قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

کارهای اجباری می‎توانند انسان‎ها را به همان میزان دیوانه کنند که بطالت مطلق دیوانه می‎سازد. فقط ترکیب این دو جزء می‎تواند زندگی را قابل تحمل سازد.
 
***
نکته اساسی در این است که آیا آدم اقتدار دارد یا فرد مقتدری‎ست.
 
***
اقتدار منطقی تکامل انسانی را که به آن اعتماد و شایستگی‎اش را احساس کند ترویج می‎دهد. اقتدار غیر منطقی اما بر اساس استفاده از قدرت و در خدمت بهره‎برداری مقهورین خویش است.
 
***
در هستی‎ای که در رابطه با جهان بر پایه <داشتن> بنا گشته است با اشغال و مالک شدن همراه است، رابطه‎ای که من در آن می‎خواهم دیگران و همه چیز را، از جمله خودم را به مالکیت خویش درآورم.
 
***
دو نفره میثاقی بر علیه جهان می‎بندند و بعد این خودخواهی دو نفره را به اشتباه عشق و صمیمیت می‎انگارند.
 
***
انسان بدون ایمان عقیم، ناامید و تا عمق درونش بزدل می‎گردد.
 
***
نوع مصرف ما و اقتصاد بازار از این ایده حرکت می‎کنند که آدم همانگونه که می‎تواند همه چیز را بخرد قادر به خریدن سعادت هم می‎باشد. و وقتی آدم برای چیزی مجبور به پرداختن پول نباشد بنابراین آن چیز هم نمی‎تواند باعث خشنودی گردد. اینکه اما خشنودی چیزی کاملاً متفاوتی است که تنها با تلاش‎های شخصی از درون می‎آید و ابداً لازم نیست بابت آن پولی داد، و اینکه خوشبختی ارزان‎ترین چیز موجود در جهان می‎باشد، هنوز برای انسان‎ها حل نشده است.
 
***
برای کسانیکه فکر می‎کنند <داشتن> طبیعی‎ترین مقوله هستی بشری‎ست، احتمالاً باعث شگفتی خواهد گشت اگر بشنوند که در بسیاری از زبان‎ها واژه <داشتن> اصلاً وجود ندارد.
 
***
حرص و صلح با هم ناسازگارند.
 
***
تقریباً تمام استدلال‎ها این را نشان می‎دهند که ما همچنان در حال سقوط در سراشیبی فاجعه‎ایم. من اما همچنان می‎گویم، تا زمانیکه هنوز در پرسش‎های زندگی یک شانس کوچک وجود دارد ــ یک یا دو در صد ــ تا آن لحظه نباید تسلیم گردیم.
 
***
مصرف کننده یک نوزاد شیرخوار ابدی‎ست که برای شیشه شیر فریاد می‎کشد.
 
***
ملالت از وحشتناک‎ترین تهدیدات عصر ما است.
 
***
اکثر مردم مشکل عشق را، بجای آنکه دوست بدارند و بتواند عاشق شوند، در وحله اول در مشکل دوست داشته شدن خویش می‎بینند.
 
***
در عشق یک پارادوکس وجود دارد، و آن این است که دو موجود یکی می‎شوند و با این وجود دو موجود باقی می‎مانند.
 
***
عشق یعنی که ما خود را کاملاً بدون هیچ ضمانتی به دیگری تسلیم سازیم.
 
***
عشق نگرانی و فعالیتی است که برای زندگی و تکامل آنکه دوستش می‎داریم انجام می‎دهیم.
 
***
عشق نیروئی‎ست که عشق تولید می‎کند.
 
***
بخصوص باید شکل جوامعی که در برابر عشق ایستاده‎اند با آن شکل‎هائی که عشق را ترویج می‎دهند تعویض گردد.
 
***
اگر خواهان فراگیری عاشق گشتن هستیم، باید درست همانطور عمل کنیم که وقتی یک هنر دیگر را، برای مثال موسیقی، نجاری، هنر پزشکی یا تکنیک را یاد می‎گیریم.
 
***
آدم آنچه را بخاطرش تلاش می‎کند دوست دارد، و آدم برای آنچه دوست دارد تلاش می‎کند.
 
***
آدم نمی‎تواند در برابر صحبت پوچ عکس‎العمل مناسبی انجام دهد و بهتر آن است که به آن سخن گوش ندهد، بلکه خود را به افکارش متمرکز سازد.
 
***
آنکس که خیلی دارد ثروتمند نیست، بلکه کسی که زیاد می‎بخشد.
 
***
برای در نظر گرفتن مشکلات، شکست‎ها و غم‎های زندگی بعنوان چالشی که غلبه بر آنها نیرومندمان می‎سازد، و نه اینکه مجازاتی ناعادلانه‎اند که سزاوارشان نیستیم، نیاز به ایمان و شجاعت دارد.
 
***
بچه‎ها در مدرسه می‎آموزند که صداقت، پاکی و کوشش برای رفاه معنوی راهنمای اصول زندگی باید باشند، در حالی که <زندگی> می‎آموزد که تبعیت از این اصول ما را در حالت خوشبینانه‎اش به رویابافان از جهان بی خبر مبدل می‎سازد.
 
***
شعور یعنی توانائی عینی فکر کردن.
 
***
حتی نیروی حیاتی نیز نتیجه یک رؤیا است. نیروی حیاتی وقتی دیگر رویائی از چیزی بزرگ، زیبا و مهم وجود نداشته باشد کم و انسان ضعیف‎تر می‎گردد.
 
***
هدف نهائی در کیفیت <بودن> دانش عمیق‎تر و در کیفیت <داشتن> دانش بیشتر است.
 
***
دانش یعنی از میان لایه اولیه به ریشه رفتن و در نتیجه به علت‎ها نفوذ کردن است.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:34  توسط سعید از برلین  |