گارسون از میان ابری از دود و بخار به سوی ما می آید و دو لیوان، یک چتور از ارزانترین ودکاها و دو ساندویچ له شده که دو برگ نازک تره مانند سیبیل از دو سر نان بیرون زده بود جلوی ما قرار میدهد. در حالیکه هنریک نگاهش را لجبازانه به مرد شکم گنده که خدا میداند چندمین آبجوی خود را حریصانه در حلق میریخت دوخته بود به صحبت ادامه میدهد.
"او اینجا میشیند و غذا میبلعد. آیا فکر میکنی که در سر او فقط یک فکر ناراحت کننده، یک تردید میجنبد؟ آیا فقط یکبار به فکرش خطور کرده شاید درست نباشد که او اینجا نشسته و مردم در اطرافش میرقصند. میدونی، من کاملاً مطمئنم که در بعضی از داد و ستد های کثیف خودشو قاطی کرده. قیافه شو نگاه کن ... آدم میتونه فوری ببینه که این خوک قادر به تمام رذالتهاست."
من به هنریک نگاه میکنم، او خیلی به هیجان آمده بود، تقریباً بلند و با ادا و اطوار صحبت میکرد؛ من روده درازی او را که مدام خشن تر میشد گوش میکردم و این احساس را داشتم که چیز دیگری در پشت این لفاظی خوابیده است.
"چیه، چی میخوای؟" من شانه هایم را به سرعت عقب میکشم. "چرا عصبانی میشی! او هم یک مشتری مثل بقیه مشتریهاست، داره آبجوشو میخوره، کجای این کار ایراد داره؟"
با فریاد میگوید "او یک مشتری مانند بقیه مشتریهاست" و خودش را به من نزدیک میکند. "تو حق داری، او یک مشتری مثل همه مشتریهاست و آبجوی خود را میخورد." او لبخند شکنجه شده ای میزند. "درست به همین دلیل، میفهمی؟ او قبل از جنگ اینجا میشست، در میان آلمانیها در اینجا غذا میخورد، حالا باز هم اینجا نشسته، در کنار همون میز و آبجوشو میخوره."
غرو لند کنان میگویم: "مگه چی میشه؟ مگه تو کار بهتری انجام میدی؟"
"من ..." او لبخندی میزند. " چطوری باید اینو بهت توضیح بدم که من ..." هنریک خود را به من نزدیکتر میسازد. "من میتونم یک چنین خوکی رو بدون اینکه خم به ابرو بیارم بکشم، کسی مثل اونو، میفهمی؟"
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:32 توسط سعید از برلین
|