پرفسور خود را به طرف من خم کرده و از قرار معلوم منتظر شنیدن نام جدیدی بود. متأسفانه من تقریباً تمام اسامی معروف فلسفه حتی شوپن هاوئر Schopenhauer بدبین را نامبرده بودم. از یک تیرگی بزرگ، از یک چاه عمیق، از تاریک روشن دوران کودکیم یک نام ظاهر میگردد، اما من آنرا به پروفسور نمی گویم. این نام طنین عجیبی داشت و از زمان پشت سر گذاردن کودکی، هرگز دیگر او را نخواندم: آن فیلسوف اسرارآمیز مولفورد Mulford نام داشت. من خودم مولفورد را نخوانده بودم، زیرا که در آنزمان هنوز مسلط بر حروف الفبا نبودم _ او را پیرمردی بر روی تختی از جنس بلوط میخواند، پیرمردیکه همسرش چشمانی سیاه و درخشان داشت. من متأسفانه در باره مولفورد خیلی کم میدانستم. من نمیتوانستم بگویم که آیا او در باره علم هیپنوتیزم یا بهداشت نوشته و یا احتمالاً عقیده خود را در باره اسب آبی یا در باره حشیش ابراز کرده بوده است. در هر حال او به احتمال خیلی زیاد یک انگلیسی بود.
این آخرین نامی بود که به آن فکر کردم. وانگهی من همیشه مولفورد را به اشتباه موفلون مینامیدم، اگرچه من هرگز مطلقاً مطمئن نبودم که واقعاً موفلون چه شکلی میتواند داشته باشد. در کجا این حیوان زندگی میکرده و غذایش چه بوده است؟ تا اندازه ای اما مطمئن بودم که شاخهای جنبان و پوستی از پشمهای دراز داشته و شاید شیر هم میداده است. اما تمام اینها حدس و گمان بودند. در باره مولفورد هیچ چیز نمیدانستم.
البته از کانت هم شنیده بودم، اما تنها در لطیفه ها. از قراری باید کانت گفته باشد: "آسمان با ستارگانش در بالای سرم، حق اخلاقی در درون من". من از او تقریباً فقط اینرا میدانستم. حالا من در انتظار بودم که پرفسور به من چه جوابی خواهد داد.
چشمان خاکستری پروفسور برای یک ثانیه شروع به درخشیدن میکنند و دوباره رو به خاموشی میگذارند. او خود را طوری که انگار حوصله اش را سر برده ام نشان میداد، اما احتمالاً در پنهان لذت برده؛ شاید هم فقط خسته و متعجب شده است.
"شماها با اسلحه در دست جنگیدید، ما از افکار انسانی نگهبانی کردیم. شماها در جنگل، ما همیشه هرجا که امکانش بود ... شما در سمینار آمادگی من پذیرفته شدید. ما آنجا هیوم Hume میخوانیم و در باره شعور انسان تحقیق میکنیم". و بعد دستش را به طرفم دراز میکند. من تعظیمی کرده و اطاق کار فیلسوف را ترک میکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ساعت 17:28 توسط سعید از برلین
|