قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
تمام خوشبختی مردم در این است که در نزد دیگران از احترام لذت ببرند.
 
***
این کافی نیست که یک سخنرانی زیبا باشد، باید همچنین مناسب با موضوع باشد، طوریکه نه چیزی زیاد گفته شود و نه چیزی از آن کاسته شود.
 
***
هنر سخنوری یعنی مطالب طوری گفته شوند که همه با کمال میل به آن گوش بسپارند.
 
***
سخنوری یک نقاشی فکر است و کسانی که بعد از نقاشی چیزی به آن می‎افزایند، بنابراین به جای کشیدن پرتره یک تابلو خلق می‎کنند.
 
***
سخنوری مدام خسته کننده است.
 
***
مهم‎ترین نکته در زندگی انتخاب شغل است. تصادف در باره آن تصمیم می‎گیرد.
 
***
حرکت در طبیعت ماست، آرامش کامل مرگ است.
 
***
بهترین کتاب‎ها آنهائی هستند که هرکس بتواند بگوید که او خودش هم می‎توانست آن را بنویسد.
 
***
تنوعی که نتواند خود را به یگانگی سازمان دهد سردرگمی‎ست، وحدتی که نتواند خود را به تنوع شکل دهد استبداد است.
 
***
یک عقلانیت قلب وجود دارد که مغز آن را نمی‎شناسد. اما آدم آن را نزد هزاران چیز تجربه می‎کند.
 
***
اگر همه مردم می‎دانستند که دیگری چه‎ها پشت سرش می‎گوید، بنابراین بر روی زمین چهار نفر دوست هم دیگر پیدا نمی‎گشت.
 
***
از مرگ ترسیدن به هنگام در امنیت بودن و نه وقتی که آدم در خطر است باید نشان از مرد بودن بدهد.
 
***
یک قطره عشق بیشتر از اقیانوسی از اراده و عقل می‎باشد.
 
***
عشق سن نمی‎شناسد.
 
***
چرا آدم به دنبال اکثریت می‎رود؟ به این دلیل که شاید اکثریت دارای شعور باشد؟ نه، چون اکثریت قوی‎تر است.
 
***
انسان فقط یک نی است، از ضعیف‎ترین‎ها در طبیعت، اما او یک نی متفکر است. کائنات برای له کردن او احتیاج به مسلح کردن خود ندارد؛ یک بخار، یک قطره آب کافی‎ست که او را بکشد. اما اگر کائنات او را خرد می‎کرد، بنابراین انسان فقط بسیار اصیل‎تر از کشنده خود می‎گشت، زیرا انسان به خوبی می‎داند که مردنی‎ست و کدام مزیت را در برابر کائنات داراست. کائنات اما از آن هیچ چیز نمی‎داند. بنابراین تمام عزت ما در فکر کردن است. ما باید با تکیه بر فکر و نه با کمک گرفتن از زمان و مکانی که نمی‎توانیم پرشان سازیم دوباره از جا برخیزیم. بنابراین برای خوب فکر کردن باید تلاش کنیم: این اساس اخلاق است.
 
***   
چرا دانش و بزرگی من محدوداند، و چرا زندگی‎ام فقط باید تا حدود صد سال و نه بیشتر تا هزار سال طول بکشد؟ طبیعت چه دلیلی داشته است که چنین زندگی‎ای به من بدهد؟
 
***
عاقبت انسان به چه تبدیل خواهد گشت؟ آیا شبیه به خدا و یا شبیه به حیوانات می‎گردد؟ چه تفاوت وحشتناکی! ما به چه تبدیل خواهیم گشت؟
 
***
چه خیال واهی‎ای‎ست انسان! چه رسوائی‎ای، چه هیولائی؛ چه هرج و مرجی، چه موجود متناقضی، چه معجزه‎ای!
 
***
تمام نیت‎های خیر مدت‎هاست که وجود دارند، ما فقط باید آنها را مورد استفاده قرار دهیم.
 
***
اگر می‎خواهی که مردم در باره‎ات خوب حرف بزنند، بنابراین خودت از آن چیزی نگو.
 
***
عیسی مسیح چیزهای بزرگ را خیلی ساده بیان کرده است و چنین به نظر می‎رسد که انگار او در باره‎شان فکر نکرده باشد، و با این وجود او آنها را چنان خوانا می‎گوید که آدم می‎بیند که او در باره‎شان اندیشیده. این شفافیت در رابطه با این سادگی قابل تحسین ا‎ست.
 
***
من بر روی خدا شرطبندی می‎کنم. اگر که او وجود نداشته باشد، من هم بعد از مرگ نمی‎توانم از آن مطلع گردم. اگر که وجود داشته باشد، بعد اما من بطور مطلوبی بخاطر بودنش در آنجا غافلگیر خواهم گشت.
 
***
آدم باید به هر حقیقتی این را اضافه کند که همینطور حقیقت مخالف را هم به یاد می‎آورد.
 
***
جهان دایره‎ای‎ست که مرکزش همه جا و محیطش هیچ جاست.
 
***
خیلی بهتر است که در باره همه چیز مقداری بدانیم، تا اینکه همه چیز در باره یک چیز بدانیم.
 
***
زمان حال هرگز هدف ما نبوده است؛ گذشته و زمان حال وسیله‎های ما هستند؛ آینده تنها هدف ما می‎باشد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 3:21  توسط سعید از برلین  |