قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
رُزتا: کاملیا، برام کاری انجام میدی؟ بدو طبقه بالا و به آلبرتو بگو که پدر بزرگ اجازه ترک کردن ِ قطار را ندارد، چونکه در یک ایستگاه پایینتر از ایستگاه شما! در محل تقاطع ریلها اشکالی ایجاد شده، طوریکه امکان تصادف و برخورد قطارها میرود ... به این خاطر بگذارید که جعبه های ِ گیاهان همانطور بسته بمانند و بازشان نکنید! اجناس را همانجا روی ریلها بگذارید تا مشکل برطرف گردد.

کاملیا: هان!

رُزتا: تو باید به پاپای ِ من بگی: مسافریکه پیش پای شما سوار قطار شد بلیط نداره، برای همین باید  مواظب باشید، امکانش زیاده که راننده برای گرفتن بلیطها بیاد! و علف همسایه هنوز که هنوزه بهترین علفه ...

کاملیا: هنوز که هنوزه بهترین علفه!؟

رُزتا: آره بهترین علفه، به همین دلیل هم باید مخفیش کنند ... تا که گاوان اخته نشده هنوز سر نرسیده اند ... و یا مردان نیرومند ِ مانند گاو که برای خوردنش میآیند.

کاملیا: مردانِ مانند ِ گاو نیرومند چه چیزی را میخورند؟

رُزتا: علف را!

کاملیا: من تنها ایستگاه قطارش را فهمیدم!

رُزتا: برای اینکه تو در راه آهن کار نکردی، ولی اونا میفهمن که تو چی میگی ... برو ... و چیزهایی را که بهت گفتم براشون بازگو کن! و بعدشم برو پیش پدرت و بگو ماشینشو لازم دارم، بگو کنار خونه پارکش کند و به نام نامی شیطان به ترمزهای خرابش هم دست نزند!

کاملیا: باشه، باشه ... هر چی گفتی دستگیرم شد و انجام میدم! کاملیا خارج میشود.

رُزتا: خوب آنتونیو من سرا پا گوشم، حالا بگو ببینم این جاسوس چه کسی است!

آنتونیو: خدای من، عمه چرا انقدر اصرار میکنی! آخه این بر خلاف مقرراته! از خدمت معلقم میکنند!

رُزتا: حرف میزنی یا اینکه خودم معلقت کنم! حرف نزنی اون یکی پاتم میشکونم! رُزتا به استخوان ساق پایش لگدی میزند. حرف نزنی مجبور میشی شکستگی کل بدنتو گچ بگیری ... و انفصال کار اما به معنی حقیقیش بوقوع میپیوندد! و چند باری با ملاقه به ساق و قوزک پایش میکوبد. حرف بزن!

آنتونیو با فغان: آخ آخ آخ! دیوونه شدی مگه!؟ درست روی قوزک پا! بیچاره شدم از درد ... اونم جای به این حساسی ... دردش از درد باطوم تو سر خوردن بیشتره، آخ مردم از درد!

رُزتا: میدونم دردش بیشتره، به همین خاطر هم میزنم آنجا! میگی یا بازم بزنم؟

آنتونیو: نه، خواهش میکنم نزن، کافیه! تو که بدتر از بازپرسهای ادارهُ مبارزه با مخدری! آنجا هم هنگام بازجویی و استنطاق کتک میزنند!... خوب باشه اقرار میکنم، دیگه نزن: فرد مورد اطمینان ما کاپلان نام داره.

رُزتا: کاپلان؟ کدام کاپلان؟ دُن پیِ ِ رینو؟

آنتونیو: آره، خودشه!

رُزتا: یک کم صبر کن! من باید فوری با فرد مورد اطمینانم صحبت کنم. رُزتا میرود روی میز. ای مسیح مقدس! محافظ رانندگان باش! کاری کن که این کشیش حرامزاده زیر ده تا ماشین بدون ترمز بره! خدایا، اجازه بده این کشیش جنایتکار بره زیر دو تا کامیون صد چرخ و سه تا بلدوزر دیوانه گشته! تا از این خائن ِ جاسوس یک سطل مربا باقی بمونه! طوریکه با قاشق قهوه خوری باقی مانده جنازه اش را از روی رادیاتور زره زره بردارن! آمین!

 

از بیرون قیل و قالِ وحشتناکی به گوش میرسد. پدر بزرگ، لوئیجی و دوستش داخل میشوند. کاملیا هم خود را به آنان ملحق کرده است. آنها آواز میخوانند و جعبه های مسطحی را حمل میکنند که جوانه های ماری جوآنا از خاکش سر بیرون آورده. هر کدام بر روی شانهُ راست و چپ خود جعبه ای حمل میکنند. مانند گروه تظاهر کننده ای به صورتی مارپیچ از این سو به آن سوی سالن میروند. رُزتا و آنتونیو به روی میز فرار میکنند. چراغ با آرامی خاموش میگردد.

 

پایان پردهُ اول.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 10:51  توسط سعید از برلین  |