قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پدر بزرگ: آره از پلاستیکه، از جنسهاییکه در کارنوال ازشون استفاده میشه ...

لوئیجی: یعنی چه؟ نشون بده ببینم ... لوئیجی خندهُ بلندی سر میدهد.

دوست: اما عقربی که پشت گردنمو نیش زد این نیست... عقربی که منو نیش زد زنده بود.

رزتا در حال خنده: اما ما به جز این عقرب، عقرب دیگری نداریم ...

دوست: و نیش زدنش؟

رزتا: با سوزن ... تق!

لوئیجی: ولی آنتونیو و پدر روحانی چطور؟ ... آیا آنها بوسیله عقرب نیش زده شدند؟

پدر بزرگ: نه، با سوزن ... من سوزنها را زیر آستر صندلیها قرار دادم ... بفرما برای امتحان کردن بشین روشون ... پدر بزرگ مانند کودکی بازیگوش  میخندد.

لوئیجی: پس برام توضیح بده چرا ما طوری رفتار کردیم که انگار به اندازه ده هزار نفر نشئه هستیم!

دوست: آره، چرا؟!

رزتا: تا حالا از تلقین به نفس یا خودتلقینی چیزی نشنیده اید؟

دوست: خودتلقینی! ... فکر میکنید که من خل هستم ... من تو عمرم چنین نشئه ای نشده بودم ... تلقین به نفس یعنی چه!!

پدر بزرگ: حرف رزتا کاملاً درسته، آدم فقط باید بخواهد ... تو در سرت خواهش نشئه شدن چنان در تکاپو بود که هر نیشی میتوانست تو را نشئه کرده و به سفر بفرستد!

لوئیجی: یک عقرب پلاستیکی ... میخندد ... چه راحت همه چیز برایم قابل باور بود و حقیقی به نظر میآمد... پدر بزرگ، تو خیلی با تجربه و پخته ای!

رزتا: تند نرو ... این تنها ایده پدر بزرگت نبود. باید قبول کنید که نقش من هم در این بازی کم نبوده: " حالا، حالا، ... حالا مثل غواصها میریم زیر آب گرم ... دریا ... لرزش ...خدای من، من نمیتونم دیگه نگهش دارم ... جاری شد ... جیییشششم جاری شد!" رزتا میخندد.

دوست: پدر روحانی و آنتونیوی ِ پلیس هم دچار وهم و رویا بودند؟

پدر بزرگ: تمامش وهم و رویا بود ... مثل اینکه از پشت کوه آمده ای! ... آیا خبر نداری که در آزمایشی به پنجاه نفر قرصی میدهند و به آنها به دروغ میگویند که ال-اس-دی میباشد؟ چهل نفر، تکرار میکنم: واکنش چهل نفر از پنجاه نفر اشخاص تحت آزمایش مانند اشخاصی بود که واقعاً ال-اس- دی برداشته باشند. دچار توهم شده بودند و هذیان میگفتند، در رویا سیر میکردند و دچار ترس بودند، درست مانند کسی که ال-اس-دی برداشته است!    

دوست: ولی من از پادزهر مصرف کردم و مسموم هم نشدم، روی شیشه هم نوشته شده پادزهر ...

رزتا: تو باید نوشته های زیرش را هم میخواندی، آنجا نوشته: برای کودکان هنگام التهاب عمومی مخاط دهان ...

لوئیجی میخندد: قرص بیخطر برای کودکان قنداقی را خورده ای رفیق... لوئیجی دوباره میخندد.

رزتا: در اصل میبایستی با شیشه شیرت میخوردیش و قهقه ای سر میدهد.

دوست: بس کنید با این شوخیهای بی مزه تون، من بقدر کافی عصبانی هستم!

رزتا: تو عصبانی هستی، چونکه آزمایش علمی ما با موفقیت به سرانجام رسیده ... ما در این بازی مطالب زیاد و جالبی آموختیم ... مثلاً چه اندازه  هیستری و فریب و نیرنگ در ارتباط با داستان مواد مخدر در جریان است ... این همه را ما کاملاً واضح دیدیم.

دوست: درسته، بخاطر توهم و فریب و نیرنگ این بازی صدها نفر در سال جانشان را از دست میدهند!

پدر بزرگ: بس کن دیگه ... اینو قبلاً گفتیم و خودت هم میدونی که آنچه انسان را میکشد نه خیالپردازی است و نه قوه جاذبه مواد مخدر، بلکه آنچیزی که انسان را میکشد دلیل ِ روی آوردن  انسان به مواد مخدر است! برای مثال؛ این حقیقت که در دو سال گذشته تعداد 65% از دختران و پسران جوان مؤفق به یافتن کار نگردیده اند ... یأس و ناامیدی، آینده ای بدون اطمینان داشتن ... به این شناخت و آگاهی رسیدن که مقدسترین ارزشهای اجتمایی ملت بر کوهی از زبالهُ تشکیل شده از: وطن، سرزمین پدری و مادری، خانواده، شرف و آبرو، تمدن، عدالت، مذهب و غیره و غیره بنا شده اند و چیزی بیشتر از زباله نیستند! بنابراین سهم تو از این اجتماع تنها لاشه ای بد بو میباشد ... با آن استثمار بیشرمانه نیروی کار از انسان و آن فرهنگش که باعث استفراغ میگردد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 10:51  توسط سعید از برلین  |