سه _
ما مانند مرده زندگی میکنیم. مانند مرده ای ناقلا، شرور، حقه باز و متعفن. ما همه همدیگر را خوب میشناسیم و اسرار همدیگر را میدانیم. از قرار معلوم در اواخر قرن نوزدهم شاعران و هنرمندان شورشی به سمت آفریقا فرار کردند ... و ما، آیا میتوانیم ما مطابق میلمان شورش کنیم؟ آیا آنجا آن انسانهای ساکت با آن حالت چهره احمقانه شان را میبینی؟ آنها نیز شورشیان بزرگی هستند، اما هیچکس آنرا نمیداند. آنها اکنون ساکت و رام شده اند و در خیابان منتظر اشاره پلیس راهنمائی و سبز شدن چراغند. تنها مستها گاهی استفراغ میکنند و تهدیدهائی را بر علیه دشمنانشان، بر علیه هنر و خدا فریاد میکشند. غالباً در این مواقع تنها یک همسر یا یک زن دیگر ضروریست تا چنین عصیانگرانی را به واقعیت بازخوانند. آنها به آفریقا فرار کردند، به جزیره ای در اقیانوس آرام. و ما به کجا فرار خواهیم کرد؟ شاید به خط استوا؟ نه، ما به مستراح فرار میکنیم. هرچند مشخص شده است که مستراح هم دیگر مانند گذشته محل امن و راحتی نیست. همه همدیگر را با سوءظن مینگرند. چه کسی آیا مخارج تعمیر را تقبل خواهد کرد؟ همه شریرانه به هم مینگرند. آدم نمیداند چه کسی مدفوعش را در مستراح باقی گذاشته است. شاید آدم به سوی نفس خویش فرار میکند؟ با این وجود چمباته زدن در سالن انتظار درجه سه ایستگاه قطار گورژکوویسه بهتر از چمبانه زدن در نفس خویش میباشد. ما درون خود را میشناسیم، درون انسان مدرن را. چه کسی میتواند تمام شب را مردانه و بدون خوابیدن فقط با نفس خویش به سر برد؟ زندگی من فدای مفهوم زندگی او. من در لحظه ی آزمایش با اسلحه ای در دست جنگیدم و خون خود را ریختم. من بدون اشتباه در برابر خود، در برابر انسانها و در برابر وطن ایستاده ام. اما من مفهوم زندگیم را نتوانستم همراه خود به آن سمت نجات دهم.
همه چیز یکبار برای همیشه تمام شده است. من مرده ام و مهم نیست بعدها چه انجام بدهم. چه کسی آنجا دوباره از شعر و شاعری و موزیک صحبت میکند؟ چه کسی آنجا در باره انسانها چرند میگوید؟ چه کسی گستاخانه در باره انسانها صحبت میکند؟ چه تجاوزی، چه نمایش خنده داری! ای مرده ها، من به شماها تعلق دارم. چه خوب!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:27 توسط سعید از برلین
|