قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
من یکبار دیگر به لیست غذا نگاهی می اندازم.
"لطفاً یک پُرس غذای روز."
"قلوه گوساله یا کتلت؟"
"غذائی که ارزونتره و ۱۸ زوُتِه Zloty می ارزه."
"بسیار خوب."
گارسون از آنجا دور میشود.
در این بین زن سالادش را تمام کرده و میگوید: "خوب سیر شدم. آخ، چه گرسنگی وحشتناکی. غیر قابل تحمل بود. وقتی من گرسنه ام نمیدونم باید چه کار کنم. حالا اما سر حال آمده ام."
"خیلی خوبه."
"وقتی گرسنه نیستم خودمو خیلی سر حال احساس میکنم، این عادتمه."
"پس خیلی خوب شد که شما در یک واگن غذاخوری نشسته اید. چون بعضی وقتها چنین عاداتی باعث دردسر میشه، بویژه در مواقع گرسنگی."
"سالاد واقعاً عالی بود، حتی تازه هم بود. باید برای تهیه این سالاد به خودشون خیلی زحمت داده باشن."
"آها ..."
"مایلم بدونم که برای نهار چه پخته اند."
پس میخواد به خوردن ادامه بده.
زن گارسونی را که با عجله از کنار ما در حال رد شدن بود نگاه میدارد: "آقای گارسون، برای نهار چه غذاهائی وجود دارد؟"
"قلوه با سبزی و سیب زمینی، سوپ گیاه ترشک و کمپوت. یا شنیتسل ..."
قلوه ها چه مزه ای میدن؟"
"قلوه گوساله هستند، خانم محترم."
"من میخوام امتحانش کنم. و چه سبزی هائی همراهشه؟"
"لوبیا."
"و دیگه چی؟"
"فقط لوبیا."
"پس برام قلوه بیارید، میخوام امتحان کنم. اما لطفاً بدون سیب زمینی و اگر ممکنه با شلغم."
گارسون آنجا را ترک کرده بود، اما زن همچنان با او صحبت میکرد: "من باید سبزیجات بخورم، سیب زمینی نمیتونم بخورم."
"سیب زمینی براتون ضرر داره؟"
"ضرر که داره، اما من اصلاً سیب زمینی را با میل نمیخورم."
"حتماً به توانائیتون آسیب میرسونه."
"آره، آره."
دخترها دائم چهچهه میزدند. در آوایشان که بصورت ملایمی سمت من جاری میشد، نغمه پرندگان طنین انداز بود. کاملاً ناب و با یک شادی مملو ازهستی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:6  توسط سعید از برلین  |