قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

دوست: اما ازدهام و اغتشاش بوجود میاره ... آره دیگه ... و قبل از هرچیز پلیسها!

رُزتا: اداره مبارزه با مواد مخدر باید تمام خرابه های اینجا رو ضد عفونی کنه ...

پدر بزرگ: و اگر به بازرسیت بپردازند، دستشان را که داخل جیبهایت میکنند ... زارت! ... یک نیش جانانه ... و فیوزشون میپره! مانند یک جادوگر دیوانه ... فوری پادزهر ... و بازی شروع میشه ... تاتاتا! و مغز منفجر شده قطعه قطعه از سر میپاشد بیرون ... و از میان دایرهُ آتش ... باگونگهی به بیرون میجهد! تاتاتا! 

دوست: بسیار خوب، اگر باگونگهی حقیقتاً انقدر با حال است ... پس من هم مایلم او را بشناسم ...

رُزتا: خل شده ای مگه، باید مسؤلیت شلیک کردن تو رو به مدار زمین ما به عهده بگیریم؟ و اگر یک اتفاق مسخره باعث بشه که تو جان به جان آفرین تسلیم کنی؟

لوئیجی: خوبه لااقل به این فکر میکنید!

رُزتا: مگه ما دیوانه ایم؟ از کجا باید بدونیم که آیا نیش عقرب به کی میسازه و به چه کسی نمیسازه؟

پدر بزرگ: آره، ما اطلاع نداریم ... درست مانند بازی رولِت روسی میمونه: کلیک، کلیک، بنگ! یک سوراخ در گیجگاه!

لوئیجی: هِی، شما دو نفر ... شما هم به همین نحو مراسمتونو انجام میدید؟ یا میسازه و یا اینکه بدون کلاه خود به نماز بنشین؟

رُزتا: نه کاملاً اونجوریکه تو میگی ... ما چیزهایی هم در یک کتاب خوندیم ...

پدر بزرگ: آره، کتابی تاریخی و سنگین ... از کسیکه عقربزدگی را خودش تجربه کرده، زمانیکه در پاکستان زندگی میکرده ... او در خط به خط کتابش به استثنایی بودن نیش عقرب شهادت داده ... بعد از خوندن کتاب نشستیم و از خودمون سؤال کردیم " باید تا پاکستان برونیم تا به یک تجربهُ آسمانی نایل شویم؟ در حالیکه در همین ایتالیا عقریهای مجانی بدست میاد؟"

رُزتا: من هم مقداری از پادزهر های موجود در بیمارستان را برای روز مبادا به خانه نقل مکان دادم ... 

لوئیجی: واقعاً که فیوزهات سوخته و قاطی کردی ... حالا متوجه میشم که پدر بزرگ ...

پدر بزرگ: هِی، چه چیزیرو حالا فهمیدی؟ پسرک ... فقط مواظب باش که توهین نکنی! خل و چل شدم؟ درب و داغون؟ بدرد دور انداختن میخورم؟

لوئیجی: نه، پدر بزرگ، نه ... من نمیخواستم بهت ...

پدر بزرگ: این جوجه به خودش اجازه میده ...

دوست: میبخشیدا، اما داستان خانوادگی شما به ارزش یک لیره هم برام جالب نیست. من فقط میدونم که حالم اصلاً خوب نیست و برای صدمین باره که دارم میگم احتیاج به تزریق دارم، مهم هم نیست چی باشه، ولی طوری قوی باشه که منو کمی درست کنه!

پدر بزرگ: اگر برات قوی بودن مهمه، ما اینجا 220 ولتشو داریم ... دو سر سیمو بهت وصل میکنم ...

دوست: پدر بزرگ، گوش بده ببین چی میگم، اون برقو میتونی به خودت وصل کنی، هر جات که مایلی ... من احتیاج به نیش عقرب دارم ...

لوئیجی: تو هم بس کن دیگه، با این "من"، "من"، "من" گفتنت! مگه ما آدم نیستیم؟ خب، برای من جالب و مهمه که اوضاع خانواده ام از چه قراره ... وقتی که کشف میکنی که مادرت ... 

دوست: مرده است ...

لوئیجی: بعد دوست دخترت ...

دوست: فاحشه است ...

لوئیجی: چی؟

دوست: آره، من اونو به فاحشگی ترغیب کردم، خودش هم از این کار بدش نمیاد ... اونم تزریق میکنه و براش اصلاً مهم نیست به چه وسیله ای پول موادشو تهیه کنه ... برای من هم اصلاً مهم نیست، چونکه من در هر حال توانایی جنسی ندارم: هروئین ازم یک خاجه ساخته.

رُزتا: معرکه شد! خواجه، قاچاقچی، تزریقی ... و همه هم میتونن تخم آفا رو بخورن ...

لوئیجی: من دیوانه را بگو که به خاطر تو کتک خوردم! دفعهُ دیگه بجای اینکه خودمو قاطی کنم و بذارم سر و کله مو بشکونن همراهشون میشم و منم کتکت میزنم!

دوست: مگه کسی ازت دعوت کرده بود، پند دهندهُ منجمد! شما بنگیها و اسید قورت بده ها گروهی شبیه به شهروندان مطیع و سر به فرمان هستید! و در مقایسه با ما تزریقیها شما تخم حرامان بزرگتری هستید، چونکه دائماً در ترسید که مبادا شماها را با ما از یک قوم بدونن!

پدر بزرگ به رُزتا: رُزتا، من دلم برای این جوون میسوزه ... بیا جریان عقرب زنی را براش انجام بدیم تا قضیه فیصله پبدا کنه! او میرود و جعبهُ را میآورد.

رُزتا: نه پاپا! خجالت نمیکشی؟ جوری میگی که انگار باهاش همدردی داری ... من میدونم که تو  تنها  اینو به این دلیل میخوای به سفر بفرستی تا خودت بتونی از کنارش مانند انگلی مفت خوری کنی ... تا این اندازه باید تنزل کرده باشی!

لوئیجی: بعنی چه که پدر بزرگ میخواد مفت خوری کنه؟

رُزتا: ما اینو بر حسب تصادف کشفش کردیم ... ظاهراً از ویژگیهای عقربه. وقتی یکبار عقرب نیشت بزنه دیگر به دفعهُ دوم احتیاج نداری. کافیه که یکنفر در نزدیکی تو این کار را بکند ... او به سفر میرود و نزد تو چراغها خاموش و روشن میگردند، رله ها با صدای بلند منفجر میشن و تو هم پشت سرش به مسافرت میری، بدون پرداختن یک لیره، فقط و فقط به خاطر سمپاتی ...

لوئیجی: پس که اینطور ... به پدر بزرگ ... و تو میخواستی ... پدر بزرگ، خجالت نمیکشی؟!

دوست: برای من بیتفاوته که یکی پشت سر من میرونه یا نه و از سفرم انگل وار نصیب میبره ... او سعی میکند به زور جعبه را از پدر بزرگ بگیرد. رد کن بیاد، پدر بزرگ!

پدر بزرگ: نه ... نه ... جعبه رو ول کن ... اول باید پادزهر رو بخوری ...

دوست: مدتیه که خوردم ... دو تا قرص، نه، سه تا ...

رُزتا: آخ، آخ! اگه تو بلافاصله بوسیلهُ رتیل نیش نخوری، چشمات از حدقه میپرن بیرون! پادزهر بی نیش عقرب بدتر از نیش عقرب بدون پادزهره!

دوست: اینم از شانس من! پس تا دیر نشده بجنبید، کجای بدنم باید نیش بخوره؟

پدر بزرگ: اگر بخواهی سریع عمل کنه، به پشت گردن، درست زیر مخچه. اینجا و با انگشت پشت گردنش را نشان میدهد.

دوست: قبوله، پس برام ترتیبشو بدین.

رُزتا: تا اندازه ای سوزش داره ... پاپا، اجاق گازو روشن کن تا سوزنو داغ کنیم.

دوست: سورن چرا؟

رُزتا: بخاطر اینکه جای نیشو باهاش بسوزونیم!

پدر بزرگ: واللا ممکنه جاش چرک کنه.

رُزتا: حالا که قراره این کار انجام بگیره، پس صحیح انجامش میدیم ... کاملاً علمی!

دوست: سوزن داغ که پشت گردنمو مثل جهنم میسوزونه!

پدر بزرگ: فکر میکنی گوساله ها دردشون نمیگره وقتی با آن آهن آتشین نشاندارشون میکنن؟

رُزتا: پنس لطفاً، سوزن آیا سرخ ِ سرخ شده؟

پدر بزرگ: آماده ست.

رُزتا: سر به پایین.

پدر بزرگ: سر به طرف پایینه.

لوئیجی: تخممو بخورین! ببین اوضاع به کجا رسیده که من در خونهُ خودم باید شاهد چنین صحنه هایی باشم! اگه کسی اینجا باید نیش زده بشه، منم و نه اون ... دیگه دارم خل میشم.

رُزتا: سکوت در کفترخانه.

پدر بزرگ: ساکت، وگر نه میذارم از سالن اخراجتون کنن! نمیبینید که دکتر در حال عمله!؟

رُزتا: عضله های بدنتو شل کن لطفاً. لزومی نداره به خاطر یک نیش گوارا بترسی ... تو که دستت پر از سوراخ سوزنه ...

دوست: همشون جای نیش عقربه.

رُزتا: این فکرو از سرت بیرون کن که چیزی بدتر از تزریق هروئین وجود نداره ... این فقظ یک عقرب نیست! این یک رتیل است، یک بیوه سیاهپوش است، یک مار کبرا است، اما همه با هم تو این عقربند. رُزتا با پنبه خیسی گردن جوان را پاک میکند. حالا نفس عمیق بکش: " همه سوار شن، قطار سریع و السیر عقرب بدون توقف تا چند لحظهُ دیگر به حرکت خواهد آمد" به پدر بزرگ در جعبه را باز کن ...

پدر بزرگ: در جعبه باز گردید ... نگاه کن، چه ملوس!

رُزتا به جوان: خوب دقت کن، حالا عقربو پشت گردن درست بالای مخچه ات حس میکنی ... که سرش به طرف بالاست ...

پدر بزرگ: خبلی مهربونه، خیلی زیاد.

رُزتا: حالا شکمشو لمس میکنم ... عقرب عصبانی میشه و: تق ... نیش را داخل میکند ... دوست فریاد وحشتناکی سر میدهد.

پدر بزرگ: خدای من، چه زیباست! سوزشو حس میکنی!

دوست در حالیکه مینالد: اونم چه سوزش وحشتناکی ... نیشش که در بدنم باقی نمونده؟

رُزتا: نیش؟ چی فکر کردی، نیششو حد اقل برای پنج بار نیش زنی دیگه احتیاج داریم! حالا جای نیشو داغ میکنم، مواظب باش.

رُزتا: خب، تموم شد. حالا بیا اینجا واستا، رلکس کن، رلکس کامل، بذار زهر اثرشو بکنه، فکرتو متوجه تأثیر زهر عقرب کن ... حرارت را احساس میکنی، حرارتی که از امعاء و احشای بدنت بالا میاد؟

پدر بزرگ: آن گرمای بزرگ رو احساس میکنی؟

دوست: من هیچ چیز حس نمیکنم ... آره، چرا ... حالا ... داره بالا میاد، انگار در وان آب گرمی هستم ...

رُزتا: دقیقاً، همینطوره، خیلی عالی ... مانند دریا؟

دوست: آره، آره ... موجها ...

پدر بزرگ: وای موجها ... ادامه بده، حالا تا شکم داخل آب ایستاده ایم ...

رُزتا: یک موج خفیف، مثل همیشه ... و به لرزش میایی ... لرزش ... حالا احساس میکنی که باید ادار کنی ...

پدر بزرگ: آره، لرزش ... و جیش، جیش ... خیلی قشنگه!

دوست: آره، آره، واقعاً که قشنگه!

رُزتا: این کاملاً معمولیه ... اما لطفاً خودتو نگه دار ، نکنه ولش کنی!

پدر بزرگ: من نمیتونم دیگه ادرارمو نگه دارم ... میلرز-میلرزون-میلرزونه ...

رُزتا: محکم نگرش دار ... نگرش دار ... منم نمیتونم دیگه نگرش دارم ...

پدر یزرگ: کمک کنید، ما داریم غرق میشیم . لر- لرزش ... نگرش میدارم، نگر میدارم ... نتونستم دیگه نگهش دارم ...

لوئیجی: راحت باشید ... خاک اره تو خونه فراوان داریم!

پدر بزرگ: موزیک! صدای موزیکو میشنوی؟

دوست: آره، داره از اون گوشه صداش میاد!

رُزتا: نه، از اون یکی گوشه، نگاه کن، قاب عکس روی دیوار خودشو تکون میده ... فیگورهای توی عکسو میبینی که حرکت میکنند ... در حال دویدنند ...

دوست: آره، اونا میدوند و میرخصن ...

پدر بزرگ: فیلهای منو لطفاً نترسونید!

دوست: کدوم فیلها، من فقط شتر میبینم ...

پدر بزرگ: اوناهاشن، سوار دوچرخه!

دوست: آره، آره، و میخوان از پله ها برن پایین ... با من بیاین ... اونا قادر به این کار نیستن ... باید هلشون بدیم!

پدر بزرگ: فیلها! به پدالها فشار بیاورید! روزیونیستها! داخل زباله دانی تاریخ! پدر یزرگ و مرد جوان دوان خارج میشوند.

رُزتا در حالیکه میخواهد بدنبالشان بدود: صبر کنید، منم کمکتون میکنم! پدال بزنید! همه با یک ریتم!

لوئیجی مانع رفتنش میشود: نه، مامان، تو نمیخواد ... تو ابنجا میمونی، واللا اتفاق ناگواری میافته!

رُزتا: آروم بگیر لوئیجی ...خوب باشه، من میمونم ... بعلاوه از دوچرخه سواری هم خوشم نمیاد ... بدو دنبالشون و مواضب باش که براشون اتفاقی نیفته ... نکنه فیلها زیرشون کنن، عجله کن!

لوئیجی: آره، من میرم ... اما تو اینجا میمونی ... و خارج میشود.

پدر بزرگ از خارج: مواظب باش! اون یکی از مسیرهای مسابقه است!

دوست از بیرون: جوری رفتار کن که انگار مشغول کار دیگه ای هستیم... و قاه قاه میخندد.

کاملیا داخل میشود: پدرتون و اون جوون دارن چکار میکنن؟

رُزتا: هیچی ... اونا دارن هُل بده بازی میکنن ... کمی مشروب خوردن!

کاملیا میخندد: مردان دیوانه! پسر جوان پدرتونو گرفت و گذاشت رو دوشش!

پدر بزرگ از خارج: بوگونگهی! بوگونگهی داره میاد!

دوست: زنده باد بوگونگهی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  |