قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(3)
 
   او بی‎مقصد در هوای اوایل فصل بهار آهسته قدم می‎زد، در باغچه‎های کوچک و غمگین جلوی خانه‎های اجاره‎ای بوته‎های خم گشته از فشار برف را ‎دید، هوای ولرم و نمناک ماه مارس را که وسوسه پیچیدن و داخل شدن به پارکی را به سرش انداخت تنفس کرد. آنجا در زیر آفتاب میان درختان لخت بر روی نیمکتی نشست، چشمانش را بست و خود را در این ساعات آفتابی زودرس بهاری به دست بازی احساس‎هایش سپرد: هوا چه نرم خود را بر روی گونه‎هایش می‎نشاند، چه کامل خورشید مانند اشتیاقی مخفی می‎پخت، چه بوی جدی و دلواپسی از زمین پخش می‎شد، چه بازی‎گوشانه گاهی کفش‎های کوچک کودکان بر روی سنگ‎ریزه‎های جاده‎ها تلق تلق می‎کردند، چه دوست داشتنی و بیش از حد شیرین در جائی از بیشه‎ی لخت توکائی آواز می‎خواند. آری، اینها همه زیبا بودند، و از آنجائیکه بهار، خورشید، کودکان و توکا چیزهای خیلی قدیمی‎ای بودند که بیش از هزاران هزار سال پیش هم انسان در کنار آنها احساس شادی می‎کرده است، به این ترتیب در حقیقت قابل درک نبود که چرا کسی نباید بتواند امروزه هم مانند پنجاه یا صد سال پیش به همان خوبی یک شعر بهاری زیبا بسراید. و در عین حال آن هیچ چیز نبود. کمرنگ‎ترین خاطره از ترانه بهاری اولند Uhland (البته با موسیقی شوبرت Schubert که پیش‎درآمدش طعم افسانه‎‎ای و مهیج اوایل فصل بهار را می‎دهد) کافی بود تا به یک شاعر امروزی قویاً نشان دهد که آن چیزهای لذت‎بخش برای لحظه‎ای تا به آخر سروده گشته‎اند و اینکه تقلید کردن از آن آفرینش‎ها که چنین پایان‎ناپذیر و مبارک نفس می‎کشند بی‎معناست.
   در این لحظه درست هنگامی که افکار شاعر در حال تدارک پیچیدن دوباره به سمت آن مسیرهای نابارور قدیمی بود چشمانش را تنگ می‎کند و از پشت پلک بسته و از درز شکاف باریک بین آنها نه تنها با چشمانش حرکت و درخشش نوری را می‎بیند بلکه آن را حس هم می‎کند، جزایری از تابش آفتاب، انعکاس‎های نور، حفره‎های سایه، سفیدی‎ای داخل گشته در رنگ آبی آسمان، یک رقص دایره‎وار از نورهای متحرکی که همه هنگام نگاه کردن به خورشید آن‎ را می‎بیند، فقط اما به گونه‎ای متغیر، به نوعی ارزشمند و منحصر به فرد که توسط محتوائی سرّی از ادراک محض به تجربه مبدل شده است. شاید چیزی که آنجا درخشید، موج زد، تیره و تار گشت و بال‎هایش را به حرکت انداخت فقط طوفان نوری از خارج نبود، و صحنه نمایش تنها چشم‎هایش نبودند. شاید آن چیز همزمان زندگی و غریزه‎ی به جوش آمده درونی‎اش و صحنه نمایش‎ نیز روح و سرنوشت خود او باشد. شاعران و «غیب‎گویان» به این ترتیب مشاهده می‎کنند، این‏گونه‎ دل‎ربا و هیجان‎آور کسانی که توسط تیر اروس Eros عاشق شده‎اند می‎بینند. فکر شوبرت و اولند و ترانه‎های بهاری محو شده بود، دیگر نه اولندی وجود داشت، نه شعر و نه گذشته‎ای. همه چیز یک لحظه‎ی جاودانه بود، تجربه بود و درونی‎ترین واقعیت.
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی ۱۳۹۰ساعت 20:30  توسط سعید از برلین  |