قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
لباس، کتابها و کاغذها را _ همه چیز را رها کن. نام را، آشنایان را. تنها حال وجود دارد و یک آینده، آینده ایکه ثانیه به ثانیه متولد میگردد و من آنرا نمیشناسم. من باید آینده ام را خودم شخصاً تجربه کنم، زنجیرها را پاره کرده و بگریزم. من مایل نیستم فردا به دانشگاه بروم. نه دانشگاهی وجود دارد و نه هیچ معماری عهد رنسانس در ایتالیا و نه شهری به نام پاریس. زمانیکه من هنوز زنده بودم، میخواستم شهر پاریس را ببینم. شهری در آن دوردستها. من آشنایانی را که در این شهر زندگی میکردند مانند انسانهائی که از یک سیاره دیگر هستند تجسم میکردم. من از آنها خواهش میکردم در نامه هایشان هوا و چهارراهها، گلها و زباله، عکسها و کلاهها را برایم توصیف کنند. اما حالا دیگر اینها برایم مهم نیستند. حقیقت ندارد که تو از پاریس می آئی. خواهش میکنم برایم از این شهر تعریف نکن. من بهتر میدانم: یک چنین شهری اصلاً وجود ندارد. این آدمها همه توطئه کرده اند و حالا از تآترها، نمایشگاههای نقاشی، رود سن و شراب سرخ سخن میگویند. اما من میدانم که این شهر وجود ندارد. اگر شهری به نام پاریس وجود میداشت، خیابانم اینطور خاکستری نمیبود و من مسرورتر بودم. نه پدر و نه پدربزرگم این شهر را دیده اند. اینجا در داخل حیاط دیواری از آجرهای قرمز رنگ وجود دارد. آجرها چنان بی درز روی هم نشانده شده اند که نمیشود از میانشان چیزی را دید. من همیشه رو به این دیوار می ایستادم.
همخانه ای دیگرم از صبح زود با صورتی لرزان و رنگپریده، صورتی که خود را به پوزه سگی تغییر داده بود اینور و آنور میدود. عصبانی با یک قوطی کهنه لیموناد در راهرو به این سو و آنسو میدود و در مستراح ادرار میکند. دوباره لوله های فاضلاب خراب شده اند و اهالی این خانه بزرگ به جای اینکه بتوانند با لبخند به همدیگر صبح بخیر بگویند، بوهای نامبطبوع را بیش از حد معمول همیشگی حس میکنند. دختر سینه صاف و غمگین همسایه با یک روپوش سیاه براق، پشت در مستراح مواظب است تا کسی بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک نکند. به این خاطر گاهی ماجرا به مشاجره خشمناکی ختم میشود. کتابهای بسیار زیبائی از بنگاه انتشاراتی جزیره در قفسه کتابهای این آقا قرار دارند. در تمام مدتِ کم خون زندگیش او خود را از شهد شعر و غزل کلودل Claudel، مالارم Mallerme، نرفال Nerval سیراب ساخته، و حالا او میدود، کف بر لب مانند سگ بد اصل و هار دهکده ای در راهرو میدود و دندان نشان میدهد. دلش میخواهد پای همه را گاز بگیرد. من روی تختخوابم دراز کشیده ام و وراجی خانواده با فرهنگ را میشنوم. الساعه پیرزن در مستراح بود و بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک کرد. اگرچه او بزودی خواهد مرد، اما بر روی تخت از ترس میلرزد.
عاقبت آقای احساساتی فریاد میزند: "خوکهای کثیف، خوکهای کثیف!" من میدانم که منظورش تمام انسانهاست و نه فقط من و بقیه همسایه ها. همدردانه و کمی عصبانی فکر میکنم چه مرد بیچاره ای، او بهترین سالهای عمرش را با یاوه گوئی های روشنفکرانه از دست داده و حالا میخواهد که دیگر خسارت نبیند. فقط جای تأسف است که او دیگر دندان ندارد، وگرنه میتوانست حداقل دستگیره های در یا دیوار را گاز بگیرد.
سکوت در راهرو. سکوت در تمام ساختمان. باران از بارش ایستاده است و جلوی آسمان کثیفی که خود را آسمانی نقره ای رنگ مینامد سپیدارهای تاریک نمایان میگردند.
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 15:11  توسط سعید از برلین  |