قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.
روزگاری مردی وجود داشت که شغل کم اعتبار نوشتن مطالب سرگرم کننده را انجام می‎داد، اما با این وجود به آن تعداد کوچک‎تر اهل قلم تعلق داشت که شغل‎شان را تا حد امکان جدی تلقی می‎کنند و مشتاقانی برایشان احترام مشابهی قائلند، درست مانند زمان قدیم وقتی که هنوز شعر و شاعری وجود داشت و برای شاعران واقعی احترام قائل می‎گشتند. این اهل قلم چیزهای مختلف زیبائی می‎نوشت، او رمان، داستان و شعر می‎نوشت و در این راه زحمات غیر قابل تصوری به خود می‎داد تا کارش را خوب انجام دهد. اما به ندرت مؤفق می‎گردید بلندپروازیش را ارضاء کند، زیرا با وجود آنکه او خود را فروتن به حساب می‎آورد اما این اشتباه را می‎کرد که به جای مقایسه و سنجش خویش با همکاران و معاصران و دیگر نویسندگان مطالب سرگرم کننده، خود را با شاعران دوران گذشته _ آری با کسانی که بعد از گذشت چند نسل هنوز فراموش نگشته‎اند مقایسه کند، و می‎بایست بارها با درد و رنج متوجه شود که حتی بهترین و مؤفق‎ترین صفحه‎ای که او در عمرش نوشته است هنوز هم در پشت جمله یا بیت ناشکل آن شاعر با فاصله زیادی قرار داشته است. به این ترتیب او مدام ناخشنودتر می‎گردید و تمام شادی بخاطر کارش را از دست داد، و اگر هم هر از گاهی چیز مختصری می‎نوشت، فقط به این خاطر بود تا با آن در فرم انتقادهای تلخ از خود و زمانه‎ی خویش به این ناخشنودی و بی‎حاصلی درونی یک سوپاپ و محتوی بدهد، و البته از این طریق چیزی نزد او بهتر نشد. گاهی هم کوشش می‎کرد تا باغ سحرآمیز شاعریِ ناب را از نو بیابد و با دقت یک مجسمه‎ساز و با زبانی شیوا که در آن طبیعت، زنان و دوستی را ستایش می‎کرد به زیبائی جان می‎داد، و این اشعار به راستی موزیک مخصوصی در خود داشتند و شبیه شعرهای شاعران واقعی بودند که گه‎گاه می‎توانند مانند هیجان یا شفیتگی‎ای فرار یک تاجر یا انسانی زمینی را یادآور روح گمشده‎اش سازند.
   یک روز در فاصله زمستان و فصل بهار این نویسنده که خیلی مایل بود شاعر باشد و حتی از جانب کسانی به عنوان شاعر هم شناخته می‎شد دوباره کنار میز تحریرش نشسته بود. او طبق معمول تا نیمه‎شب کتاب خوانده و دیر و نزدیک ظهر از خواب برخاسته بود. و حالا به آن قسمت از کاغذ که دیروز دست از نوشتن کشیده بود خیره نگاه می‎کرد. بر روی این ورق کاغذ چیزهائی هوشمندانه‎ با زبانی‎ صیقل خورده و ادیبانه نوشته شده بود، افکاری ناب و توصیف‎هائی استادانه. گلوله منور و موشک‎های زیبائی از این سطور و صفحه برمی‎خواست و احساس لطیفی به صدا می‎آمد _ با این حال اما نویسنده از آنچه از روی کاغذش می‎خواند مأیوس بود و سرخورده در جلوی نوشته شب قبل که با خرسندی و شوق مخصوصی آن را نوشت نشسته بود، نوشته‎ای که دیروز به مدت یکساعت از شب مانند شعر به نظر می‎آمد و حالا فقط با گذشت چند ساعت دوباره خود را بر روی ورق کاغذ معذبی که برای چنین نوشته‎ای حیف بوده به ادبیات مبدل ساخته است.
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:8  توسط سعید از برلین  |