|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
لوئیجی: آره، آره، من اعتراف میکنم، اون ال اس دی بودش، من چند تایی در جیبهایم داشتم. اما چیزی که پدر بزرگ را کله پا کرد بطور یقین ال اس دی نبوده است.
رُزتا: شماها چه آدمهای بی مخ و احمقی هستید، مانند تمام این کونیهای بیسواد که راجع به اسید نظرات گُهشان را شایعه میدهند:"با خیال راحت مصرف کن، بیخطره ِ بی خطره. مصرف کن، ضمیرخودآگاهت را بالغ میکنه! رنگهای زیبا، تأثیرش با شکوه است ... کل ماجرا این است! تو یک سفر در مغزت انجام میدهی ... انگار به یک سیارهُ ناآشنا سفر میکنی!" و به جای آن: در مغزت دَنگی به صدا میاد و تو در هوا پرواز میکنی!
لوئیجی: اما، مامان خدا میدونه من چقدر اسید برداشته ام، این یک حقیقته: آره، تو از خود بیخود میشی، در یک دنیای دیگه به رویت باز میشه ... یک نور خفیف ... میلرزونتت، واللا ... چه جوری بگم ... خیلی چیزهای غیر معمولی و رایح تجربه میکنی که مطبوعند، از کابوس خبری نیست ... طوریکه فکر میکنی مغزت از زندان و تنگنا رها شده و آزاد است ... تو داخل یک بُعد دیگه میشی، بیشتر میفهمی و بیشتر میبینی، توانگر میگردی ... چه جوری بیان کنم ... تو باید خودت تجربه اش کنی تا بفهمی چی میگم! اینم طبیعیه وقتیکه غمگینی، شاید بیشتر غمگینت کنه، اما وقتیکه همه چیز روبراه است ... اوه، اوه، یک فِلینگ کاملاً نو!
رُزتا: و هیچ استثنایی هم وجود نداره؟ آدمایی که بهشون نمیسازه و پارانویا میگیرن چی؟
لوئیجی:آره، گاهی اوقات، اما نه به این شدت، مگر اینکه جنسش خوب نباشه.
رُزتا: نه، من منظورم ال اس دی خالص بود. تا حالا مشاهد نشده کسانی این ماده را مصرف کرده و دچار جنون سخت شده باشند؟ وقتیکه پدر بزرگت را که حالش بدتر شده بود و من میبایستی به تیمارستان ببرم جوانهای زیادی را دیدم که در اثر استعمال اسید به جنون مبتلا بودند!
پدر بزرگ: آره، خیلی خنده دار بود ... من همچنان با کمد لباس میراندم! "هول ندید! - کی هول میده؟"- "این قطار آیا ایستگاه آخر نداره؟"
رُزتا: در دیوانه خانه جوانهایی به سن تو دیدم ... یکیشون به خاطر خوردن یک ال اس دی چنان بلایی سر خودش آورده بود که باید بودی و میدیدی ، میفهی چی میگم استاد ترکمانزنی یا نه؟ یکی از سر تا پاش گچ گرفته شده بود، چونکه از طبقهُ سوم خودشو به بیرون پرتاب کرده بود. او فکر میکرده که یک هواپیماست ... و سعی کرده پرواز کنه! بسیار اتفاق افتاده که اسید مانند بمبی تأثیر میکنه: مغزت مانند یک انار رسیده میترکه ... میدونی چه تعداد جوان بدون اینکه خود با خبر باشند مبتلا به اختلال روحی هستند؟ خود تو برای مثال، تو چه بلایی سر خودت آوردی و به چه مرضی مبتلا شدی!؟
لوئیجی: من کاملاً سالمم!
رُزتا: آره، حتماً، سالم ِ سالم. تا شانزده سالگیت میبایست هر روز یک قرص در لیوان شیرت بیندازم.
لوئیجی: و به چه دلیل؟
رُزتا: یک قرص به نام گاردنال، چونکه مبتلا به نوعی غش و صرع مخصوص جوانان بودی!
لوئیجی: من؟ غش و صرع؟
رُزتا: خونسردیتو حفظ کن. هزاران کودک مبتلا به این بیماریند که مادرانشان پی به آن نمیبرند ... تنها وقتی از آن آگاه میشوند که بچه ها ال اس دی مصرف کنند، اونم چه فهمیدنی!
لوئیجی: اما چرا قبلاً به من نگفتید که به چه خاطر این اتفاق برای پدر بزرگ افتاده؟
رُزتا: چونکه باز هم دعوا براه میافتاد! مانند آندفعه که مشکوک بودم آیا ماری جوآنا میکشی یا نه... یادت هست چه جوری عکس العمل نشون دادی؟
لوئیجی: آره، من قهر کردم و از خونه زدم بیرون ...
رُزتا: آره، و یک هفته هم خودتو نشون ندادی .
لوئیجی: شماها منو یک ریده مون فاسد خطاب کردید ... من کاملاً اون صحنهُ قتل رو به خاطر میآورم:"کسیکه مادهُ مخدر مصرف میکنه یک مجرمه، یک فاشیسته! نسل شما دهشاهی هم ارزش نداره!"
پدر بزرگ: اینجاشو لوئیجی حق داره ... آره، اون روز مادرت کمی زیادی مته به خشخاش گذاشت!