قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

رُزتا: این آلبرتو هم آدم دیوانه ای است ... راه میفته اینور و آنور و برای محصول گراسش  تبلیغ میکنه ...

کاملیا: خبری شده؟ امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه!

پدر بزرگ: نه، نه، همه چیز روبراه است ... و به گفتگو با رُزتا ادامه میدهد ما میخواهیم در بین ماری جوآنا چند طبقه اکیل کوهی بنشانیم، چند بوتهُ تشنگ ... من میخواستم گلدانیهایمان را که علفهای هرز داخلش کاشته ایم بیاورم ... میبخشید کاملیا، شما روی بالکنتون از سبزیهای مختلف خیلی دارید ... میتونید اون گلدان نعناتون را به ما قرض بدید ... همینطور گلدان کاهوتونو؟ 

کاملیا: اوه، با کمال میل، اما برای چه کاری تمام گلدان را میخواهید؟

رُزتا: بیا، من خودم بعداً برات توضیح میدم ... تو مواظب آب ماکارونی میشی! من هم به سیزیهای آلبرتو میرسم. رُزتا و کاملیا خارج میگردند، زیر بغل هر کدام جعبه ای دراز با گیاهانی که بوی ادوبه جات میدادند.

پدر بزرگ: حالا باید با این آب چه کنیم؟ جوش آمدن آب چه معنی ای میدهد؟ چه جوشی هم میاد ... و کشتزار ما؟ نکنه که جاسوسی ما رو هم کرده باشند؟  برای اطمینان جعبه های ماری جوآنا را زیر تختخواب هل میدم. پدر یزرگ از سمت راست ناپدید میشود و از سمت چپ لوئیجی داخل میگردد. در حالیکه دوستش که نیمه بیهوش است به او تکیه داده و خون سرش را پوشانده و صورت لوئیجی نیز زخمی شده است.

لوئیجی: بیا، اینجا در امانی.

دوست: اصلاً تو چرا خودتو قاطی ماجرا کردی؟

لوئیجی: باید میگذاشتم مانند کتلت آنقدر میکوبیدنت تا گوشت بدت نرم شه؟ البته فکر نمیکردم که دوباره رفقا منو با میلهُ آهنی بزنن!

پدر بزرگ داخل میشود: توئی! چی به سرتون اومده؟

لوئیجی: خدا را شکر، پدر بزرگ بدو چیزی از اطاق مامان بیار تا زخمشو ببندیم ...

پدر بزرگ: دوستت شده شبیهِ ... چقدر ناجور ... هی لوئیجی تو هم دست کمی از اون نداری.

لوئیجی: با موتور میروندیم که چپ کردیم ... و کاسه ای برداشته و از آب جوش آمدهُ دیگ داخل آن میریزد.

پدر بزرگ: خیلی تند میروندید، آره؟

لوئیجی: آره، یک کم ... من میبایست ناگهان ترمز کنم ... موتور کله معلق مرگباری زد ...

پدر بزرگ: با موتور دوستت میروندید؟

لوئیجی: نه، با موتور من.

پدر بزرگ: خدا میدونه بعد از چنین سرنگونی وحشتناکی موتورت به چه شکلی درآمده ...

لوئیجی: کمی خراب شده ...

پدر بزرگ: آره، اتفاقات عجیب و غریب همیشه میافته ... قبلا میخواستم برای خرید با موتورت برم، وقتیکه استارت میزنم متوجه میشم که باک موتورت خالیه و یک چرخش هم پنچره و ترمزش هم دیگه کار نمیکنه ... بنابراین با زحمت دوباره آوردمش بالا و فرمونشو قفل کردم و تنها کلبدش را هم من در جیب خودم دارم.

اما تو میایی و میپری روش و بدون اینکه قفل فرمون را باز کنی و بدون قظره ای بنزین در باک ... دو نفره، با یک لاستیک پنچر و تو به پدال ترمزی که اصلاً کار نمیکنه فشار میاری که باعث کله معلق شدن موتور میشه و حالا هم همون موتور روی بالکن قرار داره ... و آثار خرابی تصادف هم خود بخود تعمیر شده ... یک معجزه! اصلاً باور کردنی نیست!

لوئیجی: راستش اینه که ما تصادف نکردیم ...

پدر بزرگ: نه، شماها کتک خوردید ... چرا برام قصه تعریف میکنید!

لوئیجی:آره، ما کتک خوردیم ...

پدر بزرگ: چه کسایی بودن؟ فاشیستها؟

دوست: آره.

لوئیجی: نه، رفقا ... اختلافات درون سازمانی، میدونی ...

پدر بزرگ: به به، باریکلا. احساس عشق و همبستگی در نسل جوان ... و از ما کومونیستهای حزب ایتالبا توفع دارید که به شماها اطمینان کنیم؟ شماها مانند متعصبها بخاطر هر گند و کثافتی میزنید سر و کلهُ همدیگر رو خرد میکنید!

دوست: آخ آخ! من دیگه نمیتونم تحمل کنم ... تمام عضله هام گرفتن!

لوئیجی: پدر بزرگ خواهش میکنم، باید به  دوستم کمک کنیم!

پدر بزرگ: باشه من میرم براتون اسید بوریک برای زخم سرش بیارم! و خارج میگردد.

دوست: من باید  تزریق کنم واللا میمیرم ...

لوئیجی: محکم یقه اش را میگیرد: تو نمیتونی با این حالت از خونه بری بیرون،  بعلاوه آنها هنوز دنبالت هستند ...

پدر بزرگ ار اطاق کناری: بچه ها موضوع چیه؟

لوئیجی: چیزی نیست ...  و رو به دوستش، خب، از کجا میخوای جنس تهیه کنی؟ از فروشنده ات ... اون خودشو صد در صد بخاطر تو مثل موش تو سوراخی مخفی کرده ... اونو تا مدتی نخواهی دید.

دوست: من یک نفر دیگر را هم میشناسم، که هم تزریقیه و هم میفروشه ... حتماً به من مقداری قرض میده ...

پدر بزرگ دوباره داخل میشود: اجازه هست بدونم شما دو نفر راجع به چه چیزی صحبت میکنید؟

لوئیجی: هیچ چیز ... حال دوستم خوب نیست. جوان زیر شکمش را با دستانش میگیرد.

پدر بزرگ: شکم درد داری؟

لوئیجی: آنها به شکمش لگد زدند ... و با یک زنجیر دوچرخه دستاشو زخمی کردند.

پدر بزرگ: چرا اونو به درمونگاه نمیبری؟

لوئیجی: ببرمش درمونگاه تا اونجا مجبورش کنن تا شکایت نامه ای رو پر کنه ... در هر حال آنها رفقای ما هستند که اینو کتک زدند ...

پدر بزرگ: چه با احساس! از  رفقا نباید شکایت کرد، حتی وقتیکه کسی را میکشند، و پیش پلیس هم ابدا!

دوست سعی میکند خود را از دست لوئیجی رها کند: ولم کن ... میخوام برم ... من دیگه نمیتونم تحمل کنم!

لوئیجی: یا مثل بچه آدم آروم میگیری و یا اینکه میزنم تو گوشت!

پدر بزرگ: آره، باریکلا! بزن، تو هم یکی بهش بزن .... در میان رفقا شکایت کردن نداریم. رو به جوان گوش بده ببین چی میگم، خجالت نکش. اگر بهت کمک میکنه برات یک جوینت بپیچم.

لوئیجی: پدر بزرگ، این چه حرفیه که شما میزنید!؟

پدر بزرگ: آهان، تو درست میگی! نباید به کسی که مانند دوست تو آخر خطه از ماری جوآنا صحبت کرد. دست دوستت مثل آبکش سوراخ سوراخه ولی با اطمینان میشه گفت که از تزریق هروئین نمیتونه باشه! این یک نوع جدید خالکوبی روی دست بعنوان نشانه و علامت عضویت در کمیتهُ مبارزه با مواد مخدر است. برای کسیکه عادت به چنین موادی داره یک تکه کوچک حشیش مانند تکه ای نان سوخاری برای یک سوسمار است.

دوست: عجله کن، برام یک جوینت بپیچ، اگه ممکنه با تنباکوی کم!

پدر بزرگ: اطاعت میشود! مشتری نزد ما پادشاه است! حالا تعریف کنید ببینم برای چی شما رو رفقا کتک زدند!

لوئیجی: چند تایی از بچه های کمیته مبارزه با مواد مخدر بودند ...

پدر بزرگ: اوه، اوه، از رفقای امر به معروف! و این رفقا سعی میکنند با زنجیر دوچرخه و میله های آهنی شما ها رو متقاعد کنند؟ چه روش فلسفی ...

لوئیجی: میخواستند کلکشو بکنن، چونکه مواد هم میفروشه.

پدر بزرگ: آهان، پس فروشنده هم هستی؟ بنابراین ناچارم حق رو به رفقایتان بدم ... این جوانکها با آن زنجیرهای دوچرخه اشان که راحت در هوا به چرخش میاورند ...

لوئیجی: خیلی ممنون پدر بزرگ! اگر اینطوری باشه که باید کلک هزاران نفر مانند اینو بکنند ... کسانیکه در روز ده ها بسته باید بفروشند تا مصرف روزانه اشان را تأمین کنند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۶ساعت 10:47  توسط سعید از برلین  |