخوام ... اما من آنموقع کاملاً عصبانی بودم ...
رُزتا: نه، نه، تو کار درستی انجام دادی! اگر ما بخواهیم نسل شما را درک کنیم باید به سیبی ترش شده گازی زده و پیشداوریهایمان را بالا بیاوریم. ما باید خودمونو با شماها تنظیم بکنیم تا بتونیم کمک حالتون باشیم و به همین دلیل شروع کردم به کشیدن ماری جوآنا!
لوئیجی: و تو پدر بزرگ؟
پدر بزرگ: اوه، اون اوایل خیلی بهش ناسزا گفتم، با آهنگ صداهای مختلف:"اگر زنی به سن تو خودشو به خاطر پسرش کوچک و حقیر کنه ... تنها به این خاطر که پسرشو از دست نده ...من از خونه بیرونت میکنم، ای انسان بدشانس، بدون ثانیه ای تأخیر از خونه ام میزنی بیرون!"
اما این ناممکن بود، چونکه خونه به مادرت تعلق داره ... مادرت خونه را اشغال کرده بود و نه من ... کسیکه کرایه خونه را نمیده مادرت هست. پول برق رو مادرت نمیده، پول گاز رو هم همینطور، کسیکه یک سنت هم خرج نمیکنه مادرت هستش و نه من! بنابراین مجبور شدم تن به اخاذی کردنش بدم: ای پرنده بکش و یا بمیر ... ماری جوآنای خوب را جانشیین بازیِ بد بکن. اینطور بود که من هم شروع به کشیدن ماری جوآنا کردم!
لوئیجی: و چه کسی کشیدنشو به شما یاد داد؟
پدر بزرگ: پسر میکائیل.
رُزتا: آره، و اینطور شد که جوینت پشت جوینت کشیدیم. شگفت آوره و الان هم کاملاً حرفه ای شده ایم!
پدر بزرگ: تعداد زیادی نامه های تشکر آمیز و مدالهای افتخاری هم از "کارخانهُ غرش و دود کن مرا" بدست آوردیم!
لوئیجی: شما دو نفر باید خیلی مواظب سلامتیتون باشید، مثل دودکشها دود میکنید ... نگاهی به مردمک چشماتون بندازید، خیلی گشاد شده اند!
رُزتا: خودت میدونیکه، حشیبش سمی هستش که عادت میاره، به همین دلیل نمیشه همینجوری ساده هر وقت که مایلی بذاریش کنار!
لوئیجی: بهتره که یکدونه کمتر بکشید!
رُزتا: خیلی جالبه! و چه کسی در این کار به ما کمک میکنه، در جائیکه مواد این همه بهمون حال میده؟
پدر بزرگ: وقتیکه فکر میکنم چقدر من قدیما زود حساس و تند خو میشدم وقتیکه به جلسهُ حزبیمون میرفتم، این کاغذبازها با آن مقدسات و حضرت مریمشان ... تمامشان خشک مغز و متعصبند و دیگر با مغز خود فکر نمیکنند! حالا قبل از رفتن به آنجا ماری جوآنایم را میکشم و دیگر حرص و جوش نمیخورم ...
لوئیجی: نگاه کن، اگر میکشی که خودتو مانند جوجه تیغی آسیب ناپذیر بسازی تا همه چیز برات بی اهمیت شود ... اگر تو بخاطر حشیش کشیدن از سیاست رویگردان بشی ...
پدر بزرگ: نه، نه اینکه دیگه ما با سیاست کاری نداشته باشیم ... اما ما بیشتر نظاره گریم ...
رُزتا: آدم کمتر صحبت میکنه و بیشتر میکشه ... بعد آدم میتونه بهتر گوش کنه!
پدر بزرگ: موزیک برای مثال. وقتیکه من میکشم، چمباته زده میشینم اون گوشه و به موزیک گوش میکنم. موزیک به تمام منافذم رسوخ میکنه: داخل سوراخ بینیم میشه، داخل سوراخ گوشام ... و این اشباع ام میکنه! این اواخر حتی از موزیک کلاسیک هم لذت میبرم! ساعتهای متوالی میشینم آن گوشه: تام، تام، تام، تامتامتام، دینگدیدینگ، دینگ، دینگ ... و رنگهایی که دل میبرند ... گاهی هم درست و حسابی ترس به جانم میافتد که نکند دارم یک روشنفکر میشوم ... من اینطور خالص و پاک شده ام! دانگ، دانگ، دینگدانگدینگ ... این یک تکامل است! کم مونده دیگه سر تا پامو از استفراغم بپوشونم!
رُزتا: به خاطر ما لازم نیست خودتو نگران کنی ... ما کاملاً خوب و خوشیم ... کاملاً رلَکس ... بیا تو هم کمی رلکس کن. الان یک جوینت قشنگ بار میزنم. مامان الان یک جوینت قشنگ بزرگ برای لوئیجی کوچولوش درست میکنه ...
لوئیجی: نه، واقعاً میگم، مامان ، مرسی ... اما ...
رُزتا: وای، وای، ماری جوآنای مامان را نباید رد کرد! اینکار رو آدم نمیکنه. مامان بهترین شیت را دارد!