"اما آنها در این میان چیزهائی درک کرده اند. سرشان به سنگ خورده و کمی ملایمتر و بهتر شده اند."
"از من بشنوید، اصلاً نمیشه احساس کرد که اینها تغییری کرده باشن. من فقط دعا میکنم که نظام ما تا حد امکان باقی بمونه. هنوز حکومت کمی جلوشونو میگیره و اینها از حکومت کمی میترسن. اما اگه اوضاع عوض بشه، دیگه نمیشه تحمل کرد. حالا هم خیلی ... همه چیز به خوبی سازماندهی شده. اینطور به نظر میرسه که کسی کسی رو نمیشناسه، اما اونها همه جا آدمای خودشونو دارن. همینطور تو قبرستون ها. به من اخطار کردن دنبال دعوا نباشم، وگرنه ... درست و حسابی تهدیدم کردن. من پیرم و بیماری قلبی دارم. و این امکان وجود داره که تو تاریکی سنگی به طرف سرم به پرواز بیاد. من خودم هم نمیدونم دیگه چه کارهای دیگه ای از دستشون بر میاد. من اصلاً چیزی نمیدونم. من بیشتر از زمان اشغال نظامی ترس دارم. در آن وقت میدونستم: گشتاپو دشمنه. ولی حالا چیزی نمیدونم و با این وجود میترسم. و حالا در سال ۱۹۵۸ وحشتناکترین فاجعه عمرم، این شکنجه رو تجربه کردم. شاید که کشیش روزی ازم معذرت بخواد، چونکه گاه گاهی چیزهائی ازش میبینم. اما من چه تحملی باید میکردم ... من بعد از این ماجرا سکته قلبی کردم و چندین هفته مثل مرده ها افتاده بودم. فکر میکنید یکی از اقوام به دیدنم اومد؟ بیگانه ها از من پرستاری کردن. و حالا دیگه نمیخوام ریخت هیچکدومشونو ببینم. یک فنیگ هم بهشون نمیدم ... از اونجائیکه میدونستم کلیسا همه جا آدمای خودشو داره، وکیلم رو همراه خودم به قبرستون بردم."
گارسون نزدیک میز ما میشود. "شما آقای محترم، چه چیزی ...؟"
"من غذای روز به قیمت هجده زوُتِه و یک قهوه داشتم."
"من هم غذای روز داشتم. همون قلوه های ریز. خوب بودن، اما من ازتون خواهش کردم برام سیب زمینی نیارید، اما با این وجود آوردید. بعد، دو تا سالاد داشتم و کوهی از نون، کره، کیک، قهوه و شیرینی خشک."
"ممنون." گارسون با کیف پولش به کنار میزهای دیگر میرود.
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:13 توسط سعید از برلین
|