قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
اگر من از این زن تقاضای چند هزار زوُتِه کنم، شاید در این حالت روانی آنرا به من بدهد. این همه کودک زاده میگردند. انسانها به یک خانه احتیاج دارند. و او یک خانه، پول و یک سنگ قبر دارد. او در انتظار مرگ است. در واقع او این حق را دارد که برای خود یک سنگ قبر بخرد. بعد از مرگش شاید کسی اینکار را برایش انجام نمیداد. من انسان شناس خوبی هستم. از هیکل قوی، صورت با طراوت، نوع غذا خوردن و از چشمانش چنین برداشت میکنم که او میتوانست یک تمساح یا یک ساس باشد. تو یک انسان شناسی. چقدر او بردباری کرده است! آری، گاهی چنین است. انسانها پی در پی تصادم میکنند، دشنام میدهند، هل میدهند، مانند سگ دو رگه ای بهم پارس میکنند. آدم فقط پوزه ها و آرنج دستها را میبیند. پوزه عنترهای پیر و مست. و در باطن چیزی از هاملت و آنتیگونه دارند. خوب، اغراق بس است. گاهی هم درون فقط یک توده مدفوع است. در وسط درون کاواک مدفوع خشک قرار دارد. همینطور رنج و عذابها نیز متفاوتند ...
"میبخشید که من تمام این چیزها را براتون تعریف میکنم. اما شاید هم باعث درد گرفتن سرتون نشه."
"راحت باشید و به تعریف کردن ادامه بدید، بالاخره یک انسان میتواند با دیگران صحبت کند."
قطار کلبه چوبی ایستگاه راه آهن را پشت سر میگذارد و دوباره از میان مزارع و جنگلهائی که هنوز در خوابند میراند. دو دختر میز کناری خیلی چیزها برای گفتن داشتند. به جلو خم شده بودند، طوریکه تقریباً نوکهای کوچکشان بهم برخورد میکرد. زن مشغول خوردن کیک میشود. چند لحظه کوتاهی صامت میماند. بعد دهانش را با دستمال پاک کرده و میپرسد: "شما منو آدم معمولی ای به حساب نمیارید، اینطوره؟"
"برعکس."
"اگر هم براتون تعریف میکردم که ..." زن خود را به سمت من خم کرده و نیمه آهسته میگوید: "من دو هفته پیش مادرم رو به خاک سپردم."
من در چشمان کوچک و بی فروغش نگاه میکنم. یک گل فراموشم نکن مصنوعی.
یکی از دخترها پیاده میشود. چه بدن قابل انعطافی دارد. چه جهشی. درست شبیه یک بالرین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:7  توسط سعید از برلین  |