قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
جای پای رویا.((2
 
   تمام این افکار برای نویسنده آسان و تمام این حقایق برایش آشنا بودند. او می‏دانست که همان بازی، همان تلاش نجیبِ ناامیدانه و حریصانه‎ای که او را بخاطر چیزی معتبر و همیشگی و ارزشمند به نوشتن و پر کردن صفحات کاغذ وامی‏داشته‏اند کسان دیگری مانند ژنرال، وزیر، وکیل، زنی زیبا و ظریف و شاگرد مغازه را نیز به تحرک می‎اندازد. می‎دانست که تمام انسان‎ها به نوعی تلاش می‏کرده‎اند، خواه هشیارانه و خواه احمقانه، خواه فراتر از خویش و از امکانات خود، یا با تشویق آرمان‎های پنهانی و کور گشته از سرمشق‎ها و گرفتار دام ایده‎آل‎ها. هیچ ستوانی که افکار ناپلئون را در خود حمل نکرده_ و هیچ ناپلئونی که گه‎گاهی خود را مانند میمون، مؤفقیت‎هایش را مانند ژتون‎های بازی و هدف‎هایش را مانند وهم احساس نکرده باشد یافت نمی‎گردد. هیچ کس پیدا نمی‎شود که به این ساز نرقصیده باشد. و کسی هم پیدا نمی‎شود که زمانی در سطوحی از دانش این فریب را حس نکرده باشد. البته، تکامل یافته‎گان و انسان‎هائی خداگونه مانند بودا، مسیح و سقراط نیز وجود داشته‎اند. اما آنها هم فقط در یک لحظه، و آن هم در لحظه مرگ خود از تکامل و آگاهی کامل کاملاً پر گشتند. مرگ آنها چیزی نبود بجز پر گشتن از دانش و بالاخره آخرین جانبازیشان که با مؤفقیت به انجام رسید. و احتمالاً هر مرگی این معنا را داشته است، احتمالاً هر می‎رنده‎ای یک کامل کننده‎‎ خویش بوده است، کسی که خطا بودن تلاش را دور انداخته، کسی که خود را تسلیم کرده و نمی‎خواسته دیگر چیزی باشد.
   این نوع از افکار، حتی با وجود درک آسانشان باعث زحمت زیادی برای مردم در تلاش، کار و ادامه دادن به بازی کردن بازی‎هایشان می‎گردد. و بنابراین کار شاعر تلاشگر هم در این ساعت از روز پیش نمی‎رفت. واژه‎ای وجود نداشت که شایسته نوشتن باشد، فکری نبود که بیان کردن آن واقعاً ضروری باشد. نه، حیف کاغذ است، بهتر این بود که پاک و نانوشته باقی گذارده شوند.
   نویسنده با این احساس قلمش را به کناری می‎گذارد و ورق کاغذها را داخل کشوی میز می‎کند، اگر آتش دم دستش ‎بود حتماً آنها را در آن می‎انداخت. وضعیت برای او تازه نبود، یأسی بود که اغلب چشیده شده و در واقع اهلی و صبور گشته بود. او دست‏‎هایش را می‎شوید، پالتو و کلاه می‎پوشد و خارج می‎شود. برای او تغییر مکان یکی از ابزارهای کمک به حساب می‎‎‎‎آمد. او می‎دانست که ماندن طولانی مدت در یک مکان در کنار این کاغذهای نانوشته و نوشته شده در چنین حالتی خوب نیست. بهتر این بود که از خانه بیرون برود، هوا را احساس کند و چشم‎هایش را به بازی تصاویر خیابان عادت بدهد. شاید می‎توانست زن‎هائی زیبا را ببیند، یا اینکه به دوستی برخورد کند، شاید هم دسته‎ای کودک دبستانی یا یک اسباب‎بازی خنده‎دار در ویترین مغازه‎ای او را به فکر دیگری بیندازد. حتی می‏توانست چنین رخ دهد که ماشین یکی از آقایان این جهان، یک ناشر روزنامه یا یک استاد نانوای ثروتمند او را در گوشه خیابانی زیر بگیرد: امکانات متعددی برای تغییر وضعیت، برای خلق احوالی تازه.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 15:43  توسط سعید از برلین  |