قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(5)
 
   برای جستجوی خاطرات خود مانند کسی بود که خاطرات کاملاً در نزدیکی‎اش قرار دارند و چون او می‏‎پندارد که آنها در فاصله‏‎ای دور قرار گرفته‎اند قادر به شناختن‎شان نمی‎شود و در نتیجه تمام تصاویر را اشتباه تفسیر می‏‎کند. اما درست در همان لحظه‎ای که او دست از تلاش کشید و آماده گشت تا این تجربه کردن با چشم کمی باز را به پایان رسانده و فراموش کند وضع عوض می‎گردد و کفش کودکانه خود را از سمت راست به او نزدیک می‎سازد. مرد با کشیدن آهی عمیق ناگهان حس می‎کند که کفش کودکانه در سالن مملو از تصویر درونش در قسمت تحتانی قرار نگرفته و متعلق به داشته‎های قدیمی نیست، بلکه کاملاً تازه و نوست. او فکرش تا همین چند لحظه پیش به این کودک مشغول بود و چنین به نظر می‎آمد که این کفش را در حال گریز دیده است.
   و حالا به طور ناگهانی آن را یافته بود. آه بله، آن تصویر آنجا بود، کودکی که کفش به او تعلق داشت آنجا ایستاده بود، و یک قطعه از رویائی بود که نویسنده در شب گذشته در خواب دیده بود. خدای من، فراموش کردن آن چطور ممکن بود؟ در نیمه شب از خواب بیدار شده و خوشحال و منقلب از قدرت مرموز خوابی که دیده بود احساس می‎کرد که یک حادثه مهم و شگفت‎انگیز را تجربه کرده است _ و پس از لحظه کوتاهی دوباره به خواب رفته بود. و یک ساعت خواب صبح کافی‎ست تا تمام تجربه شگفت‎انگیز را دوباره پاک سازد، طوریکه که او ابتدا حالا در این ثانیه دوباره توسط دیدن زودگذر پای کودکانه بیدار گشته و به فکر آن افتاده است. عمیق‎ترین و خارق‏‎العاده‎ترین تجربه‎های روح‎مان اینچنین زودگذر، اینچنین گذرا و کاملاً واگذاشته به دست تقدیر بودند! و همچنین حالا هم مؤفق نمی‎شود تمام خواب شب قبل را در پیش چشمانش مرور کند. فقط تصاویری پراکنده و اغلب بی ارتباط قابل یافتن بودند، بعضی از آنها تازه و پر زرق و برق و بقیه خاکستری و خاک گرفته که قصد محو شدن داشتند. و این رویا چه عمیق، چه زیبا و الهام بخش بود! چه شدید قلبش بعد از آن بیدار گشتن ِ بار اول به طپش افتاده بود، خوشحال و نگران مانند روزهای جشن و سرور ایام کودکی! دیدن این خواب و تجربه کردن چیزی اصیل، چیزی مهم و گم نشدنی احساس زنده‎ای در او به جریان انداخته بود! و حالا این قطعه از خواب بعد از چند ساعت هنوز آنجا بود، این چند عکس کوچک پراکنده و این طنین ضعیف در قلب _ بقیه چیزها گم شده بودند، به گذشته تعلق داشتند و دیگر زنده نبودند!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 12:45  توسط سعید از برلین  |