قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

جای پای رویا.(4)
 
   تسلیم شگفتی‎ای که بارها آنرا تجربه کرده بود می‎گردد، تسلیم معجزه‎ای که فکر می‎کرد شایستگی لطف‎اش را از مدت‎ها پیش از دست داده بوده است. لحظات بی پایانی را میان بی زمانی و همنوائی روح و جهان در نوسان بود، احساس می‎کرد که نفس‎اش ابرها را هدایت می‎کند و در سینه‎اش خورشید گرم در چرخش است.
   اما در حالی‎ که او خود را به آن شگفتی نادر تسلیم کرده و از درز باریک میان چشمان بسته خود رو به پائین خیره نگاه می‎کرد و در ِ تمام حس‎هایش را نیمه باز نگاه داشته بود _ زیرا به خوبی می‎دانست که این طوفان دوست‎داشتنی از درون او برمی‏‎خیزد_ بر روی زمین در نزدیک خود چیزی را احساس می‎کند، چیزی که او را جذب خود می‎سازد. آن چیز، طوری که او فقط آهسته و بتدریج توانست آن را بشناسد پای کوچک یک دختر بود، پای یک کودک که درون یک نیم چکمه چرمی قهوه‎ای رنگ قرار داشت و برروی شن‎های جاده محکم و شاد با فشار وزن خود بر پاشنه کفش قدم برمی‎داشت. این کفش کوچک دخترانه، این چرم قهوه‎ای رنگ، این ظاهر شدن کودکانه و شاد تخت‎های کفش، این مچ پای ظریف پوشیده شده با قطعه جوراب ابریشمی شاعر را به یاد چیزی ‎انداخت، ناگهانی و هشدار دهنده طپش قلبش سریع‎تر می‎گردد، اما او مؤفق به یافتن سر نخ نمی‎شود. یک کفش کودکانه، یک پای کودکانه، یک جوراب کودکانه _ اینها چه ارتباطی با او داشتند؟ کلید آن کجاست؟ منشاء آن کجای روحش بود که جواب این عکس‎ها را از میان ملیون‎ها عکس می‎داد، آنها را دوست می‎داشت، آنها را به سوی خود می‎کشید، آنها را مهم احساس می‎کرد؟ برای یک لحظه چشمانش را کاملاً می‎گشاید، لحظه بسیار کوتاهی نقش کامل کودک را می‎بیند، یک کودک زیبا، ولی فوری حس می‎کند که این نقش دیگر آن تصویری نیست که به او مربوط می‎گشته، تصویری که برایش مهم بوده است. غیر ارادی و خیلی سریع دوباره چشمانش را تا آن اندازه‎ای می‎بندد که فقط یک لحظه خیلی کوتاه قادر به دیدن محو گشتن پای کودکانه می‎گردد. بعد با فکر کردن به پا، با حس کردن معنای آن، اما بی‎‏اطلاع و در رنج از جستجوی بیهوده و خوشحال از نیروی این تصویر در روح خود چشمانش را کاملاً می‎بندد. او در یک جائی، در یک زمانی این تصویر کوچک، این پای کوچک در کفش قهوه‎ای رنگ را دیده و بعنوان حادثه‎ای با ارزش در خاطرش حک شده بوده است. چه وقت بود؟ اوه، باید در زمانی خیلی پیش بوده باشد، پیش از دوره ماقبل تاریخ، اینچنین دور به نظر می‎آمد، اینچنین از فاصله‎ای دور و از عمقی غیر قابل تصور در فضا رو به بالا به او نگاه می‎کرد و اینچنین عمیق در چاه حافظه‎اش فرو رفته بود. شاید او آن را از اوان کودکی، از همان زمان افسانه‎ای که تمام خاطرات آن حالا چنین تیره و تار و فراخواندشان چنین سخت گردیده و با این وجود دارای رنگی قوی‎تر، گرم‎تر و کامل‎تر از تمام خاطرات دیگرش است با خود حمل می‎‎کرده، شاید او آن را گم کرده و تا امروز دیگر هرگز آن را نیافته است. مدت درازی سرش با چشمانی بسته به پائین خم بود، مدت درازی به این و آن فکر ‎کرد، این نخ و آن نخ را و ردیفی از تجارب را در خود در حال درخشیدن دید، اما کودک در هیچکدام نبود، هیچ کفش قهوه‎ای رنگی در خانه نبود، نه، نمی‎شد آن را پیدا کرد، ادامه دادن این جستجو بی‎فایده بود.   
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 21:19  توسط سعید از برلین  |