قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۴ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

شبی دیروقت انجیل به دست نشسته بود. او صفحه ای را که لوکاس روایت میکرد گشوده و ششمین فصل آنرا میخواند:

"و هر کس به یک طرف از گونه ات سیلی زد، سمت دیگر را به او عرضه کن؛ و از کسیکه بالاپوش ات را برمیدارد دامنت را دریغ مدار. به کسی که از تو تمنا میکند، بده، و به آنکه آنچه متعلق بتوست میدهی، بازگشت آنرا دیگر از او مطالبه مکن. و آنطور با مردم رفتار کنید که میخواهید مردم با شما رفتار کنند."

هنگامیکه آودِجیتش به خواندن ادامه میدهد به جملات مسیح میرسد:

"پس چرا به من آقا، آقا میگوئید و آنچه را که به شما میگویم انجام نمیدهید؟ میخواهم به شما نشان دهم آنکه پیش من می آید و سخنانم را گوش میدهد و آنها را انجام میدهد مانند چه کسیست. او مانند آن انسانی ست که خانه ای ساخته و زمین را عمیق حفر کرده است، و بنیاد را بر روی صخره ای بنا نهاده است. اما وقتی سیل سرازیر شود و به سمت خانه اش روان گردد، نمیتواند آنرا تکان دهد؛ زیرا که خانه او بر روی صخره بنا نهاده شده است. اما آنکه سخنانم را میشنود و آنها را اجرا نمیکند مانند انسانی است که خانه ای بر روی زمین بدون زیربنا ساخته است؛ و وقتی سیل بسوی خانه او روان میشود بیدرنگ آنرا از جا کنده و خانه دارای ترک بزرگی میگردد."

با خواندن این مطلب در آودِجیتش جنبش بزرگی پدید می آید. او عینکش را از چشم برمیدارد و روی کتاب قرار میدهد، سپس هر دو آرنج دست را روی میز گذارده و در اندیشه ای عمیق فرو میرود و در آن حال به سنج زندگی خود با گفتار انجیل میپردازد.

"آیا من خانه ام را بر روی صخره بنا کرده ام یا بر روی خاکی نرم؟ خیلی خوب خواهد بود اگر که خانه ام زیر بنائی محکم میداشت. گاهی چنین به نظرم میرسد که انگار تمام آنچه خدا دستور داده است را انجام میدهم، ولی بعد باز فراموش میکنم و از نو مرتکب گناه میشوم. با این وجود نمیخواهم از کوشش برای پیروی از دستورات خدا دست بکشم. ای آقا، کمکم کن!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 11:36  توسط سعید از برلین  |