قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(9)
 
   نویسنده بعد از وارد شدن به خانه در را پشت سر خود می‎بندد و روی صندلی راحتی می‎نشیند. با دقت کلمات کلیدی نوشته شده در دفتر یادداشت را می‎خواند و درمی‎یابد که آنها بی‎ارزشند، که آنها هیچ چیزی را نمی‎رسانند و سد و مانعی بیش نیستند. او ورق‎ها را از دفتریادداشت پاره کرده و کاملاً نابود می‎سازد، و تصمیم می‎گیرد که دیگر چیزی ننویسد. بی‎قرار دراز کشیده بود و به دنبال کل ماجرا می‎گشت که ناگهان یک قطعه از رویا دوباره خود را نمایان می‎سازد، ناگهان او خود را دوباره در ایوان خالی آن خانه غریبه در انتظار می‎بیند که در نمای پشتی آن یک زن پیر و نگران با لباسی تیره به این سو و آن سو می‎رفت، و بار دیگر لحظه‎ی سرنوشت را احساس می‎کند: حالا ماگدا باید رفته باشد تا معشوقه تازه، جوان‎تر، زیباتر، معشوقه واقعی و ابدی‎اش را پیش او آورد. پیرزن دوستانه و نگران نگاهش به سمت او بود _ و از پس حرکت‎ها و لباس سیاهش حرکت‎ها و لباس‎هائی دیگر ظاهر می‎گشتند، چهره‎هائی از خدمت‎کاران و پرستاران زن دوران کودکی خود او، چهره و لباس ِ خانه خاکستری رنگ مادرش. و او احساس می‎کرد که آینده و عشق از این لایه از خاطرات و از این دایره چرخان تصاویر مادرانه و خواهرانه به سمت‎اش رشد می‎کند. دختری در پشت این ایوان خالی، در زیر نگاه نگران، عزیز و وفادار مادر و خدمتکاران رشد کرده بود که باید عشق‎اش او را خوشبخت سازد و داشتن‎اش اقبال و آینده‎اش آینده خود او باشد.
   حالا ماگدا را هم دوباره می‎بیند که چطور بدون بوسه و چه لطیف-جدی به او سلام می‎داد، که چطور صورتش یک بار دیگر تمام جذابیت جادوئی را مانند نور طلائی شب در خود جمع داشت، همان جذابیتی که یک بار دیگر در لحظه چشم‎پوشی و خداحافظی بی‎نهایت مهربان درخشیده بود، که چطور چهره فرو رفته و فشرده‎اش برای معرفی کردن خواهر جوان‎تر، زیباتر، واقعی و بی‎همتایش آمده بود تا به او برای برنده گشتن کمک کند. چنین به نظر می‎آمد که دختر با آن تواضعش، توانائی تغییر کردنش، قدرت جادوئی نیمه کودکانه و نیمه مادرانه‎اش نمادی از خود عشق باشد. تمام آن شعرهائی را که برای این زن تا حال در رویا و در آرزویش سروده بود، همه‎ی آن بزرگداشت و ستایشی را که او روزی در اوج عاشقی به او هدیه کرده بود در چهره دختر جمع بود، تمام روح دختر به همراه عشق خود او به چهره‎ای تبدیل شده بود و مهربان و جدی آشکارا می‎درخشید و با چشمانش لبخندی غمگین و دوستانه می‎زد. آیا از یک چنین معشوقی وداع کردن ممکن بود؟ اما نگاه دختر می‎گفت: باید وداع کرد، باید چیز تازه‎ای اتفاق افتد.
   و خواهر ماگدا، معشوقه جدید نویسنده با پاهای چالاک کودکانه‎ای داخل می‎شود، صورتش اما دیده نمی‎شد، هیچ چیز او به طور شفاف دیده نمی‎شد بحز کوچک و ظریف بودن او، بجز کفش قهوه‎ای رنگی که به پا داشت و چهره‎ برنزه و لباس قهوه‎ای رنگش و اینکه می‎توانست خیلی خوب و  دوست‎داشتنی برقصد. و در واقع یک والس خیلی آرام را _ رقصی را که معشوق آینده او اصلاً نمی‎توانست خوب برقصد. برتری کودک بر بزرگسالان و بر افراد باتجربه را نمی‎شد بهتر از این بیان کرد که او قادر بود خیلی راحت و ظریف و بدون اشتباه برقصد، و از قضا آن رقصی را که نویسنده در آن ضعیف بود و به طرز ناامیدکننده‎ای پائین‎تر از دختر قرار داشت!
   تمام روز را نویسنده با رویایش مشغول بود، و هرچه عمیق‎تر در این رویا فرو می‎رفت، رویا نیز زیباتر می‎گشت و به نظرش می‎آمد که حتی از تمام اشعار بهترین شاعران هم پیشی گرفته است. مدتی طولانی به اندازه چندین روز این قصد و نقشه را در سر می‎پروراند تا این رویا را طوری بنویسد که نه فقط برای خود ببینده خواب، بلکه همینطور برای دیگران هم این عمق، این صمیمیت و زیبائی غیر قابل بیان را دارا باشد. دیرتر اما او از این آرزو و تلاش صرف‎نظر و درک می‎کند که باید به یک شاعر واقعی بودن در روحش، به یک خیال‎باف و یک پیش‎گوئی که حرفه‎اش منحصراً حرفه یک اهل قلم باید بماند بسنده کند.
 
(1926)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 15:36  توسط سعید از برلین  |