قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

انسانها در هر دو سمت سر خود دارای گوش بودند. گوشهای مردان کلاه به سر خود را به طرز مضحکی نشان میدادند. در هر سمت سر یک گوش لخت سفید یا سرخرنگ روئیده بود. من باید اقرار کنم که دماغها هم هیولا مانند به نظرم می آمدند. دماغها بطور غیر منتظره ای از میان چشمها به جلو جهیده و فورمشان بطور طبیعی زشت بود. وانگهی انسانها دو پا و دو دست هم داشتند. آنها از پاهایشان بطور عادی استفاده میکردند، محتاط، اما آنچه مربوط به دستها و بازوان میشد چنین به نظر می آمد که با آن مشکل دارند. آنها نمیدانستند که با دستهایشان چه باید بکنند. حتی روشنفکران و فاضلین هم نمیدانستند، دستهای خود را در جیبهایشان دفن میکردند، آنها را صلیب وار قرار میدادند یا به پشت خود میبردند ... گاهی هم دستها را جسورانه به اطراف بلند میکردند، اما آن هم چندان معنائی نداشت. یکی از راههای نجات از این وضعیت پیچیده این بود که یک روزنامه، یک جفت دستکش یا یک عصا در دست نگاه دارند، یا بازو در بازوی یکدیگر قرار دهند. اما پس از مدت کوتاهی بیکار بودن دستها، مجدداً همان عصبانیت و قایم موشک بازی احمقانه از نو شروع میگردید. دستها از دو سمت بدن آویزان بودند و اغلب بدون هدف به اینسو و آنسو تکان میخوردند. مو، سرها را پوشانده بود. گاهی هم انسانهائی میدیدم که بالای لبهایشان، در زیر دماع، یک سیبیل حمل میکردند. تمام این چیزها داستان وحشتناکیست. من سعی میکنم این حالت "تیزبینی" را توصیف کنم، و در این حال برایم مشخص میشود که من همه چیز را در لفافه میپیچم. حتی در هنگام مردن هم انسان نمیتواند مهمترین چیزها را تعریف کند. آدم مانند لالها میمیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 16:43  توسط سعید از برلین  |