قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
آدم پنجاه سال وراجی میکند، و عاقبت تمام کلمات از ابتدا تا انتها به لکنتی وحشتناک تبدیل میگردند. امروزه همه انسانها فوری صحبت میکنند. ما همه منتظر موقعیتی هستیم تا اظهار نظر کنیم. من از کنار انسانها طوریکه انگار آنها یک کیوسک بسته روزنامه فروشی اند رد میشدم. از آنجائیکه آشنایانم دائماً بلیتهای ورودی به فیل هارمونیک به من هدیه میکردند، بنابراین گاهی به کنسرت میرفتم. اگر درست به خاطر آورم، شبی برای شنیدن سمفونی شماره نه بتهوون به فیل هارمونیک رفتم. من نوازندگان را با کت و شلوارهای سیاهشان بر روی سکوی رهبری ارکستر میدیدم، آنها پشت سه پایه های مخصوص نوت نشسته بودند و آلات موزیک خود را در دست داشتند. بعد شروع به نواختن کردند. من آنجا نشسته بودم و دسته کر را نگاه میکردم. بیچاره فرشته پیر در بلوز سفید ... دسته کر ترانه شورانگیزی خواند که افسون میکرد، انگار هنرمندان کم مزد میخواستند همگی به سوی آسمان صعود کنند. در آخرین ردیف ارکستر مردی با موهای مرتب شانه شده و سیبیل سیاه کوچکی نشسته بود و با وقار تزلزل ناپذیری بر طبل می کوبید. او شباهت زیادی به هیتلر داشت. من حوصله ام سر رفته و کمی عذاب میکشیدم. سنفونی به نظرم طولانی می آمد. در ضمن هوای سالن خیلی گرم بود و دستگاه تهویه ای هم وجود نداشت. من احساس میکردم که این یک موزیک خارق العاده است، یک موزیک شکوهمند، اما برای من بی معنا و مفهوم بود. در هر صورت ما حتی با تلاشهای فوق العاده شهیدان راه هنر هم به سوی آسمان صعود نکردیم. کاری که این موزیک انجام میداد مانند کاریست که کلیسای جامع انجام میدهد، کلیسائی که بر روی یک تپه ایستاده و تا اندازه ای بر شهر تسلط دارد، اما از کشتارگاههای شهری، از استادیوم ورزشی، از سینما آپولو یا از دستگاه تصفیه آب خیلی کمتر اهمیت دارد. در ضمن برایم روشن است که مقایسه میان کلیسای جامع و کشتارگاه عوامفریبانه و کاملاً احمقانه است.
با وجودیکه تازه بیست و پنج سال از عمرم میگذشت، اما میخواستم تجربه و درک کنم که به چه منظور من زندگی میکنم. با لجبازی کودکانه ای انتظار یک وحی را میکشیدم. در گذشته از دیگران در این باره سؤال میکردم، اما اینکار مسخره و بیمعنی بود. بنابراین دیگر اینکار را انجام ندادم.
دوره هائی در زندگیم وجود داشتند که کاملاً دلمرده بودم. اما بعد شدیداً به جنبش افتادم. من میخواستم بودن خود را احساس کنم. در آنزمان سعی کردم آشنایان تازه ای بدست آورم، در قطار، در خیابان. حتی روی پله ها هم انتظار آدمها را میکشیدم تا با آنها صحبت کنم. من فکر میکردم که باید نطقی بکنم یا در بحث ها شریک گشته و یا دستم را روی زانوی یک آشنا قرار دهم. من چمدانم را میبستم و به سوی ایستگاه راه آهن براه می افتادم، در سالنهای انتظار پرسه میزدم و خسته به خانه بازمیگشتم.
من حتی به مستراح های عمومی مردانه هم میرفتم تا در کنار شر و شر دائمی، صدای زندگی را بشنوم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:56  توسط سعید از برلین  |