قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(6)
 
   دست کم مقدار کمی از تصاویر نجات یافته بودند. نویسنده فوراً تصمیم می‎گیرد به جستجوی آنچه در خواب دیده بود و می‎توانست هنوز در ذهنش باقی مانده باشد بپردازد و تا جائی که ممکن است آنها را وفادارانه و دقیق یادداشت کند. بلافاصله یک دفتر یادداشت از جیب خارج می‎سازد و اولین طرح را فهرست‎وار می‎نویسد تا در صورت امکان چارچوب و ساختمانِ کامل رویا و خطوط اصلی را دوباره پیدا کند. اما مؤفق به انجام این کار هم نمی‎شود. دیگر نه ابتدای رویا و نه انتهای آن برایش قابل شناسائی بود، و نمی‎دانست که کدام یک از قطعات حاضر به کدام قسمت از رویایش تعلق دارد. نه، او باید طور دیگری شروع کند. او باید قبل از هر چیز آنچه را که هنوز قابل دسترس بود نجات دهد، باید چند تصویری را که هنوز محو نگشته‎‎اند محکم نگهدارد، مخصوصاً این کفش کودکانه، این پرنده جادوئی و خجالتی را.
   نویسنده ما سعی می‎کند با قرار دادن قطعات تصاویر در کنار هم رویایش را بخواند، مانند باستان‎شناسی که سنگ نبشته‎ای قدیمی می‎یابد و با استفاده از حروف و نمادهای اندکی که هنوز قابل تشخیص‎اند شروع بخواندن آن می‎کند.
   او در خواب با یک دختر به کاری مشغول بود، با یک دختر عجیب، با دختری که شاید واقعاً زیبا نبود اما به یک نحوی شگفت‎انگیز بود، دختری که شاید سیزده یا چهارده سال ولی اندامی کوچک‎تر از این سن داشت. چهره‎اش برنزه بود. چشم‎هایش؟ نه، او چشم‎هایش را ندیده بود. نامش؟ ناآشنا. رابطه‎ دختر با او، با خیال‎باف؟ ایست، کفش قهوه‎ای رنگ آنجا بود! او این کفش را در حال حرکت می‎دید، آن را در حال رقصیدن و انجام حرکات رقص می‎دید، حرکت‎های یک والس خیلی آرام. آه بله، حالا او دوباره بسیاری از چیزها را می‎دانست. او ‎باید از نو شروع کند.
   بنابراین: او در خواب با یک دختر شگفت‎انگیز، کوچک و غریب که چهره‎ای برنزه و کفش قهوه‎ای رنگی به پا داشت رقصیده بود _ آیا همه چیز دختر قهوه‎ای رنگ نبود؟ حتی موهایش؟ رنگ چشم‎هایش؟ همینطور رنگ لباسش؟ نه، او از آنها دیگر بی اطلاع بود _ می‎شد آنها را اینچنین حدس زد و به نظر هم امکان‎پذیر می‎آمد، اما چیزی مسلم نبود. او باید مطمئن می‎گشت، اطمینانی که بتواند ذهنش واقعاً به آن متکی گردد، وگرنه به دریائی بی ساحل می‎رسید. حالا او شروع می‎کند به گمانه‎زنی که نکند این جستجوی رویا او را به راهی دور بکشاند و او یک مسیر دراز و بی پایان را آغاز کرده باشد. و درست در این لحظه دوباره یک قطعه عکس دیگر می‎یابد.
   آری، او با دختر کوچک رقصیده بود، یا قصد رقصیدن با او را داشته، یا اینکه مجبور به رقصیدن بوده، و دختر به تنهائی برای خود یک ردیف از حرکات تازه، قابل انعطاف و دل‎ربای رقص را انجام می‎‎داد. یا اینکه او هم با دختر رقصیده بود، آیا دختر تنها نبود؟ نه. نه، او نرقصیده بود، او فقط قصد رقصیدن داشته است، بین او و یک نفر دیگر چنین قرار گذاشته شده بود که او باید با این دختر کوچک برنزه برقصد. بعد دختر اما به تنهائی شروع به رقصیدن کرده بود، بدون او، و او قبل از رقصیدن کمی ترسیده یا خجالت کشیده بود. نوع رقص، والس خیلی آرامی بود که او نمی‎توانست آن را خوب برقصد. دختر اما شروع به رقصیدن کرده بود، تنها، بازی‎گوشانه، و با ریتمی فوق‎العاده عالی و با کفش‎های کوچک قهوه‎ای رنگش با دقت شکل‎های گام برداشتن رقص را بر روی فرش می‎نوشت. اما چرا خود او نرقصیده است؟ یا چرا او اصلاً قصد رقصیدن داشته؟
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت 23:45  توسط سعید از برلین  |