|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
کاملیا: توی حزب بهم گفتن، ما باید آروم بمونیم ... مقاومت به خرج ندیم ... سکرتر حزب گفت که ماها رو برای خونه های سازمانی در ردِفوسی لازم داره.
رَُزتا: کجا؟ خونه های محله ردِفوسی؟
کامبیا: آره همونا.
رُزتا: خونه هایِ ردِفوسی، حرفش را هم نزن ... آن آلونکهای فکسنیِ رقت انگیز که بیست ساله مرمتش نکردند و دستی روش کشیده نشده! جائیکه این رذلها حتی یک میخ هم نکوبیدند! من در محلهُ ردِفوسی زندگی کردم: وقتیکه بارون میاد، از کانالهای خیابون آب بالا میزنه و تمام خیابون را میپره زیر خودش، و کسانیکه در طبقات همکف زندگی میکنند، تمام کثافات نصیبشون میشه: بوووم! و خانه اش تبدیل به مجرای فاضل آب میشه. و وقتی هم که در طبقات بالاتر زندگی میکنی، پدیدهُ گفتگوی لوله ها را داری، از آنجاییکه محلهُ ردِفوسی تا اندازه ای در سطح پائین شهر قرار داره بنابراین آشغالها جمع میشوند و راه لوله ها را میبندند. فاضلاب مستراح ها ... به جای اینکه از داخل لوله ها عبور کنند وقتیکه لوله ها پر میشوند، گُه و کثافت از لوله ها بالا میآیند ... تا آنجا که رویش نشسته ای و مشغولی بالا میآیند: قُلقُلقُل ... ! بعد ناگهان انفجاری رخ میده و گُه و کثافت مانند فواره میزند بیرون، درست شبیه اینکه نفت از زمین بالا میزند، با این تفاوت که این چشمه اش از گُه تشکیل شده!
لوئیجی: مامان، خواهش میکنم!
رُزتا: از کی تا حالا متظاهر شدی؟
لوئیجی: نه ... ولی من تعریفتو کمی نامناسب میدونم ... به تو نمیاد اینطور صحبت کنی!
کاملیا: رُزتا، منم به تو گفته بودم ... تو در این اواخر در طرز صحبت کردنت کمی مبالغه میکنی و دشنامهای رکیک زیاد به کار میبری!
رُزتا: باشه، باشه، من سعی میکنم خودمو اصلاح کنم ... رُزتا دیگی را از آب پر کرده و روی اجاق میگذارد. من میخواستم بگم وقتیکه مجرای فاضلاب به طرف بالا فشار میاره یک کثافتکاری مصیبتبار به بار میاره. تو اون محله به بچه ها از این بابت پادشاهانه خوش میگذشت ... لوئیجی در آن زمان سیزده سالش بود، وقتیکه خیابان به زیر آب میرفت بچه ها قایق سواری میکردند و لجن به سر و صورت هم پرتاب میکردند و عفونت و بیماریشون رو با خود به خانه میاوردند. تنها پاپای بیچارهُ من، یک شوک بهش دست میده، روزی وقتیکه تسمهُ مستراح را ... اوه ببخشید ... سیفون توالت را میکشه ... توالت فوری پر میشه: یک آبشار واقعی با شدت داخل دستشویی ما میشه، مخلوطی از مدفوعات و اسم شب ... نزدیک بود که پاپای بیچارهُ من اون تو غرق بشه ... از مدفوعات و اسم شب خوشتون میاد؟ الفاظ محترمانه ای هستند، مگه نه؟ نزدیک بود که غرق گردد...
لوئیجی: بسه مامان!
رُزتا: باشه، دیگه حرفشو نمیزنم ... بهتون ولی بگم که باید تو اون اوضاع دهان به دهان بهش تنفس میدادم تا پدر بزرگ دوباره جون بگیره!
کاملیا: چه کثافتکاری وحشتناکی!
رُرتا: تو حق داری، خیلی ناخوشایند بود ... راستی کاملیا کمی با ما غذا میخوری؟
کاملیا: نه، مرسی، جال من زیاد خوب نیست و اجازه ندارم چبز سنگین بخورم ...
رُزتا: آهان، اما ما غذای سبک میخوریم ...
کاملیا: چه غذایی برای خوردن دارید؟
رُزتا: اسپاگتی ... در هر صورت، تنها وقتی میتونن منو به محلهُ ردِفوسی انتقال بدن که مرده باشم! خبر داریکه ما میبایست در شب با قایق ازون محله فرار میکردیم؟ من هنوز به یاد دارم، چگونه با دانشجوها دانشکدهُ صنعتی رو اشغال کردیم ... در سالنهای بزرگ درس و کنفرانس میخوابیدیم ... و به باریکی یک تار مو نزدیک بود که کودکم به کشتن بره ...
کاملیا: کی؟ لوئیجی؟
رُزتا: آره، و هنوز هم خوابشو میبینه، مگه اینطور نیست لوئیجی؟
کاملیا: ولی به چه دلیل؟ مگه اونجا چه خبر شده بود؟
رُزتا: چه خبر بود؟ پلیسها آمدند و برای اینکه ما را مجبور به ترک آنجا کنند گاز اشگ آور به داخل سالنها شلیک کردند، دود و گاز باعث کشته شدن یک کودک شد، این حتی در روزنامه ها هم درج شد، یادت هست که؟ رئیس پلیس مانند دیوانه ها، بلند گویش را جلوی دهان نگاه داشته و فریاد میزد:"ای آواره هایِ بی سر و پا، ای جماعت احمق ... شماها باعث کشته شدن آن کودک بینوا شدید ... هنگام اشغال خانه دیگران آدم عاقل بچه همراه خود نمباورد!" ما هم با فریاد جواب دادیم:"که اینطور، باید بچه ها را در این مواقع در خانه گذاشت، بچه ها را در کدام خانه باید بگذاریم وقتیکه خانه ای برای زندگی نداریم؟" و او با فریاد پاسخ داد:"وقتیکه خانه ندارید، اجازهُ بچه بوجود آوردن هم ندارید! بدون خانه کسی ازدواج نمیکند! آدم بدون داشتن خانه به دنیا نمیاید! و کسی هم که خانه ندارد تا بچه هایش را در آن بگذارد نمیرود خانهُ دیگران را اشغال کند!" بعد آژیر خطر پلیس به صدا در آمد و پلیسها در لباسهای جنگی بداخل سالنها هجوم میاورند، مانند گروهِ ضربت کوهورتِ عهد رومیان. ناگهان ژاندارم جوانی روبرویم سبز میشه، با باطومی در دست که بالای سرش برده و میخواهد با آن ضربه ای به جمجمه ام بزند ... برادر زادهُ خودم:" آنتونیو، پسرم، اینجا چکار میکنی؟" من اونو وقتیکه در جنوب زندگی میکردیم بزرگش کردم، درست مانند فرزند خودم! داد زد: خفه شو ، رُزتا! من در سر خدمت هستم! و لباس ژاندارمها را بر تن دارم!" با تعجب گفتم:" و تو میایی اینجا، برای اینکه ما رو بیرون بندازی؟ فامیل و آشناهای خودتو؟!"مانند مستان فریاد زد:"دستور دستوره! ژاندارمری جای سؤال نیست، بلکه باید دستور را اجرا کرد، عمه!" در این اثنا گروهبانی با سیبیلی پت و پهن سر میرسه و فریاد میزنه:" این ارازل و اوباشو مثل آشفال فوری بریزید از اینجا بیرون!" و آنتونیوی بدبخت هم شروع میکنه مانند وحشیها به زدن دور و اطرافیانش ... انگار که مادهُ مخدره مصرف کرده باشه، شوخی نمیکنم! گریه میکرد، اما با باطوم همه را میزد ... اما او مقصر نیست. او آدم بدی نیست، کاملیا. پدر بزرگ رو هم اون به قصد کشت کتک زد، شونهُ منو هم با باطومش زخمی کرد، و لوئیجی هم به خاطر شکستگی جمجمه اش باید از او تشکر بکنه.
لوئیحی: مامان، اگه مخالف نباشی من میرم دنبال پدر بزرگ، واللا امروز از غذا خبری نخواهد بود.
رُزتا: آره، عالیه. لویجی خارج میشود. کجای داستان بودیم؟
کاملیا: برادر زادهُ پلیستان و اینکه شماها رو کتک زد ...
رُزتا: آهان، آره ... بعدش دیگه اونو تا مدتهای مدید ندیدم، با وجودیکه من بدون رنجشی از او حاضر به صحبت کردن با او بودم، او واقعاً مهربان است. اصلاً پسر بدی نیست. یک روزدیدمش، زمانیکه مشغول طی کردن عرض خیابون بود، اونیفورم بر تن، من فوری شناختمش! من تو ماشبن نشسته بودم، ماشینی دست سوم و ساخته شده از حلبی که لقو لق میکرد! داد زدم:"آنتونیو! آنتونیو!" او ایستاد، دور و برش را نگاه کرد ... در اونیفورمش زیبا به چشم میآمد! با آن علامت سرخ روی آستینهاش ...او به گروهبانی نایل شده بود!"آنتونیو! خبردار، بیحرکت!" او ایستاد. برای او دستور دستوره. نمیدونم از هیجان دیدنش بود و یا که چه بود، در هر صورت به جای اینکه به پدال ترمز فشار بیارم به پدال گاز فشار میدم و میرم تو شکم آنتونیوی بیچاره! یکی از پاهاش میشکنه! "آنتونیو! پسرم ..." چونکه جوان بدی نبود. حالا هم شده آرایشگر ... اما آدم بدی نیست ... پدر بزرگ برمیگردد.
پدر بزرگ: کاملیا ... خوشحالم از دیدارتون.
رُزتا: بالاخره آمدی! ماکارونی رو بده، آب مدتی از جوش آمدنش میگذره ...
پدر بزرگ: اوه، من ماکارونی ندارم! من فقط قلیونو آوردم.
رُزتا: پاپا، فقط قلیونو آوردی و چیز دیگری نخریدی؟ پس این همه مدت کجا بودی؟ موقع آمدن لوئیجی رو ندیدی؟
پدر بزرگ: آره، میدونی ... کاملیا، شما که اجازه میدید؟ ... پدر بزرگ آستین رُزتا را میکشد و به کناری میبردش. وقتی رفتم پایین، صاحب بار پائین خونه را دیدم، به من گفت قراره پلیس خونه آلبرتو رو بگرده ... به خاطر کشت و کارش ...
رُزتا: خونهُ مکانیسین رو؟
پدر بزرگ: آره، کسی باید لوش داده باشه ... بنابراین من زود برگشتم و بهش خبر رو دادم. ما باید برای مخفی کردن گیاهاش بهش کمک کنیم!