قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
رفتار عروسم نسبت به من در دو ماه اول تقریباً بهتر بود و گاهی حتی شیرینی به من تعارف میکرد. رفتار پسرم بخاطر او عوض شده و اغلب نفرینم میکند، به من میگوید سالخوردها آدم نیستند ... و چون هر گوشتی ماهی نیست، پس آدم پیر هم آدم نیست. بعد من به او میگویم: «مواظب باش که تو پیر نشی! اگه خودتو دار بزنی پیر نمیشی!»، وقتی که زیر ماشین رفته بود برایم تلگراف فرستادند، که من باید برگردم. نوه هایم را من براشون بزرگ کردم. همیشه برای رفتن به مدرسه آماده شون میکردم. کوچکتره قلب بهتری دارد، بعضی وقتها چیزی برایم میاورد. وقتی من مریض بودم، همیشه برایم آب برای نوشیدن می آورد. و بعد من روی تخت دراز افتاده و در انتظار بودم. کاملاً تنها». زن آستین ژاکت خود را بالا میکشد و بازوی خود را که از لکه های ریز سفید پوشیده شده بود به من نشان میدهد. «ببینید، جای زخمها هنوز بر بدنم است، علتش این است که وقتی نوه بزرگم از شیر گرفته شد دیگر نمیخواست بخوابد و مدام گریه میکرد و با ناخن انگشتهایش چنان در پوست فرو میکرد که مادرش او را میزد و دختر فریاد میکشید. در این مواقع دلم برایش میسوخت و او را پیش خودم میخواباندم. او هم قبل از به خواب رفتن با ناخنهایش آنقدر محکم مرا نیشگون میگرفت که از جایشان خون می آمد و حالا میشود جای زخمها را دید. آن سگ به درد هیچ کاری نمیخورد، او برای محافظت کردن از گله کمک نمیکند، چون کسی به او از کودکی این کار را یاد نداده است. اگر با او صحبت کنی اصلاً چیزی نمیفهمد. بعضی وقتها شروع به دویدن میکند، اما گوش نمیدهد. ایزابل، ایزابل، ای گستاخ، کجا میخوای بری؟ من باید بشینم، خیلی خسته شدم. بله، میدونید من فقط به این فکر میکنم که اگر مریض شوم خدا نکند مجبور شوم مدت درازی روی تخت بیفتم. یکبار پسرم چون کاری را که میخواست انجام ندادم از خانه بیرونم کرد. او آنزمان مست به خانه آمد و گفت که باید من به اسب کاه بدهم. اما من تمام روز روی پا ایستاده و کار کرده بودم، دیگر قدرت نداشتم و گفتم: «من خیلی خسته ام، دخترت میتونه بره.»، اما او فریاد کشید: «سر جات بشین، مادر بزرگ میره!» من هم گفتم: «من نمیرم، چونکه دیگر نیروئی ندارم، من تمام روز را سرپا بودم.» و به این ترتیب یکی او گفت و یکی من تا اینکه او یقه ام را چسبید، گردنم را فشرد و مرا تکان تکان داد، اما من عصا در دست داشتم و گفتم: «ولم کن، وگرنه با عصا میزنمت!» و یکی به پایش زدم، او هم عصبانی شد، عصایم را شکاند و فریاد زد: «بیرون، زن گستاخ!» و از خانه بیرونم کرد. من هم رفتم. اما لااقل هنوز میدانستم به کجا میتوانم بروم. آن تصادف دیرتر برایش اتفاق افتاد، بعد از من خواهش کردند. من هم دوباره برگشتم. بله، میدونید ... و شما اینجا میشینید و درس میخوانید؟"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:13  توسط سعید از برلین  |