قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

لوئیجی: ابداً اینطور نیست، منم که میگم علف کشیدن ربطی با ماده مخدر نداره. اینرا هم من همینطور از روی شکم نگفتم. حتی پروفسورها در باره این موضوع کتابها نوشته اند.

رُزتا: یکی از آن کتابها را من در اطاقت پیدا کردم و خواندمش. از شخصی به نام بلومیر با عنوان "ماری جوآنا چیز خوبیست". خیلی زیبا ... مرا کاملاً متقاعد ساخت.

از آن موقع من و پدر بزرگ مرتباً پیپمانرا میکشیم، مگه نه  پدر بزرگ؟

پدر بزرگ: اوه اوه! من دیگه هیچ جا حتی به کلیسا هم نمیرم ... به عرق هم دیگه لب نمیزنم  ... ماری جوآنای خودمو میسازم ... افغانی ِ محبوبمو و بعد نشئگی آغاز میشه ... افغانستان ... ای سرزمین پدری، من تو را دوست میدارم.

رُزتا: بدشانسی فقط اینه که گاهی چندین روز جنس خوب گیرت نمیاد ... از جنس لبنانی یا افغانیهای با رنگ خردل سه هزار لیره برای یک گرم ... از دو چرخه پرتت میکنه! بوووم! برعکس جنس مراکشی، چه گیاه گهی ... قیمتش گرون نیست، اما اصلاً خاصیت نداره، برای تازه کارهاست ... ما از جنس تایلندیش میکشیم. قیمتش البته خیلی گرونه، اما بهترین جنسه!

لوئیجی: شما دو نفر کلی کارشناسید، باورم نمیشد. انگار که من در خانه خودم هستم ... منظورم اینه که پیش دوستانم هستم ...

رُزتا: خب، حالا کمی خودتو آرام کن. بهترین روش دوست شدن با اولیاء کشیدن یک ماری جوآنای خوب با آنهاست ... باریکشو دوست داری یا یکی از اون درست و حسابیاش، یک نمره بزرگتر؟

پدر بزرگ: یک سیگار حشیش مانند نیم لیتره ... البته از نوع سه ورقه ایش هم وجود دارد ... صبر کن، کجا گذاشتمش ...

لوئیجی: میشناسمش ... با یک فیلتر مقوایی.

پدر بزرگ: یک نوعش چلیم است ... درست شبیه ساز بادی چوبی ِ مخصوص کوههای آلپ میمونه ... نگاه کن، چقدر زیبا! تماماً از چوب درخت هلو!

رُزتا: اینو امتحان کردی؟

لوئیجی: چلیم را؟ نه، هنوز نکشیدم.

رُزتا: اوه، چلیم خیلی ماه و بی همتاست ... بهتر از با قلیان کشیدنه! امتحان کن، با خیال راحت امتحانش کن، پسر ... آدم باید همه چیز را در زندگی امتحان کند!

لوئیجی: از کجا این وسائل را بدست آوردید؟

رُزتا: اگر آدم به اوضاع بازار خرید و فروش وارد باشه ... با کمی پول ... این چیزها انقدر گرون هم نیستند. 

پدر بزرگ: تو فقط باید گوش و دماغتو باز نگهداری. اما خودت اینو بهتر از من میدونی پسر. بر و بچه های مافیا هرچیزی میفروشن: مواد سبک و مواد سنگین.

رُزتا: و یک روزی کلک رو بهت میزنن: ماری جوآنا و حشیش ناگهان از بساطشون محو میشه ... و بعد این موشهای صحرایی بهت میگن:" در حال حاضر از مواد همیشگی تو بازار نیست ... اینو امتحان کن، هروئین، بهترین جنس، برای آدمهاییکه سرشون به تنشون می ارزه. مجانی، چون اولین بارته، من بهت هدیه اش میکنم ... پرواز کن پسر، پرواز کن!"

نزد ما اما از این چیزا خبری نیست. ما محکم و استواریم، همیاری سرخ فام! ما خریداران خودمان را داریم. تنها برای رفقا!

پدر بزرگ: کسی که پهلوی ما میاد، با اطمینان خاطر میاد!

لوئیجی: خریداران مخصوص؟ رفقا؟ این چه نوع صحبت کردنه؟ شما دونفر طوری رفتار میکنید که انگار فروشنده اید!؟

پدر بزرگ میخندد.

رُزتا: البته که ما میفروشیم! مگه عیبی داره؟

لوئیجی: نه، چیز مهمی نیست، فقط جرمش زندان رفتن داره.

میبخشید، شاید اخلاقی و نصیحت گرانه به گوش بیاد، اما اینکه تو و پدر بزرگ مواد میفروشید ...

رُزتا: نه آنقدر که تو فکر میکنی ... صد، صد و پنجاه گرم در هفته ... تا تقاضا چطوری باشه.

لوئیجی: دیوانه شده اید؟ صد گرم از چه چیزی!؟

پدر بزرگ: بستگی دارد - افغانی سیاه- هر گرم سه هزار لیره، ترکی دو هزار، لبنانی قرمز هزار با کمی خرده و ریزه! گاهی هم جنسی میخریم گرمی پونصد لیره ... بطور میانگین برای هشتاد تا صد هزار لیره هربار یک پاکت صد گرمی از انواع مختلف میگیریم!

لوئیجی: صد هزار لیره در هفته؟

رُزتا: در عرض سه یا چهار روز میفروشیمشون و بیست تا سی هزار لیره سود میبریم که پول کشیدن مواد خودمون میشه.

لوئیجی: آیا دارید با من شوخی میکنید؟

من برای یک هفته بیشتر از هزار یا دو هزار لیره لازمم نمیشه برای این چیزا ...

پدر بزرگ: اما پسر، تو هنوز جوونی ... تو تازه داری شروع میکنی ... اما ما، میفهمی، پیریم ... ما بیشتر احتیاج داریم ...

رُزتا: یک خانمی که بالای صد کیلو وزنش است، در روز به ده جوینت احتیاج داره، باید اینو قبول کنی!

لوئیجی: ده تا! از باریکاش یا از اون چاقاش؟

رُزتا: بستگی داره، تا در چه حالی باشیم ... اگر سر حال باشیم، گاهی چندتایی از لاغراش و یک چلیم میسازیم و چاق میکنیم! مگه نه پدر بزرگ؟

پدر بزرگ: اوه، آره!

لوئیجی: خب، خوبه پدر بزرگ ... اینطور که شما تعریف میکنید ده هزار لیره برای هر نفرتون هم کافی نیست،  البته اگر در روز انقدر بکشید!

رُزتا: یکی دوتا کار کوچک هم در کنارش باید بکنیم، مگه نه پدر بزرگ؟ چند تا رادیو، لاستیکهای ماشین ... چیزهایی که راحت میشه بدستشون آورد ... ما چند تا مشتری دائمی داریم ...

پدر بزرگ از پشت یک ملافه پدیدار میگردد و  لاستیک ماشینی را در حال قل دادن است: بهترین لاستیک ماشین، حراجش کردیم.

لوئیجی: حالا دیگه جنس دزدی هم میفروشید!؟

پدر بزرگ: خب، نمیخواد احساسی بشی! تو باید تصمیم بگیری: یا کانابیس کشیدن خوبه، پس باید پولش را هم جور کرد، یا اینکه بده و لازم هم نمیشه براش پول جور کنی.

لوئیجی: به خوب و بد بودن ربطی نداره ... اندازه اش مهمه ... یکی از باریکاش هر از گاهی با دوستان، و کمی تفریح داشتن ...

رُزتا: ما هم برای تفریح میکشیم، در میان دوستان ...

لوئیجی: آره، اما اگر شما ده تا سیگار ماری جوآنا در روز بکشید، این مرگ آوره ... ده سیگار چاق حشیش مانند دوبار تزریق هروئین و یا آمفی تامین در روز است ... آدمو دیوانه میکنه!

پدر بزرگ: آره، شبها این احساس که واقعاً خل شده ایم به ما دست میده، درست میگم، رُزتا؟

رُزتا: آره، نشهُِ نشهُ. اما زیباست ... این حالت مانند خلها بودن!

لوئیجی: و به چه کسانی مواد میفروشید؟ اگه یک مامور پلیس برای خرید کردن بفرستن پیشتون چکار میکنید؟

رُزتا: احتیاج نیست که بترسی، ما فقط به آدمهای محل میفروشیم ... به همسایه هایی که خانه های خالی را تصرف کرده اند، وقتیکه پلیس میخواست آنها را بیرون بندازه ما ازشون طرفداری کردیم... در قدیم همراه با آنان گاز اشگ آور تنفس کردیم ... حالا با همدیگر حشیش میکشیم!

پدر بزرگ: به دوستان بازنشسته ام هم میفروشیم ... به چند تا کارگر، حتی چند تایی کارمند پست و راه آهن ...

رُزتا: اما تنها به تعدا کمی ... صادقانه بگم ... میدونی، کارمند ... نسلی خسیس و ترسوست ... ابداً

مانند زنهایشان نیستند، این زنان خانه داریکه تنها با بوی پودر رختشویی تحریک میشوند ... داری تعجب میکنی! قدیمها همشون یک شیبشه تو دستشون بود: عرق سگی، بدتر از راننده های کامیون. اما از زمانیکه حشیش را شناخته اند ... "صبح یک جوینت، و روز رفیق توست!".

لوئیجی: ولی این بازنشسته ها و زنهای خانه دار که پول آنچنانی ندارند تا بتوانند پول برای خرید مواد بدهند.

رُزتا: چرا که نه؟ آدم کمی اینجا درمصرف پودر رختشویی پس انداز میکنه، یکم اونجا در خرید و خوردن قهوه ... و اگر هم لازم بشه ما بهشون مقداری هدیه میدیم ... تو میدونیکه، "ماری جوآنا یعنی عشق و محبت!"

لوئیجی: شماها مواد را هدیه میدید!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند ۱۳۸۶ساعت 10:57  توسط سعید از برلین  |