قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


برای یک شمع نور اهمیت دارد و نه موم.

***
یک تصویر بزرگ خود را بعنوان تصویر نمی‎شناساند: او است. یا دقیق‎تر: تو خود را در آن می‎یابی.

***
زندگی نظم ایجاد می‎کند اما نظم قادر به خلق زندگی نمی‎باشد.

***
ما نمی‎توانیم آنچه را که دارای بیشترین اهمیت در زندگی‎ست پیش‎بینی کنیم. آدم همیشه زیباترین شادی را در جائی که کمترین انتظارش را دارد تجربه می‎کند.

***
بزرگ‎ترین اشتباهت در این است که تو به ادامه زندگی انسان پس از مرگ باور داری. زیرا سؤال قبل از هر چیز این است که انسان خود را پس از مرگ در چه کسی یا در چه چیزی منتقل می‎سازد؟

***
من تنها کسی را نجات می‎دهم که آنچه هست را دوست دارد و می‎توان او را اشباع کرد.

***
زیرا هر آنچه ترقی نکند و یا گذرگاه نباشد بی ارزش است. و اگر توقف کنی چشم‎انداز دیگر چیزی برای گفتن نخواهد داشت و تو یکنواختی را ملاقات خواهی کرد.

***
زیرا فضای سکوت جائی‎ست که روح قادر به گشودن بال‎های خود می‎باشد.

***
زیرا که تو چیزی بجز مسیر و گذرگاه نیستی و فقط از آنچه متحول می‎سازی قادر به زندگی هستی. درخت خاک را به شاخه‎ها مبدل می‎سازد. زنبور شکوفه را به عسل. و بال‎های تو خاک سیاه را به شعله‎های آتش دریای غله.

***
زیرا هرچه حقیقت بالاتر باشد تو هم برای درک آن به برج دیدبانی بلندتری محتاجی.

***
زیرا آنکه اختراع یا ثابت می‎کند خلاق نیست، بلکه کسیکه برای <شدن> یاری می‎رساند.

***
زیرا وقتی مایل به درک انسان‎ها باشی اجازه نداری به سخنان‎شان گوش دهی.

***
علت عاشق گشتن خود عشق است.

***
آن کسی واقعاً نابیناست که فقط توسط اعمالش از انسان‎ها آگاه می‎گردد و فکر می‎کند فقط عملش یا تجربه‎ای ملموس و یا بهره‎مند بودن از مزیتی خاص می‎توانند او را نشان دهند.

***
شهرت و اعتبار قبل از هر چیز بر عقل استوار است.

***
تواضع قلب درخواست نمی‎کند که شکسته نفسی کنی، بلکه از تو می‎خواهد خود را بگشائی. این کلید تبادل است. فقط در آنصورت می‎توانی ببخشی و دریافت کنی.

***
خاک به ما بیشتر از هر کتابی خودشناسی می‎بخشد، زیرا خاک به ما مقاومت عرضه می‎دارد و انسان فقط در نبرد خود را می‎یابد.

***
عشق در درجه اول استراق سمع کردن در سکوت است.

***
منطق با چیزها در یک سطح قرار دارند و نه با گره‎ای که آن چیزها را به هم مرتبط می‎سازد.

***
انسان‎ها دیگر برای شناختن چیزی وقت ندارند. آنها همه چیز را آماده در فروشگاه‎ها می‎خرند. اما چون هیچ فروشگاهی دوست نمی‎فروشد بنابراین مردم هم دیگر دارای دوست نیستند.

***
نظم نشانه‎ای از قوی بودن جامعه است و نه منشاء قدرت آن.

***
برنامه‎ریزی در اثری ادبی متعلق به توهم آدمی منطقی، مورخ و منتقد است. زیرا خطوط انرژی ناچاراً خود را به دور قطب قوی منظم می‎سازند.

***
صحرا زنده‎تر از یک پایتخت است، و پر جمعیت‎ترین شهر وقتی قطب‎های ضروری قدرت‎ زندگی‎شان را از دست بدهند خالی می‎گردد.

***
ظلم و ستم وقتی خود را نشان می‎دهد که تو بخواهی با کمک آب میوه درخت را رشد دهی و نه وقتی که درخت خودش آب‎های میوه را جذب می‎کند.

***
عشق واقعی را نمی‎توان خرج کرد. هرچه از آن بیشتر بدهی باز هم برایت بیشتر باقی می‎ماند.

***
ساختن آینده یعنی اکنون را ساختن. یعنی ایحاد کردن میلی که برای امروز مناسب باشد.

***
نباید مایل به پیش‎بینی آینده بود، بلکه باید آن را ممکن ساخت.

***
اگر در برابر آن نوری که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها ناشی می‎گردند کور باشی هیچ چیز برای امیدواری نخواهی داشت.

***
تو برای همیشه در زیر نور خورشید ماندن فقط احتیاج به اندازه کافی آهسته رفتن داری.

***
آن چیز اساسی اغلب یک لبخند است.

***
بخشی از کار غذا می‎دهد و بخش دیگر شکل: و آن چیزی که به ما شکل می‎بخشد تعهد به کار است.

***
کسیکه تمام انسان‎ها را از طریق خدا دوست دارد تک تک انسان‎ها را بی نهایت بیشتر از کسی دوست می‎دارد که فقط یک نفر را دوست دارد و محدوده فقیرانه خویش را منحصراً به شریکش گسترش می‎دهد.

***
فقط جهت دارای یک هدف است. مهم این است که تو به سمت چیزی بروی و نه اینکه به چیزی برسی؛ زیرا انسان بجز مرگ به چیزی نخواهد رسید.

***
فقط واژه‎های اندکی وجود دارند که در دوران تاریخ نیروی درخشندگی خود را از دست نمی‎دهند.

***
برای انسان‎ها فقط یک حقیقت وجود دارد و این حقیقت آن چیزی‎ست که از او یک انسان می‎سازد.

***
بدیهی‎ست که رسیدن به کمال دست نیافتنی‎ست. و کمال فقط دارای این معنی‎ست که تو مسیرت را مانند ستاره‎ای هدایت کنی.

***
بفرمائید این هم راز من. و کاملاً ساده است: آدم فقط با قلب می‎تواند خوب ببیند. چیزهای اساسی برای چشم‎ها نامرئی‎اند.

***
من قبل از هر چیز به کسی محتاجم که مانند یک پنجره خود را به سمت دریا بگشاید، و نه به یک آینه که در برابرش حوصله‎ام سر برود.

***
من وقتی خطاکار را اعدام کنم به حقیقت خدمت نمی‎کنم، زیرا این حقیقت توسط خطا در برابر خطا تحقق می‎یابد.

***
من دوستی را در این می‎بینم که دوستان همدیگر را ناامید نسازند، و عشق حقیقی را از قادر نبودن‎شان در رنجیدن.

***
من بیش از اندازه کافی دشمن دارم که به من برای آموزش دادن خدمت می‎کنند؛ آنچه من احتیاج دارم دوستانی‎اند که بتوانند برایم باغی باشند تا من بتوانم در آنها استراحت کنم.

***
من اما عشق را می‎شناسم و می‎دانم: عشق تشکیل شده است از اینکه دیگر هیچ سؤالی پرسیده نشود.

***
من دوستی را که به هنگام وسوسه‎ها وفادار می‎ماند دوست دارم. زیرا اگر وسوسه‎ای وجود نداشته باشد بنابراین وفاداری هم وجود نمی‎داشت و سپس من بی دوست می‎ماندم.

***
از تو می‎خواهم از آنچه می‎گیری نباید زندگی کنی بلکه از آنچه می‎دهی، زیرا فقط به این وسیله قادر به رشد کردنی.

***
من در بیابان دارای همان ارزشی‎ام که خدایانم دارند.

***
هر ملتی خودپسندیش را بعنوان چیزی مقدس به حساب می‎آورد.

***
هر انسان یک معجزه است.

***
عشق از این تشکیل نشده است که آدم همدیگر را تماشا کند بلکه از این تشکیل گشته که آدم مشترکاً به یک سمت بنگرد.

***
آدم حقیقت را کشف نمی‎کند بلکه خالق آن است.

***
رویاهایم واقعی‎تر از مه‎اند، واقعی‎تر از تپه‎های شنی و از هر چیزی که دورادور منند.

***
این بعد مکانی و زمانی نیست که دوری را تعیین می‎کند. در تنگنای باغ خانه‎مان می‎تواند بیشتر از پشت دیوارهای چین چیزهای مخفی وجود داشته باشد.

***
نه آن چیزی که به تو داده می‎شود، نه نوازش بدن یا بهره برداری از این یا آن مزیت تو را خرسند می‎سازد، بلکه فقط آن گره الهی که چیزها را به هم وصل می‎کند.

***
هیچ چیز معنائی در خود حمل نمی‎کند. مفهوم واقعی چیزها در قالب‎شان نهفته است.

***
فقط چیز ناشناخته انسان را به وحشت می‎اندازد. به محض نشان دادن استقامت دیگر آن چیز ناشناس نخواهد بود.

***
باغ‎هایم را که در آنها باغبان‎هایم در سپیده دم برای خلق بهار می‎روند تماشا کن؛ آنها بخاطر گل‎ها، مادگی و تاجشان نزاع نمی‎کنند، آنها دانه‎ها را می‎افشانند.

***
هنگامیکه آدم فراتر از خود می‎رود، جهانی بودن و بزرگی انسان را کسب می‎کند. من هیچ نگرش رفیعی که خود را بر چیزهای منطقی بنا سازد نمی‎شناسم.

*** 
وفادار بودن یعنی به خود وفادار ماندن.

***
ما برای قادر گشتن به دوست داشتن پروانه باید به چند کرم پروانه هم علاقه‎مند گردیم.

***
و به این خاطر دیوارهای زندان نمی‎توانند عشاق را حبس کنند زیرا عشق به امپراطوری‎ای تعلق دارد که نه از چیزها بلکه از معنای چیزها زندگی می‎کند.

***
وقتی خدایانت بمیرند تو نیز خواهی مرد. زیرا تو توسط آنها زندگی می‎کنی. و تو فقط توسط آن چیزی می‎توانی زندگی کنی که با آن قادر به فوت کردنی.

***
و من بسیار در باره کودکانی که با سنگریزه‎های سفید خود بازی می‎کنند و آنها را تبدیل می‎سازند فکر کرده‎ام: آنها می‎گویند، ببین، آنجا یک ارتش راهپیمائی می‎کند و آنجا رمه‎ها هستند: اما رهگذری که فقط سنگ‎ها را می‎بیند هیچ چیز از ثروت قلب‎شان نمی‎داند.

***
من فقط آن چیزی را حقیقت می‎نامم که تو را به هیجان آورد. زیرا هیچ چیزی که بتواند خود را ثابت یا رد کند وجود ندارد.

***
متحد شدن یعنی بهتر گره زدن تفاوت‎های خاص به هم، و نه از بین بردنشان بخاطر نظمی بیهوده.

***
اشتباه گرفتن عشق با مستی تصاحب کردن بدترین رنج را با خود به ارمغان می‎آورد. زیرا آنطور که مردم فکر می‎کنند تو بخاطر عشق در رنج نخواهی بود، بلکه بخاطر میل مالک گشتن که با عشق در تضاد است.

***
بسیاری از قضاوت‎های اشتباه از این نیاز ناشی می‎گردد که آدم مایل به بدست آوردن ایده‎هاست، نه بخاطر درک کردن‎شان، بلکه تا خود را توسط آنها مست سازد.

***
کمال آنطور که آشکار است آن زمان حاصل نمی‎گردد که نتوان دیگر چیزی بر آن افزود بلکه وقتی که دیگر نتوان چیزی از آن برداشت.

***
حقایق را نمی‎توان توسط زنجیره‎ای از شواهد کشف کرد، آدم باید آنها را بیازماید.

*** 
اما آنچیزی که به زندگی معنا می‎بخشد به مرگ هم معنا می‎دهد. مردن وقتی که در نظم چیزها قرار داشته باشد راحت است.

***
آنچه خود را به تو می‎بخشد دوباره خویش را از تو جدا می‎سازد، زیرا فقط در مسیر خدا یک پل از تو به سمت دیگران کشیده شده است.

***
اگر تو بی تکلف باشی مانند بادنما تسلیم باد می‎گردی، گرچه بادنما از تو وزنش بیشتر است.

*** 
اگر تو زندگی را به بازار آوری نظم تأسیس می‎کنی، و اگر نظم به بازار آوری مرگ را سبب خواهی گشت. نظم بخاطر اراده نظم نمایشی عمداً نادرست از زندگی‎ست.

***
اگر مایل به فهم واژه سعادتی، باید تو آن را بعنوان مزد و نه بعنوان هدف درک کنی، زیرا وگرنه سعادت کاملاً بی‎معنا می‎گردد.

***
اگر تصمیم‎هایت را در اثر تحریک ذهن یا قلب نگیری بلکه توسط دلایل مشخصی که به خود اجازه بیان می‎دهند و کاملاً در سخنانت موجودند، بنابراین من هم تو را انکار می‎کنم.

***
اگر تو تسلیم شوی، بیشتر از آنچه می‎دهی بدست خواهی آورد. زیرا تو هیچ چیز نبودی و حالا کسی خواهی گشت.

***
اگر تو مسؤلیت شکست خود را نپذیزی بنابراین برای پیروزی‎هایت هم مسؤل نیستی.

***
وقتی تو بر ضد هر چه که می‎خواهد باشد نبرد می‎کنی برایت تمام جهان مشکوک خواهد گشت، زیرا همه چیز ممکن است یک پناهگاه باشد، یک کمینگاه و  غذا برای دشمنت.

***
اگر مؤفق شوی در باره خودت خوب به قاضی بروی سپس یک خردمند واقعی هستی.

***
اگر من نفرت و عشق و وحشتی که انسان‎ها را تحت تسلط دارند بشناسم بنابراین قادرم رفتارشان را هم پیش‎بینی کنم.

***
وقتی آدم درخت بلوطی می‎کارد اجازه ندارد امیدوار باشد که بعد در زیر سایه‎اش استراحت خواهد کرد.

***
اگر حقایق متعددی مشهود و مطلقاً در تضاد با یکدیگرند چاره دیگری برایت باقی نمی‎ماند بجز اینکه زبانت را عوض کنی.

***
اگر کسی شکایت کند که عشق او را سعادتمند نساخته است، بنابراین معنایش این است که او در باره عشق اشتباه فکر می‎کند: عشق هدیه‎ای نیست که آدم بتواند آن را دریافت کند.

***
اگر ما فقط بخاطر پول و سود کار کنیم برای خود یک زندان می‎سازیم.

***
معجزات واقعی چه بی سر و صدا هستند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:52  توسط سعید از برلین  |