قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

۱ـ در هر جا که عشق باشد خدا هم است.

 

مارتین آودِجیتش ِ کفاش در یکی از شهرها زندگی میکرد. محل زندگی و کار او یک اطاق در زیر زمینی که تنها پنجره آن تا قسمتی از کف خیابان پیش میرفت بود. آودِجیتش میتوانست از محل کارش مردم را که از کنار پنجره اش میگذشنتند ببیند و با وجود آنکه او تنها قادر به دیدن پاهای مردم بود اما از روی کفشهایشان آنها را میشناخت. سالیان درازی را آودِجیتش در این محل از شهر زندگی کرد و به این خاطر کمتر کفشی وحود داشت که او یک یا دو بار برای تعمیر در دست خود نگرفته باشد. با نگاهی از پنجره به بیرون میدانست که: این چکمه را تازه گی تخت انداخته ای، جلوی آن چکمه ها را میبایستی از نو بسازی، و همینطور روی آن سرپائی ها را وصله کردی. آودِجیتش به اندازه کافی کار برای انجام دادن داشت، زیرا که او کار خود را خوب انجام میداد؛ او فقط چرم خوب به کار میبرد، نرخ کار او بیش از اندازه نبود و سر موعد کار را تمام میکرد. فقط وقتی سفارشی را قبول میکرد که به تمام کردن آن در روز معینی مطمئن بود، وگرنه همان لحظه بدون قول دادن تو خالی از گرفتن کار سرباز میزد. همه آودِجیتش را اینگونه میشناختند و با کمال میل کفشهایشان را برای تعمیر پیش او میبردند.

زندگی آودِتیش همیشه در کمال پرهیزکاری میگذشت و هر چه سالخورده تر میشد بیشتر خود را با شفا بخشیدن به روحش مشغول ساخت و به آن می اندیشید که چگونه میتواند خود را به خدا نزدیک سازد. چندین سال پیش از این _ او در آن زمان هنوز در نزد استادی کار میکرد _ همسرش فوت کرده و پسری سه ساله را از خود به جا گذاشته بود. فرزندان بزرگتر بیش از این همگی از این جهان رخت بربسته بودند. ابتدا مارتین به این فکر می افتد که کودک را به ده نزد خواهر خود ببرد، اما بعد دلش برای کودک سوخت:"برای کاپیتوشکای من سخت خواهد گذشت صبحها در خانه ای غریب چشم از خواب بگشاید، او باید پیش خودم بماند".

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 13:26  توسط سعید از برلین  |