قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

رزتا: ایده های من تا حالا چنین عجیب و وحشتناک به واقعیت نپیوسته بود!

دوست: نکنه تأثیر نیش عقرب باشه؟

لوئیجی: باور کردنی نیست، برای اولین باره که من کون یک کشیش را میبینم که نشان سیسیلیها روش خالکوبی شده!

رزتا: تو هنوز خیلی چیزها رو ندیده ای!

آنتونیو: بر روی کپل دیگرش چیزی ندارد ...

پدر بزرگ: چیز عجیبیه ...از ویلهلم تل خبری نیست!؟

رزتا: هر چیز به موقعش ... او هم بالاخره ظاهر میشه!

پدر روحانی: اجازه دارم دوباره لباسهایم را بپوشم؟

آنتونیو: آره، اما در حین لباس پوشیدن برامون تعریف کنید که داستان این علامت چیه ...

پدر روحانی: این نشانه تجزیه طلبان ایتالیاست ...

رزتا: تجزیه طلبها میخواهند کپل سیسیل را از کپل ایتالیا جدا کنند.

آنتونیو: در ضمن این نشان و علامت مافیا هم است!

پدر روحانی: این چه صحبتیه که شما میکنید؟ شما انگار فراموش کرده اید که من یک کشیش هستم!

پدر بزرگ: تو پدر تمام دزدهایی، ای پدر روحانی!

پدر روحانی: این حقیقت ندارد! من به قانون احترام میگذارم. من به خودم زحمت داده و آمده ام اینجا تا به وظیفهُ شهروندیم عمل کرده و خبری را گزارش بدهم!

آنتونیو: میدونم، میدونم،  اما اینهایی که تو میخواهی لوشان بدهی فروشندگان خرده پا هستند، چیزیکه ما میخواهیم روئساشونه ... ماهیهای بزرگ ... نهنگها !...برای مثال، آدمهایی مثل برادر تو، جناب آقای رئیس!

پدر روحانی: چی داری میگی؟ برادر من در سوئیس زندگی میکند!

رزتا: بفرما! اینم ویلهلم تل! مثل همیشه سر ساعت! ... پاپا! تو اتفاقی یک سکهُ پنج فرانکی دوران کنفدراسیون <هِلفِتها> با تصویر حک شدهُ قهرمانان ملی سوئیس نداری؟

پدر بزرگ: امر بفرمایید! الساعه سکه آماده میشود ... لوئیجی! اجاق گاز را روشن کن!

پدر روحانی: میخواهید چه بلایی سر من یبارید؟

دوست: مُهر باطله میخوری ... مُهر زیبای سوئیسی!

پدر روحانی: میخواهید شکنجه ام بدید ...!! نه! نه! ولم کنید من میخواهم از اینجا بروم! پدر روحانی از جا میجهد، چند قدمی میرود اما پاهایش در شلوار پایین کشیده شده اش گیر میکند و در حال افتادن است.

پدر بزرگ: مواظب باش! نه! روی اون صندلی نه! دیگه دیر شد ... پدر روحانی تعادلش بهم میخورد و بروی صندلی کنارش میافتد اما بلافاصله مانند فنر  از جا میجهد.

پدر روحانی فریاد بلندی میکشد: این چه بود که منو نیش زد؟!

پدر بزرگ: این آدم شوم و بدقدم روی جعبه محتوی عقربم نشست ... جعبه رو درب و داغون کرد ... و گذاشت که عقرب نیشش بزند!

پدر روحانی: یک عقرب!؟ منو یک عقرب نیش زده! منو مسموم کردید!

آنتونیو: عباتونو بزنید بالا ... بذارید ببینم ... اوه، اوه، چه نیشی!

پدر روحانی: یکنفر باید فوری زهر را بمکد! خواهش میکنم، انسانیت به خرج بدید و یک نفرتون زهر را بمکه!

پدر بزرگ: کون تو را مک بزنیم؟ نه تنها رئیس مافیایی بلکه بچه خوک کثیفی هم هستی ... آرام بگیر، من پادزهرشو دارم ... دو تا قرص میری بالا و همه چی روبراه میشه ...

رزتا: اما فقط بشرطی که از سیر تا پیاز اسرار باندتونو  برامون فاش کنی ... واللا باید به سختی و با درد و رنج بمیری ...

پدر روحانی: اوه، نه ... ای خدا پس کجایی!؟ ... لرز به تمام جانم افتاده ...

آنتونیو: زهر! باید عجله کنی ... صحبت کن!

پدر بزرگ: تو درست پنج دقیقه فرصت داری تا همه چیز رو برامون تعریف کنی ...

پدر روحانی خیلی سریع  اما متشنج: آره، آره، باشه صحبت میکنم ... من به مافیا تعلق دارم ... من یکی از روئسای باند هستم ... رئیس اصلی اما برادرم است ...

آنتونیو: بنویس: نام و نام خانوادگی، محل سکونت و غیره ... عجله کن!

پدر روحانی: مینویسم ...

رزتا: وقت تلف نکن: هم بنویس و هم حرف بزن ...

پدر روحانی: ما جمعاً پنج کارخانه دار، پنج نفر از ثروتمندان بزرگ، دو کودک و یک زن خانه دار را ریوده ایم.

پدر بزرگ: نام و نام فامیل تک تک آنها را مینویسی ... پولهای گروگانگیری به کجا رفته؟ نام و محل بانکی که پولها را شستشو میدهد ... زود بنویس که زیاد وقت نداری ... یادت باشه، از پادزهر خبری نیست اگه خوش خط ننویسی!

آنتونیو: کمی از مواد مخدر برامون بگو ... هنوز سه دقیقه و سی ثانیه وقت داری ...

پدر روحانی در حالیکه سرعت نوشتنش تندتر و تندتر میشود: ما مستقیم با کارخانه داران اروپایی کار میکنیم ... پالایشگاهامون اکثراً در ایتالیا قرار دارند. تهیهُ محصول خام را سازمان گسترده و پیچیده ای به عهده داره که بوسیله شرکتهای هواپیمایی و کشتیرانی ... همینطور تانکهای نفت ... در حالیکه پدر روحانی با ادا و اطوار صحبت میکند ثانیه به ثانیه صحبت کردنش سریعتر میگردد و کم کم ادا و اطوارش به هنگام سخن گفتن به رقص تبدیل میشود که بقیه با در آوردن ادایِ تک نوازان و گروه کُر همراهیش میکنند. وارداتمان بیشتر از ترکیه، هند و مکزیک است. با چندین رئیس پلیس اروپایی در تماسیم. تماس با سازمان سیا و <کوزا نوسترا> برای سازمانمان حیاتیه! مواد را ما به شرکتهای بزرگ تجاری میفروشیم ... ما امیدواریم طی سال آینده در ایتالیا اگر خدا بخواهد تعداد معتادین را به چهار برابر برسانیم ... کمک! پنج دقیقه به پایان رسید! پادزهر!

پدر بزرگ: بیا، اینم پادزهر ... فوری قورتش بده! اما مواظب باش، الساعه حس میکنی که مخت پرواز کنان ترکت میکنه!

پدر روحانی: به چه دلیل؟!

رزتا: آمیزش پادزهر و زهر باعث ایجاد ماده مخدر قوی ای در بدن میشه ...

دوست: بهت شوکی دست میده که تمام چراغاتو روشن میکنه! و بعد تمام چیزها را فوق العاده رنگین میبینی!

پدر بزرگ: نور ... نور رو میبینی؟

پدر روحانی: اوه، آره ... من اونو میبینم! صدای کشدار زنگ ناقوسی بگوش میـرسد. حرکت بازیگران ناگهان کاملاً آهسته میگردد. اوه، چه زیبا ... چه احساس ناشناخته و زیبایی ...

دوست: انگار که داخل دریا شده ای، درسته؟

آنتونیو: من هم اینو نمیدونستم ... نیش از عقرب خوردن، عملی که مانند مواد مخدر اثر میکند! کاش سر خدمت نبودم تا میتونستم  امتحانش کنم!

پدر روحانی: امتحانش کنید، امتحانش کنید ... ارزششو داره، باور کنید ... واقعاً میگم. انگار که آدم درون آب دراز کشیده ... من نمیتونم براتون احساسمو شرح بدم: فردا در کلیسا باید به خودم اعتراف کنم!

رزتا: ببینم، تو که تجارت مواد مخدر میکنی چرا هنوز خودت امتحانش نکردی!؟

پدر روحانی: نه! نه! ماده مخدر هرگز! ماده مخدر باعث مرگ میشه! ماده مخدر را باید آدمهای نفهم و بی عقل مصرف کنند! ما از مواد مخدر مانند بمب ناپالم که آمریکا از آن سود برد استفاده میکنیم. با همین بمبهای ناپالم در بسته های کوچک و داخل قرصها توانستیم در آمریکای شمالی جنبش سراسری سیاهان را سرکوب کنیم، همینطور جنبش انقلابی دو رگه ها در نیویورک و شیکاگو را با همین بمبها از ریشه سوزاندیم! حالا داریم سعی میکنیم به این کار در اروپا ادامه دهیم ...

آنتونیو: پس دلیل اینکه چرا ما پلیسها دست شما را باز گذاشته ایم به همین خاطر است!

پدر روحانی: طبیعیه، شماها چقدر با حالید ... من میل زیادی به رقصیدن دارم ... اجازه میدید آقای پلیس!

آنتونیو: با کمال میل ... اجازه میدید دستمو بذارم دور کمرتون؟ آنها چند دوری میرقصند، سکندری ای میخورند، تعادلشان را از دست میدهند؛ آنتونیو تلو تلو خوران میخواهد خود را روی صندلی ای بنشاند.

پدر بزرگ: نه! روی اون صندلی نه! جعبه ام! عقربم! خدای من! آنتونیو خود را روی صندلی میاندازد، اما تند و تیز با ترس از جا میپرد و چشمانش در حدقه چند بار میچرخند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۶ساعت 2:37  توسط سعید از برلین  |