قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
دو _
 
همخانه ای من بزودی خواهد مرد. اما با این حال بقدر کافی توان آنرا دارد که دراز کشیده بر روی تخت به مردم فحش بدهد. حتی مرا هم یک گاو مینامد. او آنجا پشت در اطاقش با اوقات تلخی میگوید: آدم باید گاو بزرگی باشد ..." و منظورش از گاو من هستم، من اینرا دقیقاً میدانم، اما من به او کینه نمی ورزم، بلکه وقتی از میان راهروی تاریک میگذرم و پچ پچ صدایش را از پشت در میشنوم با مهربانی لبخند میزنم. من سعی میکنم تا آنجائیکه برایم مقدور است آهسته و نوک پا راه بروم، درها را با احتیاط میبندم، رادیو ندارم، با خود دختر به خانه نمی آورم، مست نمیکنم. من میدانم که او بخاطر عصبانیت از دست جهان زیر لب غر میزند: "تو یک گاوی، یک گاو ..." حالا زندگیش نزدیک به پایان رسیدن است. او رنج میکشد. بدیهیست که دیگر سخن مطلوب و جالبی برای گفتن به انسانها ندارد. مرحبا، پیرزن! تو رک و صادقی. در بستر مرگ انسان دروغ نمیگوید. آدم باید رابطه اش با بشریت را مختصر و مفید فرمولبندی کند، با بشریتی که اینکار باعث رنجش اش نمیگردد.
انسانها خوبند، حتی بیشتر از آن، انسانها بیتفاوتند. "گاو" زنده است و بقدری مشغول و گرفتار که حتی به بدترین فحشهایت هم توجه نمیکند. صورتحساب پرداخت شده است. بمیر! کمبود انسان نخواهیم آورد.
همه شما این اصطلاح عامیانه را میشناسید: "آخ، اگر میتوانستم یکبار دیگر به دنیا بیایم، کل زندگیم را طور دیگر تنظیم میکردم." این یکی از احمقانه ترین حرفهای مفتیست که وجود دارد. من انسان بدی نیستم. میدانم که این بی اهمیت است، با این حال آنرا تکرار میکنم: من انسان بدی نیستم، اما آیا بهتر نیست بجای فکر کردن به اینکه باید خودم را غرق کنم و یا به دار آویزم یا احتمالاً سقط جنین کنم با ایمان به آینده درخشان بشریت زندگی و کار کنم؟
شب مدام تاریکتر میگردد. در آسمان ابرها و سیاهی و سپیدارهای رو به آسمان رشد کرده دیده میشوند. آسمان غرش میکند. پنجره ها تاریک میگردند، انسانها برای خوابیدن به رختخواب میروند. من نمیخواهم بخوابم، من از خوابیدن میترسم. انسان باید حالا بیوقفه زندگی کند، با چشمانی باز آنجا بنشیند و فکر کند. آدم تا کی میتواند تحمل کند که بدون هیچ امیدی بخواب رود و باز از خواب برخیزد؟ من زنده ام و تصمیم دارم هنوز مدتی زندگی کنم، اما من دیگر آنجا نیستم. یک حس وحشتناک. من در چنین لحظه ای ترجیح میدادم که کسی به رویم تف بیندازد، که کسانی مرا زیر لگد بگیرند و مرا با فحشهای متداول بمباران کنند _ زیرا بعد احساس میکردم که زنده ام. بودن من را دیگران باید تأیید کنند.
آن پائین کنار بوفه سکوت حکمفرماست. چراغ خاموش گردیده و دخترها برای خوابیدن رفته اند. باران میبارد و صدای برخورد سخت قطرات باران بر روی کف بتونی حیاط به گوش می آید.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:9  توسط سعید از برلین  |