قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
او مدام از یک چیز صحبت میکرد، این را او یکبار دیگر هم تعریف کرده بود. من حدس میزدم که او مست شده است و به این جهت لجوجانه مدام از یک داستان خیالی صحبت میکند. هنریک به خود ناگهان حرکتی میدهد.
"فقط یک لحظه طول کشید. جمعیت در کنار در خروجی موج میزد. من صورت زن رو دو بار دیدم، چون من در این لحظه در گوشه ای که نشسته و مشغول آبجو خوردن بودم به طرف جلو تکیه داده بودم. او صورت و چشمهای یک کودک ترسیده رو داشت که برایم کاملاً غریبه بودند. مرد کله طاسی با مشت میکوبد وسط دو چشمش، شاید اتفاقی، چون که او به همه مشت و لگد میزد. من خودمو در گوشه ای که نشسته بودم پنهان کردم، آره دوست عزیز، من خودمو در گوشه ای که نشسته بودم به عقب کشیدم و به آبجو خوردن ادامه دادم. تو باید بدونی که من در آن زمان به ایستگاه راه آهن برای آوردن مادرم رفته بودم. مادرم از روستا آرد، نان، چربی و شیر با خود آورده بود. من بیکار بودم، ما دوران سختی داشتیم. مادرم بیماری قلبی دارد و او پاکتهائی که حمل میکرد بزرگ و سنگین بودند. به این دلیل من آنجا رفته بودم تا او را به خانه ببرم، تا به او کمک کنم، بالاخره این کار رو برای خاطر خودم هم میکردم، من هم غذاها رو میخوردم ... من در حال خوردن جرعه جرعه از آبجویم فکر میکردم که باید منتظر فرصتی باشم تا از این درهم برهمی سالن انتظار ناپدید بشم. من میدونستم در لحظه ای که من به جلو تکیه داده بودم مرد کله طاس به پیشانی مادرم ضربه زد، به مادر من، نه به یک زن ناشناس. و من آنجا نشسته بودم! اگر آنها به زدن او ادامه میدادند، من اینجا در کنار میز همچنان میشستم و تکون نمیخوردم ... میخوای برات تعریف کنم تو اون لحظه چه فکری میکردم؟"
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:51  توسط سعید از برلین  |