قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
جای پای رویا.(8
 
   نویسنده در حین تلاش‎ برای یافتن تصاویر خوابی که دیده بود مجبور می‎شود یک لحظه به خودش بخندد. به یاد می‎آورد که همین چند لحظه پیش فکر می‎کرده: به خود زحمت دادن برای خلق یک شعر بهاریِ نو بی‎فایده است، زیرا که این شعر مدت‎هاست به نوع بی‎نظیری سروده گشته _ اما بعد وقتی او به فکر پای رقصنده کودک، به حرکت‎های سبک و شیرین کفش‎های قهوه‎ای رنگ، به گام‎های بی‎نقص رقص دختر و به اینکه چگونه بر بالای این اطمینان و تمام ظرافت‎های زیبا اما یک لایه از حجب و رایحه‎ای از‎ خجالت دخترانه قرار گرفته بوده است ‎افتاد مطمئن گشت که فقط برای این پای کودکانه شعر سرودن کافی‎ست تا از شعر تمام شاعران پیشین که تا حال از بهار و جوانی و درک عشق گفته‎اند پیشی گیرد. اما هنوز بیش از چند لحظه از فکر کردن به این موضوع و از شروع بازی زودگذر فکرش برای ساختن شعری به نام "در کنار پائی در کفش قهوه‎ای" نگذشته بود که با نگرانی احساس کرد که دوباره رویا قصد ترک او را دارد، که تمام این عکس‎های خجسته در حال ذوب شدن‎اند. هراسان افکارش را به نظم و ترتیب مجبور ساخته و احساس می‎کند که تمام رویا، اگر که او مؤفق به یادداشت کردن تمام مطالب آن هم گردد، در این لحظه دیگر به او کاملاً تعلق ندارد، و اینکه او شروع به غریبه و پیر شدن کرده است. و او همچنین فوری این را می‎فهمد: که این تصاویر دوست‎داشتنی همیشه فقط تا لحظه‎ای به او تعلق دارند و روحش را با رایحه‎ عطر خود پر می‎سازند که او با تمام قلب و بدون افکار جانبی، بدون نیت و بدون نگرانی نزدشان بماند.
   شاعر اندیشناک و در حالیکه رویایش را مانند چین‎های بی‎پایان پیشانی و یک اسباب‎بازی بی‎نهایت شکننده ساخته شده از نازک‎ترین شیشه‎ها با خود حمل می‎کرد راه خانه را در پیش می‎گیرد. او خیلی دلواپس رویای خود بود. آه، کاش می‎توانست دوباره مؤفق به تجسم چهره کامل عشق رویائی خود گردد! و از کفش قهوهای رنگ، از ریزه‎کاری‎های رقص، از چهره برنزه و درخشنده دختر کوچک و از این تعداد اندک عکس‎های باقی‎مانده و گرا‎ن‎بها کل خواب را دوباره بنا سازد. این کار برایش با اهمیت‎تر از بقیه کارهای جهان به نظر می‎‎آمد. و آیا نمی‎بایست واقعاً این کار برایش بی‎نهایت مهم باشد؟ آیا مگر این چهره افسونگر و بهاری بعنوان معشوقه‎ به او وعده داده نشده بود؟ مگر این دختر از عمیق‎ترین و بهترین منبع روحش متولد نگشته بود؟ مگر به عنوان نمادی از آینده‎اش، به عنوان مطلع از امکانات سرنوشتش و به عنوان درونی‎ترین رویایش از خوشبختی با او روبرو نگشته بود؟ _ و او همزمان با دلواپس بودن اما در عمق وجودش بی‎نهایت خرسند بود. آیا این شگفت‎انگیز نبود که می‎شد چنین چیزهائی را در خواب دید، که می‎شد این جهان ساخته گشته از جالب‎ترین مواد سحر و جادو را در خود حمل کرد، که در درون روح ما، روحی که ما اغلب ناامیدانه مانند یک آثار مخروبه بیهوده در آن به دنبال باقی‎مانده‎ای از ایمان، از شادی و از زندگی می‎گردیم بتواند چنین گل‎هائی رشد کنند؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 15:2  توسط سعید از برلین  |